قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
آفوریسم مانند جواهریست که به ندرت ارزشش نمایان می‎گردد و تنها در مقادیر کم لذت‎بخش است.
هرمن هسه.

کونگ فو تسه، مرد اصول و اخلاق و حریف بزرگ لائو تسه گاهی به شرح زیر توصیف می‎گردد: «آیا او همان کسی نیست که می‎داند کارش مؤفق نمی‎گردد و با این حال آن را انجام می‎دهد؟» این توصیف از یک آرامش، از یک شوخ‎طبعی و سادگی برخوردار است که من در ادبیات مانند آن را نمی‎شناسم. من اغلب به این توصیف و بعضی دیگر آفورمیس‎ها هنگام نظاره اتفاقات جهان و دقت در گفتار کسانیکه در نظر دارند در سال‎ها و دهه‎های آینده بر جهان حکومت و آن را بی نقص و کامل سازند فکر می‎کنم. آنها مانند کونگ تسه کبیر می‎باشند، اما در پشت اعمالشان دانش او قرار ندارد و به این دلیل «مؤفق نمی‎شوند».
 
***
بارها شاهد بوده‎ام که چگونه یک سالن پر از انسان، یک شهر پر از انسان، یک کشور پر از انسان دچار آن مستی و گیجی‎ای گشته که در آن تک تک مردم تبدیل به یک واحد، به یک توده همگنی می‎شوند که تمام فردیت‎ها را از بین می‎برد، شور و جذبه اتفاق آرا و هجوم تمام غریزه‎ها را به غریزه و احساس جمعی صدها، هزارها یا میلیون‎ها نفر مبدل می‎سازد، به یک تمایل به فداکاری، به یک انکار نفس خویش و به یک شجاعتی که ابتدا از نواها، فریادها، و صحنه‎های دوستانه و با بروز احساس و جاری شدن اشگ‎ها شروع می‎شود، و عاقبت در جنگ، دیوانگی و رود خون به پایان می‎رسد. غریزه فردگرا و هنرمندانه‎ام همیشه به من در برابر توانائی این مردم در مست ساخت خویش بخاطر رنج‎های متحد، غرور مشترک، نفرت مشترک، افتخار مشترک شدیداً هشدار داده است. وقتی در یک اتاق، یک سالن، یک دهکده، یک شهر، یک کشور این نشاط قابل احساس می‎گردد، بعد من سرد و مشکوک می‎گردم، بعد می‎لرزم من و می‎بینم که خون جاری شده و شهرها در شعله‎های آتش می‎سوزند، در حالی که اکثریت همنوعانم هنوز هم با اشگ شوق در چشم‎ها و تأثر خاطر فریاد تشویق می‎کشند و همدیگر را برادر می‎خوانند.
 
***
وقتی قطعه چینی کهنه‎ای به محض منفجر گشتن نارنجک‎ها در کنارش می‎شکند، هیچ دلیلی بر اینکه نارنجک‎ها با ارزش‎تر از چینی کهنه‎اند نمی‎باشد. با این حال نمی‎خواهیم بخاطر چینی شکسته سوگواری کنیم، وگرنه دچار اشتباه ژنرال‎ها و اسپارتاکوس‎ها Spartakisten خواهیم گشت، یعنی جهان را به خوب و بد مجزا کرده و با گلوله و باروت در سمت خوب‎ها می‎ایستیم.
 
***
من به هیچ حزبی متعلق نیستم، گرچه شخصاً کمونیسم برایم گیراتر از فاشیسم است، اما نه به آن وابسطه‎ام و نه در واقع به هیچ نوع از تلاش برای رسیدن به قدرت. من وظیفه شاعر و روشنفکر را در رواج دادن صلح و نه رواج دادن جنگ می‎بینم.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:42  توسط سعید از برلین  |