قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
خدا را شکر که چکمه محکم خود را به پا داشتم، آنا به آن می‎گفت، ساندویچ چرمی از تیرول Tirol، به یاد می‎آوری که چطور ما کفش‎ها را خریدیم، در انبار اجناس در کنار فروشگاه آبی رنگ شراب، من نوزدهمین چترم را آنجا خریدم و به تو یک گیلاس سبز رنگ مشروب‎خوری هدیه دادم، آیا هنوز گیلاس سبز رنگ مشروب‎خوری را داری؟ و کت پوست بز با یقه خز و جیب‎های کتانی تنگ دوخته شده و شال قهوه‎ای رنگ با نقش فیل را، چه کسی شال قهوه‎ای رنگ را به من هدیه داد، آیا تو شال قهوه‎ای رنگ را به من هدیه دادی؟ آنا تمشک‎های زمستانی را در سر راه می‎انداخت و با کفش آنها را له می‎کرد، پوست تمشک با صدای چسبناکی می‎ترکید، با صدائی از دوران کودکی، آنا گفت، همه تمشک زمستانی را یک بار با لگد ترکانده‎اند. من این کار را با انگشت شستم هم امتحان کرده‎ام، اما مؤفق نشدم، آدم نمی‎تواند با انگشت یک تمشک زمستانی را منفجر کند، حتی با مشت هم نمی‎شود؛ آدم باید پایش را سریع و شرورانه روی آن بگذارد تا اینکه انفجار زیبائی رخ دهد. اما آدم نباید تمشک‎های زمستانی را له کند، می‎دانی برای چه؟ زیرا پرنده‎ها در برف وقتی غذای دیگری نباشد تمشک‎های زمستانی را می‎خورند، این را من به خاطر سپرده‎ام. از تمام چیزهائی که من آموخته‎ام، فقط جزئیات دیوانه‎وار و شاعرانه به یادم مانده است. یک زمانی ویولن سازی به نام نورگل‎پوف Nörgelpuff در اشتراسبورگ زندگی می‎کرد ــ و این تمام آن چیزی است که من از اشراسبورگ می‎دانم. او تمشک‎های زمستانی را بدون در نظر گرفتن پرنده‎های زمستانی می‎ترکاند. آنا تک تک برگ‎ها را از زیر بوته‎ها جمع و بین دو کف دست خود آنها را خشک می‎کرد، داخل کیف‎اش قرار می‎داد و بعد از گذشت چند ماه باز هم می‎توانست آنها را پیدا کند، مانند خرده ابریشمی در کنار نک انگشتان. ما در همه فصول در مأموریت بودیم. وقتی سشوار گرگ و میش زمستان را گرم می‎ساخت، وقتی باران از زیر آستر پالتو چهار دست و پا بالا می‎خزید و زیر باران بداخلاق ماه آوریل که قصد بند آمدن نداشت. وقتی رعد و برقی در پشت تپه‎ها می‎زد ما روی پله‎های تاکستان به دهکده بعدی می‎دویدیم ــ آنا می‎گفت، ابرهای شیطانی دیگ خوراک‎پزی ــ و ما در ماه جولای از میان دسته انبوه پشه‎ها و نور خفیف می‎رفتیم، نور خواب، حمام بخار جنوبی. درختان سمان کوهی در فصل پائیز و مسیرهای باریک بین تاکستان‎ها، وقتی گرمای ماه سپتامبر گِل رُس را می‎شکافت زیبا بودند ــ از روی دیوارهای مسیر گرد و غبار بر روی صندل‎های ما می‎ریخت. زیباتر از هر چیز اما زمان برداشت محصول در باغ‎های گیلاس بود، زنبیل‎های پر و نردبام‎های بلند در میان شاخ و برگ، آسمانی از درختان گیلاس و پر از پاهای کشاورزان. درختچه آقطی سیاه در باغ حومه شهر، سوپ شیرین آقطی در ماه اوت، آنا گفت، وقتی من کودک بودم، آینه بخاطر دندان‎های آبی رنگ شده‎ام ترسید. ما روزها از مسیر کوه‎ها می‎رفتیم، از راه باریک شکارچیان و از میان سنگریزه‎ها و گل‎های طاووسی. ابرهای تابستانی بر بالای سر خوشه‎های انگور آویزان بودند، باد شمالی چمن را شانه می‎کرد و آنها را در میان چاله‎ها می‎لرزیدند. از زیر بوته‎های وحشی افراد خانواده کبک غژغژ می‎کردند، بال و پر روی سنگ‎ها مانند جت می‎رفتند، و مرغ‎های باران در میان بوته‎زار سرگردان بودند، ما صدای بال بال زدن می‎شنیدیم اما نمی‎توانستیم چیزی ببینیم. و البته روباه‎ها، آنا گفت، از روباه خوشت میاد؟ من زمانی در سوئیس یک روباه می‎شناختم، او به طرف یک سراشیبی پر از سنگریزه فرار کرد، بدون صدا بر روی سنگ‎های سست و تیز می‎رفت، هیچ سنگی تکان نخورد، چطور امکان دارد، حتی یک سنگ هم تکان نخورد، من خودم این را دیدم. او در لبه جنگل ایستاد و مرا تماشا کرد، بعد چهار نعل به سمت کوه دوید، پر افاده، و بیزار از انسان. و روباهی که من از پنجره قطار دیدم. او در یک زمین فوتبال ایستاده بود و قطار را تماشا می‎کرد، قهوه‎ای رنگ، سالخورده، پادشاهی جان بدر برده، و من مغرور بودم، زیرا که او از ما نمی‎ترسید. حائیکه او را دیدم سمت شمال دیژون Dijon بود، مگر در آنجا روباه‎ها را نمی‎کشند؟ وگرنه همه جا روباه را می‎کشند و دور می‎اندازند یا به تابلوی نام خیابان‎ها آویزان می‎کنند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:2  توسط سعید از برلین  |