قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

به نظر من وضعیت کنونی بشر را مدیون دو بیماری روحی می‎باشیم: ارزیابی پر غلو از تکنیک و ملی گرائی. این دو به جهان امروز ما چهره و اعتماد به نفس می‎بخشند، و به ما دو جنگ جهانی و پیامدهای آن را هدیه کرده‎اند، و تا هنگامی که خشم‎شان را فرو ننشانند باز هم هنوز بعضی از عواقب مشابه را برایمان ببار خواهند آورد.
امروز مقاومت در مقابل این دو بیماری جهانی مهم‎ترین وظیفه و توجیه معنویت بر روی زمین است. این مقاومت به زندگی من هم مانند موجی کوچک در جریان آب خدمت کرد.
 
***
حق با توست، ما در برابر حکومت و قدرت‎های مشابه بی‎دفاعیم. اما به نظر من وقتی از آن این نتیجه را می‎گیری که ما باید جواب‎شان را بدهیم و از خود <بدون ناراحتی وجدان> دفاع کنیم کاملاً اشتباه می‎کنی. اتفاقاً ما اجازه چنین کاری نداریم: به جهان چونکه بی‎پرواست ناسزا بگوئیم، و خودمان هم بی پروائی کنیم. اتفاقاً این امتیاز و اصالت ماست که ما دارای وجدان هستیم، که ما همه چیز را مجاز نمی‎دانیم، که ما در نفرت و کشتن و تمام بقیه کثافت‎کاری‎ها شرکت نمی‎کنیم.
چنین ژست‎های خشنی <گه بگیرند همه چیز را> تازه از طرف شماها اختراع نشده و در تاریخ صدها بار گفته شده است، آدم می‎تواند آنها را تحمل کند، آدم می‎تواند آنها را بعنوان عکس‎العمل انسان‎های ضعیف و تربیت نگشته با برتری‎ای بی رحمانه درک کند ــ اما آدم نمی‎تواند آنها را تصدیق کند و کارشان را صحیح بداند.
 
***
من در تفکر خود خیلی بیشتر از تمام ارکان روزنامه <به پیش Vorwärts> سوسیالیست هستم (من آن را از سال 1914<به پس Rückwärts> نامیدم)، من بعنوان یک انسان فردی مانند <گوستاو لندآوئر Gustav Landauer> هستم. من همچنین فکر می‎کنم که مردم خود را بیشتر از هر سیاستمدار حزبی در سراسر این سرزمین می‎شناسم، بیشتر دوست‎شان دارم و برایشان بیشتر کار می‎کنم.
 
***
جای تأسف است که آلمان فاقد یک کمونیسم قوی و خلاق است! به نظر من تنها راه حل واقعی یک انقلاب کمونیستی‎ست، اما نه یک کپی برداری از مسکو. اما اینطور که به نظر می‎آید همیشه در کشور ما فقط احزابی قوی‎اند که هیچ ارتباطی با زمان حال ندارند.
 
***
تا زمانیکه کمونیسم بجای تقسیم قدرت و مالکیت برای همه <دیکتاتوری پرولتاریا> را هدف خود قرار دهد، در مقایسه با آموزش مارکس یک گام به عقب برداشته است، و تا زمانیکه سودبران کمونیسم بجای مردم گروهی از رؤسا باشند، بحث در مورد آن بی مورد است.
 
***
من به کمونیسم بعنوان برنامه‎ای برای ساعات در پیش بشریت اعتقاد دارم، من آن را ضروری و اجتناب‎ناپذیر می‎دانم. اما به این دلیل به هیچ ‎وجه فکر نمی‎کنم که کمونیسم برای سؤال‎های بزرگ زندگی جواب بهتری از حکمت‎های گذشته دارد. من فکر می‎کنم که کمونیسم بعد از صد سال تئوری و تجربه بزرگ روسیه حالا نه تنها حق بلکه وظیفه دارد که خود را در جهان متحقق سازد، و من معتقدم و از صمیم قلب صمیمانه امیدوارم که در این کار مؤفق گردد و گرسنگی، این کابوس بزرگ بشریت را از بین ببرد. اما فکر نمی‎کنم با این کار بتوانند آنچه را که مذاهب، قانون‎گذاران و فیلسوفان قرون گذشته نتوانستند در انجام‎شان مؤفق شوند انجام دهد. من به اینکه کمونیسم بجز اعلام حقوق برابر انسان‎ها برای نان و برابری حق دیگری دارد و بهتر از انواع ایمان‎های گذشته است اعتقاد ندارم. کمونیسم ریشه خود را در قرن نوزدهم دارد، در وسط خشک‎ترین و تاریک‎ترین زمین سلطه فکری یک عده پر مدعا و بی رویا و پروفسورهای بی روح.
کارل مارکس فکر کردن را در این مدرسه آموخت، مشاهدات تاریخی‎اش مانند یک اقتصاددان، یک متخصص بزرگ، اما نه به هیچ وجه <واقعی‎تر> از انواع دیگر مشاهدات، و بسیار یکطرفانه و غیر قابل انعطاف است؛ و نبوغ و توجیه‎اش نه در مرتبه بالاتر روح بلکه در عزم آن به عمل است.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:36  توسط سعید از برلین  |