قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

ما از میان محله آسمان‎خراش‎های کنار اتوبان عبور می‎کردیم و دور محل‎های زباله پر از دود کنار ساحل می‎دویدیم. ما آجرهای کوچکی از آغاز قرن بیستم، باغ‎های کوچک، گورستان‎های ماشین و انبارهای ذغال در حاشیه شهر کشف کردیم. ما از کنار پادگان‎های ویران می‎گذشتیم و پیش خود تصور می‎کردیم که چگونه کارگران با خانواده‎های خود در آنجا زندگی می‎کردند و چگونه آنها امروز در چنین پادگان‎هائی زندگی می‎کنند. ما اردوگاه کولی‎ها و محل‎های اردو زدن آنها را کشف کردیم، محل‎های عبور قدیمی اسب‎ها در کنار بزرگراه‎ها را (گله‎های گوسفند بر روی سنگفرش‎ها با هم صحبت می‎کردند). در جلوی مرز بسته خط ریل قطار در خیابان ایستادیم و شرط بستیم که کی و چه قطاری و با چند واگن خواهد آمد ــ یک قطار سریع‎السیر از وین؟ قطار اکسپرس هامبورگ به پاریس؟ واگن‎های راه‎آهن آمدند، قطارهای سیمان و لوکوموتیوها تک تک می‎آمدند، بازو در بازو هر شرطی را می‎باختیم. آنا گفت، اینها همه قطارهای ما هستند، قطار هامبورگ‎ـ‎میلان و ورشو‎ـ‎پاریس، همه خداحافظی‎ها ما در ایستگاه‎های متعدد، تمام شب‎های بی پایان زمستانی در واگن‎های قطار و از خود دور یا به خود نزدیک گشتن‎هاست. اما حالا حالمان خوب است، این بی نظیر است. ما با هم هستیم، تا هر زمان که بخواهیم، ما حتی نمی‎توانیم بگوئیم: چه زیاد حالمان خوب است. غیر ممکن است در ترومپت بدمی که ما در مقایسه با دیگران مردمی خوشبخت هستیم. اما این یک تصادف نیست، ما آدم‎های خوش شانسی نیستیم. اراده به چیزی با دوام هیچ ربطی با خوشبختی ندارد. من چنان خودخواه به نظر می‎رسم که می‎توانم خوشبخت باشم، بدون هیچ دلیلی شاد باشم، اغلب بی اندیشه شادم. آیا این خودخواهی‎ست؟ آیا ما خودخواهیم؟
ما روزهای بدون برف ماه ژانویه را می‎گذراندیم، غژ غژ سشوار بخشی از سکوت بود. بارش برف تازه در صبح وقتی آدم به عنوان اولین نفر ردی از خود روی آن باقی می‎گذاشت زیبا بود. از میان برف تازه راه رفتن، پاره کردن برف با نوک کفش و ایستادن در سفیدی‎ای پاک و سو سو زن انسان را به شگفتی وامی‎داشت. ما در برف ایستاده بودیم، سفیدی می‎دیدم و چیزی نمی‎شنیدیم، چنین سکوتی فقط در رویا وجود داشت، خیلی کمتر در رویا تا در برف تازه، خیلی بیشتر در برف تازه تا در هر خوابی. سه سار پیاده می‎رفتند، آنا گفت، پس کلاغ سیاه‎ها کجا هستند، در زمستان در دهکده سار و کلاغ وجود دارند، اما من همیشه فقط سارها را می‎بینم و نه کلاغ‎ها را. آیا می‎توانی تصور کنی که نفس‎ات به چه نحو در هوای سرد تجزیه می‎شود؟ نفس به رنگ سفید از دهان خارج می‎گردد و بدون رنگ ناپدید می‎شود. نفس در تمام جهات ناپدید می‎شود، نفس کاملاً سائیده می‎شود، نفس منفجر می‎شود، نه، نفس تجزیه می‎شود. نه، نفس ذوب می‎شود، نفس پاره پاره می‎شود. نفس تجزیه می‎گردد، و بس. (تماشای سپیده دم هم همینطور است. تو می‎بینی که هوا روشن و بعد تقریباً تاریک است و تو اصلاً متوجه تاریک شدن هوا نگشتی. آنا گفت، تاریک شدن را برایم توضیح بده).
دانه‎های برف در هوا می‎رقصیدند و دریاچه‎ها یخ‎زده بودند. ما بر روی یخ پوشیده از برف به طرف ماهی‎گیرانی که با کت‎های پشمی در جلوی سوراخ‎های خود سیگار می‎کشیدند و سطل‎ها و کیف اسناد در کنارشان بود رفتیم. در سرما صورت منقبض می‎گشت، دست‎ها بی حس می‎شدند و لب‎ها محکم و سخت ــ اگه منو ببوسی آنها دوباره نرم می‎شوند. راه رفتن در روزهای یخ‎زده در زیر سیم‎های مانند شیشه درخشان تلگراف و زیر آسمان باز لذت‎بخش بود، سفیدی شسته نشده‎ای که توسط هیچ یک از تبلیغات کشف نگشته بود. بعد از ظهر شب زمستانی آغاز گشت. ماهی‎گیران سطل‎های پر از ماهی را به خانه حمل می‎کردند. رنگ برف آبی گشت، درختان آشیان پرندگان، پرپر زدن در درختان کلاغ‎ها، غارغار کردن خواب‎آلوده، درختان ساحلی و خانه‎های قایقی تاریک. 
              
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:0  توسط سعید از برلین  |