قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
من هنوز در اطاق بودم که آنا صدایم کرد، صدای آرام و روشن‎اش از میان دیوارها و قدم‎های نامنظم‎اش از راهرو شنیده می‎شد، بنظر می آمد که بر روی ایوان در جستجوی من است، زیرا که من نامم را از بیرون می‎شنیدم ـ گیل Gil؟ گیل؟ ـ مرا در کودکی برای به خانه رفتن به این نام صدا می‎کردند، اما بدون لطافت در صدا. آنا حدس نمی‎زد که می‎توانم در اطاق خودم باشم و در میان باغ به دنبالم می‎گشت، من او را در حال گذشتن از کنار پنجره می‎بینم، گام برداشتن مرددش را که حالا کمی حالت گوش فرا دادن به همراه خود داشت می‎شنیدم و نگاهش را که به سمت زمین متوجه گردانده بود می‎دیدم، همان نگاهی را که وقتی تنهاست یا در حال فکر کردن است. و به این ترتیب توانسته بود چیزهای بی بهای زیادی پیدا کند، خرت و پرت‎های جهان را برای کل جبب‎هایش؛ پول خرد، پر پرندگان، کلید، صدف حلزون و اسباب بازی. آنا دیگر مرا صدا نمی‎کرد. دوباره تشویش: کمبود رازداری.
نامه هنوز روی میز قرار داشت، باید آنرا مخفی می‎کردم. کاش حالا یک گاوصندوق برای این یادداشت و این نامه می‎داشتم. نامه را لای کتاب قصه‎های Lowry قرار می‎دهم و آنرا در چمدانم مخفی می‎کنم، گرچه کسی به دنبال این کتاب نخواهد گشت و کمتر از همه آنا _ او مطمئن بود که نامه را سوزانده است (با آنکه من قصد ندارم با نامه کاری انجام دهم، اما با این حال نامه باید داخل چمدانم پنهان بماند؛ من نامه را علیه آنا به کار نخواهم برد، محال است چیزی بر علیه او به کار برم، من نامه را بعنوان مدرک این حادثه نگه می‎دارم).
در اطاقم قفل بود. (من حقیقتاً در را قفل کرده بودم).
کمی دیرتر دیدم که آنا با لباس سفیدی از روشنائی ایوان به سمت اطاق می‎آید. او اول مرا نشناخت، بعد روبرویم ایستاد و کاملاً بی تکلف خندید. من تصور این کار را نمی‎کردم. من اصلاً تصور چیزی را نمی‎کردم. و کمتر از هرچیز می‎توانستم تصور کنم که اولین لحظه ریا کاری چنین ساده و بدون خشم و آزردگی سپری گردد.
گیل، تو اینجائی؟ من دنبال تو می‎گشتم.
من برای مدت کوتاهی در اطاقم بودم.
مایلی قهوه بنوشی؟
آره، قهوه بد نیست.
زندگی ما بعد از کشف نامه با قهوه و شراب سفید اسپانیائی و یک گفتگو در باره مونتاژ عکس‎های Man Ray شروع گردید.

من او را زیر نظر داشتم. در ابتدا به نظرم کاری ناممکن می‎آمد. من زنی را کنترل می‎کنم که دوست‎اش دارم. اما بعد از گذشتن چند روز بدون ناراحتی وجدان می‎شود این کار را انجام داد؛ تشویش از بین می‎رود و هیچ حسی از کمبود رازداری باقی نمی‎ماند. چهار روز پیش آنا را دیدم که جلویم ظاهر گشت. من شبح‎اش را که خود را تغییر می‎داد تماشا می‎کردم و او را کاملاً تشخیص دادم (چطور توانستم به شبح یک انسان معتقد باشم). تفاوتی بین آنچه من می‎دیدم و تصوراتی که می‎کردم وجود نداشت. شاید آنچه که آنا فاش ساخت زیاد نبوده باشد (شاید آنچه را که او از من مخفی داشت خیلی بیشتر بود)، اما برای یک زندگی دو نفره کافی بود. این راز هیچ تغییری در جواب مثبت من نداد. من اطمینان داشتم که او اینجا و نه جای دیگری بوده است، ما به یکدیگر اطمینان داشتیم و به راحتی زندگی می‎کردیم. اعتماد، بهترین بخش زندگی، رفت، در صبح و از روی کوه‎ها رفت! این جمله‎ای‎ست که نمی‎تواند دیگر خود را ثابت کند. بد گمانی، بد گمانی، من واژه اعتماد را نابود می‎سازم و به جای بهترین بخش زندگی شکست کسب و کار را می‎نشانم.
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 22:51  توسط سعید از برلین  |