قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

در حال غذا خوردن و نوشیدن به فکر شام خوردن‎های مشترک گذشته‎مان افتادیم. هنوز به خاطر داری ــ مهمانخانه سرد و خلوت در Zacatecas، و ما تمام روز را زیر باران رانده بودیم. زمین سنگی یخ‎زده در زیر پاهای سرد. سقف چوبی پر از نوارهای حشره کش و قلاب‎های شکسته جارختی در ایوانی با پنجره‎های آبی رنگ. ما پالتوهای خود را کنار یک آینه آویزان کردیم، دیرتر متوجه شدیم که دگمه‎های آنها  نیستند. باید آدم شوخی در حالیکه ما در زیر نوارهای حشره کش غذا می‎خوردیم دگمه‎ها را کنده باشد. اما چه کسی دگمه‎ها را می‎کند اما پول‎ها را داخل پالتو باقی می‎گذارد؟ تعجب‎آور است. و سالن‎های غذاخوری در دهکده‎هائی که شراب تولید می‎کردند را به یاد داری، کوزه‎های سفالی بر روی قفسه‎ها، اجاق‎های کاشی شده سبز رنگ و سنگین و گرمای حمام سونا بر روی نیمکت‎ها را. مشروب در گیلاس‎های ضخیم، نان روی میز، بادام و شراب در یک شب از ماه اکتبر را. و رستوران ایستگاه راه‎آهن، وقتی هنگام خداحافظی فرا می‎رسید. گارسون‎های پیر و غمگین ایستگاه راه‎آهن، چرا آنها پیرند و غمگین، و آنها تنها کسانی بودند که گاهی وقتی حالمان خوش نبود دوستانه رفتار می‎کردند. دکه‎های سرپائی کنار Jerichoplatz را با غذاهای ارزان و میخانه‎های یونانی، ترکی، اسپانیائی با بلندگوهائی که از آنها موسیقی شاد و شیرینی پخش می‎گشت و ما به این خاطر که لازم نبود متن‎ها را بفهمیم با کمال میل آنها را گوش می‎کردیم را به یاد می‎آوری. غار دود گرفته گذر زیر طاق با بوی سیر، وقتی که ما پول نداشتیم و غذای شب‎مان سوپ ماهی کنار میزهای چرب و چسبناک بود. برای سال‎ها فقط سیب‎زمینی سرخ کرده و چند برگ پژمرده کاهو، سال‎ها بدون منوی غذا و بدون شراب. آنا می‎گوید که آن زمان‎ها بد نبودند، اما حالا وضع‎مان بهتر شده است، من هنوز هم از اینکه وضع‎مان بهتر شده است خوشحالم؛ من خودم را به این خوشحالی عادت نداده‎ام؛ حالا لحظاتی وجود دارند که در آنها من کاملاً آسوده‎ام، می‎توانستم تقریباً آسوده باشم؛ این خوب است که می‎دانیم چیزهای ارزان چه مزه‎ای می‎دهند و اینکه ما هر دو را تجربه کردیم؛ در هر حال حالا تصور اشتباهی نداریم، قبل از هر چیز دیگر ما ادعائی نداریم؛ غیر قابل تحمل می‎گشت اگر یکی از ما ادعائی می‎داشت، ما ناز پرورده نیستیم، نه ما نازپرورده نیستیم؛ و من فکر هم نمی‎کنم که شادی ما را نازپرورده خواهد ساخت؛ من احتیاج زیادی ندارم، برای خودم تقریباً به هیچ چیز احتیاج ندارم؛ من می‎توانم دوباره با نان و سوپ ماهی زندگی کنم.
وضع ما خوب بود و ما می‎دانستیم که وضع‎مان خوب است. ما هنوز فکر می‎کردیم که قانع‎ایم. اما ما می‎توانستیم رستوران را انتخاب کنیم (آنا می‎گفت، تصورش را بکن که این یعنی چه) و ما می‎توانستیم تقریباً هر شب را با هم بگذرانیم، تا نزدیک صبح و گاهی تمام روز را. ما هیچ چیز را فراموش نمی‎کردیم و اجازه نمی‎دادیم چیزی بشکند. ما با آگاهی شام می‎خوردیم، وقت داشتیم، و سر و صدای خیابان را در از جلوی پنجره می‎شنیدیم، صدای گام عاشقان و خنده مستان را. ساکت یا صحبت کنان به خاطرات می‎اندیشیدیم، به فصول سال و شهرهائی که اواخر هفته به آنجاها رفته بودیم. به تاکسی‎های خالی، تاکسی‎هائی که آهسته می‎راندند یا در باران پارک کرده بودند، به هتل‎های قدیمی با نام‎های مشهور و جهانی (ما چند هتل را از آن اوایل، از زمان‎هائی که ما در اتاق‎های ارزانی همدیگر را ملاقات می‎کردم می‎شناختیم). بولوارها، پارک‎ها و زمین‎های تنیس، ویلاها و خانه‎های ییلاقی و درختان نارون. در ماه نوامبر سکوهای راه‎آهن از شاخ و برگ پر شده بودند، دود و باد یک شب اوایل عصر روزی در ماه ژوئن، سینماهای کوچک و خودمانی در سمت شمال، خیابان هومبولد با میکده‎های چرب زیرزمینی، جائیکه گربه‎ها باقیمانده ماهی‎ها را در زیر میز می‎خوردند؛ پل‎های روی رودخانه‎ها در شب و مسیرهای ساحل کنار کانال، سر و صدا در تونل‎های مترو، شب‎های تابستان در باغ‎های آبجوخوری و موسیقی ناگهانی راک، وقتی یک مست از بار شبانه بیرون افتاد و چندین ثانیه در رو به خیابان باز ‎ماند. و ما به آن زمان فکر می‎کردیم، به اوایل آن شب نامحدود و گرانبها برای عشق ورزیدن.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ساعت 11:11  توسط سعید از برلین  |