قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
به نظر می‎آید که حافظه چنین مقایسه‎ای را در خود آماده دارد و فقط یک حادثه لازم بود تا خود را آشکار سازد. دو ماه دیرتر حادثه آنجا بود. ما از میان دهکده‎های Ile de France در امتداد رود و درختان بی تعداد صنوبرهای کنار آن می‎رفتیم تا اینکه به ملکی که با دیوار محاصره شده بود رسیدیم. فریاد طاووس‎ها در حیاط طنین می‎انداخت. آنا می‎گوید که طاووس‎ها مرغ‎های شکوفا گشته‎اند، اما فریادهایشان، فریادهای خداست. یک طاووس بر روی خرده شیشه‎های مخلوط با سیمان دیوار ایستاده بود. وقتی ما نزدیک‎تر شدیم او به طرف درخت‎ها پرید. و فوراً با خودپسندی سفت و سختی بدنش را به چرخش انداخت که در اثر آن صدای بلندی به ارتعاش آمد. پرها با چشم‎های گود، پرهای ریش بزی، رنگ سوسک سرگین خور، بادبزن رنگین کمان! با قدرتی متکبرانه خود را به حرکت انداخت، الاکلنگ‎وار و لرزان، بال‎ها را بهم می‎سائید و ناگهان سر و صدای برگ‎های اقاقیا در باد می‎پیچد. آنا چشم‎هایش را می‎بندد، زیرا فکر می‎کرد که نمی‎تواند چیزی را که می‎بیند تحمل کند، و نمی‎خواست آنچه قابل شنیدن بود را ببیند: سر و صدای مخصوص و تا حال غیر قابل مقایسه آنا آنجا بود. شاید که خوشبختی این لحظه بود. می‎خواست سعادتی کم و یا زیاد باشد، با این حال کلمه شادی کلمه‎ای اشتباه بود، اما اینجا، وقتی که طاووس آن صدا را به گوش ما رساند (و من سعی می‎کردم به خاطر آورم که پر طاووس را کجا دیده‎ام ــ در یک کازینو در وین؟ در کافه دانته در ورونا؟) آنا چنان احساس لذت می‎کرد که از توان تحملش خارج بود. صدا چیزی از آنا باقی نگذاشت. او مرا محکم گرفته بود و قصد رفتن داشت. بعد چشم‎هایش را باز کرد و ما طاووس را که دم‎اش آهسته پائین می‎رفت تماشا کردیم.
چه کسی اول صحبت می‎کند؟ آنا چه مدت در باره دوست‎اش سکوت خواهد کرد؟ آیا روزی در موقعیتی خواهد بود که به من چیزی بگوید؟ آیا من در موقعیتی خواهم بود که روزی از او این را سؤال بکنم؟ چه کسی این سعادت دروغین را خواهد درید؟ چرا ما دهانمان را باز نمی‎کنیم؟

وقتی از پارتی در خانه مونا بازگشتیم. بنابراین باید برای آنا و آن مرد یک خانه وجود داشته باشد، شاید یک آپارتمان که به مرد تعلق دارد یا چنین چیز مشترکی در پاریس. و نام مونا، بی تفاوت از اینکه او چه کسی است، نشان می‎دهد که آنها دوستان مشترکی دارند، بنابراین زندگی آشکاری را با هم می‎گذرانند؛ آنها زندانی یک پنهانکاری نیستند.
کوتاه یا درازمدت، قدیمی یا جدید، متصل یا پاره ــ یک زندگی مشترک.

اواخر شب برای خوردن شام همدیگر را دیدیم. ترافیک کمتر شده بود، شهر خالی بود. پنجره رستوران‎ها وقتی اتوبوس‎ها از آنجا رد می‎شدند جرنگ جرنگ صدا می‎کردند، اما شب‎ها سر و صدا مزاحمت ایجاد نمی‎کرد. اواخر شب می‎توانستیم در تمام رستوران‎ها جای خوبی برای نشستن پیدا کنیم. در این وقت از شب لازم نبود بخاطر اینکه شاید گارسون مهمان دیگری را سر میز تو بنشاند بترسی. آنا میزهای کنار پنجره با چشم‎انداز را دوست داشت ــ منظره، ساحل وسیع یا خیابان پهن در جلوی چشم، و اگر حتی در تاریکی فقط چند فانوس قابل رویت باشند.
آنا می‎گوید در شب همه چیز راحت‎تر انجام می‎گیرد، نفس کشیدن، صحبت کردن و گوش سپردن، پیش بینی کردن آینده و به یاد آوردن، لطافت دوباره می‎آید و دست‎ها آرام می‎گیرند. رفت و آمد در رستوران‎ها دوباره معمولی شده بود. ما پالتوهای خود تا کنار میز با خود می‎بردیم و روی صندلی‎های خالی قرار می‎دادیم، شب‎ها گارسون‎ها مخالفتی با این کار نداشتند. ما برای اینکه محل کافی برای روزنامه و کتاب‎هایمان داشته باشیم گل روی میزمان را روی میز دیگری قرار می‎دادیم. شب‎ها چشم تحریک نمی‎گشت، شنوائی کمتر دچار استرس می‎گشت، روز ناشناس و شب خصوصی بود، شب به هر شخصی تعلق دارد و او را آرام می‎سازد. ما حالا هشیارتر، صبورتر، کمتر آسیب‎پذیرتر از در طول روز بودیم. شب‎ها کسی از ما تنها به خود فکر نمی‎کرد. خواست صحبت نکردن یا توانستن اینکه هیچ چیز نگوئی باعث شرمندگی هیچکدام ما نمی‎گشت. سکوت طاقت فرسا نبود و فاصله افتادن‎های بین صحبت ما را عصبی نمی‎کرد. ما صحبت می‎کردیم یا اینکه صحبت نمی‎کردیم. آنا می‎گفت با همدیگر کنار میز نشستن قشنگ است، فقط آنجا نشستن و شراب نوشیدن؛ تو به صورتم نگاه کنی و بخندی، تا وقتی که ما بتوانیم بخندیم همه چیز خوب است، بعد من تمام اتفاقات روز را فراموش می‎کنم، می‎توانم تمدد اعصاب و دوباره خودم را کمی احساس کنم. صحبت‎های ما در باره چیز بخصوصی نبود. ما در باره همه چیز صحبت میکردیم و در باره هیچ چیز. ما وقت داشتیم و با هم موافق بودیم. واژه <عنوان گفتگو> برای ما وجود نداشت.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:19  توسط سعید از برلین  |