قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

ما در بهار، زمان رنگ کردن قایق‎های بی شمار و رنگینی که روی چارپایه‎های چوبی در آفتاب قرار داشتند از کنار آب عبور می‎کردیم. هوای سطح بالای آب نآرام، دشت در زیر رگباری از سرما، مسیرهای ساحل پر از گِل و مراتع روشن بود ــ همه چیز شمالی، همانطور تو که دوست داری. آنا گفت، اما همچنین خنده‎دار، خانواده‎های کنار آب، پیراهن‎های آستین کوتاه مردها با سطل‎های رنگی در دست، کودکان با رادیو قابل حمل به قایق، و عمه‎ و خاله‎ها فرو رفته در پتو بر روی صندلی‎های تاشو روی عرشه‎ها و این غواصان بی سر و عجول. ساحل‎ها خلوت بودند، در کلوپ قایقرانی‎ها آبجو نوشیده می‎شد. به محض اینکه آفتاب پائیزی شروع به گرم کردن می‎ساخت جلوی یک کافه کنار رود می‎نشستیم. میان پایه میزهای تاشو برف ذوب می‎شد. گارسون‎های سرزنده و مانند عموها با گام‎های نامرتب می‎آمدند و آبجوهائی را که مقداریش بیرون ربخته شده بود سر میزها می‎آوردند. ما از مسیرهای قدیمی در امتداد رود می‎رفتیم و قایق‎های یدک‎کشی را که به طرف هلند شناور بودند، کشتی‎های بخار سفری پر از انجمن‎های زنان را تماشا می‎کردیم و خنده‎های مستانه و صدای موزیک را از روی آب می‎شنیدیم. ما منتظر می‎ماندیم تا موج بیاید، بعد کف به درختان ضربه می‎زد و غژ در نی می‎کرد. با کفش‎های خیس بر روی شن‎های خشک راه می‎رفتیم. ما زیر درختان اقاقیا و توس نیمه خواب دراز می‎کشیدیم، زیرا آنا دراز کشیدن بر روی چمن در زیر سایه‎های روح دار درختان اقاقیا و توس را دوست می‎داشت و می‎گفت، اینها جزء بهترین سایه‎ها هستند، روشن‎اند، متحرک و سبک. هر که را زیر سایه اقاقبا بیاوری زیبا می‎گردد. درختان اقاقیا و توس درختان من هستند، من می‎توانستم برای همیشه در یک کشور اقاقیا زتدگی کنم. بی وزنی و نور در تابستان ــ آیا بقیه مردم هم چنین دیوانه درخت اقاقیا هستند؟ در شب‎های طوفانی در ماه اکتبر به مزرعه می‎راندیم و گردو جمع‎آوری می‎کردیم. پوست‎های سبز گردو، دست‎های قهوه‎ای شده و بوی تلخ سرانگشتان. وقتی کشاورز به سر زمین گردوی خود می‎رسید که ما در اتوبان بودیم. ما خود را از روی شوق و هیجان زبان راهزنان به حساب می‎آوردیم و خود و بقیه دزدان گردو را بی گناه اعلام می‎کردیم.
آنا گفت، این کارها برایم بدیهی نیستند. من تمام این چیزها را شخصی به حساب می‎آورم، من همیشه چنین چیزهائی را شخصی به حساب آورده‎ام، یک نهار خوردن با تو در یک کتلت فروشی، یک سفر با ماشین به سمت کرنتن Kärnten، و یک شب بارانی در روستا را. وقتی چیزی کشف می‎کنم و می‎توانم با آن توافق داشته باشم خوشبختم. کمی توافق امکانپذیر است، واقعیت‎های کمی که من می‎توانستم به آنها جواب مثبت دهم. انسان‎های اندکی که می‎توانستم با آنها موافق باشم. با پیرتر شدنم هیچ چیز دیگر برایم بدیهی نیست. یک خنده دو نفره، سلامتی، خواب، کشف یک منظره ویران نشده و شادی بخاطر اسباب‎بازی‎ای که تو به من هدیه می‎دهی ــ من قبول ندارم که این حق من است. گذراندن یک روز با هم چیز بدیهی‎ای نبود، با وجود آنکه ما صدها روز را با هم گذرانده بودیم و این برای همه بجز خود ما کاملاً بدیهی بود که ما صدها روز و شب را با هم گذرانده‎ایم و در آینده نیز با هم خواهیم گذراند

... کاش میتوانستم حالا پیش تو باشم و با کمال میل برایت کاری انجام میدادم. برایت روزنامهای با خبرهای خوش میخریدم، کره صبحانه نشسته بر گوشه لبت را میبوسیدم. بخاطر تو میتوانم هر کاری انجام دهم، کار کنم، صبح زود از خواب برخیزم، عاقل باشم
توان بی وفائی بخاطر این مرد، این عاقل بودن عجیب. معنای عقل در مورد او چه می‎تواند باشد؟ آن مرد از ما و از من چه می‎داند؟ چه چیزهائی آنا از ما برایش فاش ساخته؟ آیا اصلاً برایش چیزی فاش ساخته است؟ آیا امکان دارد یکی را دوست بداری و برای دیگری از او چیزی فاش نسازی؟ بخاطر او نیرنگ بزنی و احساس مجزا داشته باشی، اما همچنین بخاطر ذاتی که آنا دارد و نمی‎خواهد کسی را آزارده سازد. آنا به زندگی‎ای زخمی نشده از هر جهت نیاز دارد. این قضیه به کجا می‎انجامد؟ آنا آن مرد را دوست دارد، هر سطر این نامه این را نشان می‎دهد، و مرا هم دوست دارد، زیرا که آنا در تخت‎خوابمان نمی‎تواند دروغ بگوید. بدنش صمیمانه‎ترین بدنی‎ست که من می‎شناسم.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:34  توسط سعید از برلین  |