قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

ما در زیر باران در امتداد رودخانه می‎رفتیم و از خاطرات مشترکمان صحبت می‎کردیم. چون من در این اواخر اغلب از گذشته صحبت می‎کنم، آنا هم غالباً از گذشته می‎پرسد و جزئیاتی که فراموش کرده‎ام را تعریف می‎کند. او که بخاطرش گذشته برایم مهم می‎گردد در مورد تجربه‎های مشترکمان صحبت می‎کند، بدون آنکه حدس بزند که دیگر هیچ چیز مشترکی حقیقی به نظرم نمی‎رسد. ما هر دو صحبت می‎کنیم، طوری که انگار به چیزی نامحدود مربوط می‎گردد، و ما هر دو می‎دانیم که اینطور نیست. هنگام تاریک شدن هوا به خانه بازگشتیم، موهای خود را خشک کردیم و در آشپزخانه مشروب نوشیدیم (ما طوری برنامه ریزی کرده بودیم که همیشه نزدیک غروب به خانه بازمی‎گشتیم).
ما از تورهای سفری خود در شهرستان صحبت می‎کردیم و نام دهکده‎ها را به یاد می‎آوردیم: Berignol ،Tamisat ،Barandin-les-fleuves. حتی نام دهکده‎ها هم سحرانگیز بودند. Mauviron. آیا هنوز به تابستانِ Mauviron فکر می‎کنی؟ به بوته‎های سماق کوهی کنار جاده به سمت Mauviron و به تاکستان‎های آنجا، به باغ‎های سیب شرابی در دشت و به کوه‎های پوشیده شده از انبوه بوته‎ها؟ برام از Mauviron تعریف کن! چه باید تعریف کنم. ما یک خانه بر روی تپه را چون توسط درختان اقاقیا احاطه شده بود اجاره کردیم. پنجره‎ها از کف زمین تا سقف بلندی داشتند و نرده‎های پلکان از میله‎های زنگ‎زده تشکیل شده بود. رنگ آشپزخانه مانند رنگ استخر سبز و دو اتاق بالای آن خالی بودند، میخ‎هائی در ارتفاع چشم‎ها به دیوارهای سفید فرو رفته بودند، یک تخت، یک میز، سه صندلی و کمدی برای لباس. کتاب‎ها و مجله‎ها روی پله‎ها قرار داشتند. پنجره‎ها روز و شب باز بودند، حتی اگر خانه در باران و مه شناور می‎گشت. آنا روی میله پنجره‎اش می‎نشست و اقاقی‎ها را تماشا می‎کرد، اقاقی‎هائی که برگ‎هایشان بی وقفه تکان می‎خوردند، حتی در روزهائی بدون جریان هوا و در نبود باد. وقتی باد در میان برگ‎ها می‎دوید آنا بطور غیر قابل توضیحی خودش را سر حال احساس می‎کرد (من به این عادت کرده بودم که احساسات او غیر قابل توضیح‎اند). سبکی اندامش در نور، پوست و مو از باد و احساس، لحظه کوتاهی قبل از به پرواز آمدن، حالا فوری قادر به پرواز و رفتن بودن، در این ثانیه ــ آنطور که آنا روی میله پنجره نشسته بود و کوشش می‎کرد تشخیص بدهد که باد با او و با برگ‎ها چه می‎کند. آنا ناامید می‎گشت وقتی باد از حرکت می‎ایستاد و سر و صدا از میان برگ‎ها رو به خاموشی می‎گذاشت، طوریکه انگار به او عشقبازی کرده و بعد فوری ترک‎اش کرده باشند. او به تنهائی و با من به این می‎اندیشید که سر و صدای برگ‎های اقاقیا با چه قابل مقایسه می‎تواند باشد. به نظر آنا برگ‎های ذرت و سوختن کاغذ کمی به آن شباهت داشتند، و باران بر روی علف خشک یا کاه هم به فکرش رسید. ما آن سر و صدا را با خش خش پارچه ابریشم و کرپ مقایسه کردیم، با سرو صدای کاغذ زرورق شکلات، گل خشک شده، پاکت‎های شکر، روزنامه‎های پست هوائی و قرص‎های جوشان که در کمی آب کف می‎کنند. اما آنها هنوز آن چیزی نبودند که ما دنبالش می‎گشتیم، آنها به اندازه کافی شبیه نبودند، و ما هفته‎ها فکر می‎کردیم که سر و صدای برگ‎های اقاقیا ما را به یاد چه چیزی می‎اندازد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 10:35  توسط سعید از برلین  |