قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

مسیر صاف و صیقلی محل سورتمه سواری در تاریک روشن هوا پیدا بود. ما در دهکده‎ای مانند بندبازان از کنار کوه‎های برفی که روی هم پارو شده بودند گذشتیم و به اولین مهمان‎خانه رسیدیم. داخل مهمان‎خانه چنان گرم بود که شیشه‎های عینک بخار می‎بستند و انگشت‎ها به درد می‎آمدند. بوی املت ژامبون، سیگار و شراب به مشام می‎آمد. دهقانان دور میز مشتریان دائمی مهمان‎خانه با لهجه صحبت می‎کردند، تراشه‎های چوب زیادی در دهان داشتند و تو شکمی حرف می‎زدند، و من فقط این لهجه را وقتی در روزنامه استناد می‎شود می‎توانم بفهمم. می‎تونی تصور کنی تمام عمر با این آدم‎ها در یک خانه زندگی کنی، در یک مکان؟ شاید رشک‎ برانگیز باشد، شاید هم فقط یک کابوس؟ آیا اگر آدم تغییر ناپذیر باشد و بدون عزیمت کردن و خداحافظی نمودن زندگی کند حس زمان را از دست می‎دهد؟ تمام چیزهای قطعی به طرز ناامیدکننده‎ای غمناک‎اند، من مایل نیستم بدون عزیمت و خداحافظی زندگی کنم. واقعاً این رشگ برانگیز بود که گرسنه باشی و انتظار غذائی را بکشی که پولش را می‎توانی بپردازی، سیب‎زمینی و قارچ سرخ شده در کره، یا نان با بیکن. بعد از ظهرها بخاطر لحظه‎ای که شراب روی میز می‎آمد لذت می‎بردیم. شراب سفید، تا لبه گیلاس پر، گیلاس سرد شراب، گیلاس‎ها و بشقاب‎ها باید پر می‎بودند. هنگام خوردن غذا دوباره پوست گرم می‎گشت و دهان متحرک. ما حالا خستگی را در پاهایمان احساس می‎کردیم، اما بدنمان سبک بود، سرهایمان سر حال آمده بودند. اولین سیگار مزه شکر و قیر می‎داد و مناسب شراب نبود، با این حال ما آن را می‎کشیدیم. ما کنار میز می‎نشستیم تا اینکه خود را خواب‎آلود احساس می‎کردیم، بعد دوباره میل سرمای بیرون به سرمان می‎افتاد. ما در آن محل بر روی یخ و شن راه می‎رفتیم و صدای تلویزیون را از پشت پنجره‎ها، پارس سگ‎ها را در اتاق‎ها و صدای زنجیرها را از یک گاوداری می‎شنیدیم. ماشین در محل پارکینگ جلوی کلیسا پارک شده بود. ما برف را از روی شیشه‎ها پاک می‎کردیم، چسبیده به هم روی صندلی‎های سرد می‎نشستیم و خاموش و در حال کشیدن سیگار به طرف خانه می‎راندیم.
وقتی ما خسته بودیم به سفرهای طولانی نمی‎رفتیم. ما با خود برای چند هفته کتاب برمی‎داشتیم و در مناطق خواب‎آلودی که تنها برای فاخته‎هائی که ابرها می‎ساختند آشنا بود ناپدید می‎گشتیم. ما خانه‎ای در کوه‎ها کرایه می‎کردیم و مسیر ماقبل آخر را در کوپه تخت‎دار قطار مسافرتی و مسیر آخر را با تاکسی به آنجا می‎راندیم. نراندن با ماشین خودمان و استثنائاً با قطار رفتن مانند چیزی لوکس به نظرمان می‎آمد. ما در کوپه خود شراب می‎نوشیدیم و بر روی تخت‎خواب باریکی با حرکت قطار تاب خوران می‎خوابیدیم. یا اینکه وقتی روز بیرون از قطار در حال به پایان رسیدن بود در سالن غذاخوری کنار پنجره می‎نشستیم. نور خارج و نور داخل قطار بر روی شیشه با هم مخلوط می‎شدند و انعکاس عکس ما در کنارمان پدیدار می‎گشت. چشم‎انداز ناآشنائی در تاریک روشن هوا از پشت شیشه خود را تکان می‎داد. آنا پیشانی‎اش را روی شیشه قرار داد، دستش را سابه‎بان چشم‎ها ساخت و شروع به شمردن چیزهائی که قابل دیدن بود کرد: یک گردش علمی دیروقت شاگردان مدرسه در کنار مرز کنار ریل قطار؛ یک سکوی راه‎آهن پر از جعبه‎های آبجو و یک لانه سگ در زیر پل اتوبان؛ کندوهای نورانی زنبور در کنار شیب کوه و منطقه صنعتی زیر پوشش دود و نئون.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 16:7  توسط سعید از برلین  |