قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

آنا برای چند روز به سفر می‎رود تا خوشبخت باشد ــ چرا باید او از درب پشتی برود؟ آیا خوشبختی، آن خوشبختی برهنه و بُرنده فقط خارج از نظمی معمولی ممکن است؟ چرا شور و شوق غیر مسئولانه و خروش کور بی پایان جشن و سرور فقط وقتی روز به پایان می‎رسد ممکن می‎گردد؟ چرا او خانه، تخت و شغل را ترک و توسط یک فریب معمولی از مستی دفاع می‎کند؟ آیا قضیه به یک مستی مربوط است؟ آیا شب بدون روز فقط ممکن است؟ من انسانی را نمیشناسم که این خوشبختی را سه بار جستجو و حداقل یک بار نیافته باشد. اما آنا؟ چرا؟ او مرا ناامید می‎سازد، او بی وجدان نیست. چیز دیگری بجز ناامیدی برایش باقی نخواهد ماند، تا زمانی که بخاطر تضادها ویران گردد. این چه زندگی‎ایست که در فرار زنده می‎گردد؟ این چه رابطه‎ایست که فرار را ضروری می‎سازد؟
ما به کجا رسیده‎ایم؟ آیا هنوز هم وجود داریم؟
من دوباره آنا را زیر نظر خواهم گرفت؛ می‎خواهم بدانم که او از کجا می‎آید. اما امروز، فقط دانستن این که آنا عاشق است مهم می‎باشد.
هیچ چیز ابدی نیست.
آنا سه روز دیگر بازمی‎گردد.

در شب‎های سفر بر روی تخت‎خواب هتل دراز می‎کشیدم و فکر می‎کردم که آیا آنا به خانه من سر زده است، آیا آنجا مدتی سیگار کشیده و خوابیده است، شاید برای یک شب کامل را لخت بر روی شکم روی تخت‎خواب من گذرانده باشد، طوریکه وقتی من برمی‎گردم عطر او در ملافه‎ها مانده باشد. عطر آنا با فصول سال تغییر می‎کرد، در بعضی از شب‎ها بوی عسل و شاخ و برگ می‎داد. او با عطرهای مختلف پیش من می‎آمد و می‎خواست بداند که کدامیک از آنها برای بینی من و پوست او بهتر است. او بوی آجیل و شراب می‎داد، بوی عنبر و کوکاکولا. او وقتی عطر به خود نمی‎زد بهترین بو را می‎داد، بوی عطر نان تازه بر روی شکم یا ران. یک بار بعد از خوردن استیک در یک رستوران موی آنا در باد شبانه بوی چربی می‎داد و من چنان بی دقت بودم که آن را به او گفتم، بعد آنا دیگر اجازه نداد به او نزدیک شوم، تا اینکه شب موهایش را شست. خوشش می‎آمد وقتی مویش را بو می‎کشیدم و اگر یک بار این کار را نمی‎کردم می‎توانست مأیوس و تا حدودی آشفته گردد. شاید آنا برای برداشتن چند لباس به خانه‎ام رفته باشد (آپارتمان من پر از کفش‎ها، کت‎ها، دست‎بندها، کتاب‎ها و کت‎های تابستانی اوست). شاید برایم روی میز گل قرار داده است، دسته‎های گلی که خودش از جنگل چیده یا گل مینا و گل نی خریده شده از بازار گل. شاید هم برای لحظه کوتاهی به آپارتمان رفته تا چند شیشه شراب را در یخچال بگذارد، یا اینکه بدون دلیل با وجود آنکه از آسمانخراش خوشش نمی‎آید به آنجا رفته باشد. او چند دقیقه کنار میزم می‎نشیند و از پنجره با این امید که شاید بتوانم به این فکر بیفتم از بیرمنگام  به خانه خودم تلفن کنم به بیرون نگاه می‎کند. من خودم وقتی آنا در سفر بود به خانه او می‎رفتم، کم و بیش بدون دلیل یا تصادفی و یا به این خاطر که خودم را وقتی آنا بدون خبر ناپدید می‎گشت از بودنش مطمئن سازم. ما خواهان اطمینان خاطر متقابل بودیم، آنا حتی برای آن ارزش قائل بود، زیرا بازدیدهای ما از خود رد بر جای می‎گذاشت، ردی که غافلگیرانه و آرام‎بخش بود. آنا می‎گوید، مردانی که ردی از خود باقی نمی‎گذارند قابل درک نیستند، و منظورش پاکت‎های محتوی اسباب‎بازی‎ها بود، تاس خوشبختی، فیل‎های کوکی، چرخ‎های بادی یا گل رز کاغذی که من در جلوی راهرو او قرار می‎دادم، و کاغذی که چهار بار تا می‎کردم و بر روی آنها چیزهای شوخ و شاد می‎نوشتم و او قبل از در آوردن لباس خود آنها را می‎خواند. آنا می‎گفت، من هم ردهای ناخواسته تو را دوست دارم، نمک ریخته شده بر روی کف آشپزخانه، یک قاشق چای‎خوری بر روی میزم، بالش جابجا شده، من خوشم می‎آید وقتی تو با لباس پوشیده بر روی تخت‎خوابم دراز می‎کشی، از جیب‎هایت پول خرد می‎ریزد و من از کف اتاق آنها را جمع می‎کنم. چهار مارک و هفتاد فنیگ برای یک خواب بعد از ظهر بدون من. خانه‎های خالی زنده بودند. آنقدر محکم می‎ماندند تا اینکه کسی دوباره به سویش باز می‎گشت. فکر کردن به آنا در خانه آنا و در دست نگاه داشتن لباس‎هایش زیبا بود. غیبت اندامش در سکوت و به یاد آوردن عریانی او، تخت‎خواب دست‎نخورده و یادآوری صدایش زیبا بود. آنا این را می‎دانست و تصادفی پرسید که آیا هنوز از او مانند هفت هفته پیش در آن شب بارانی خوشم می‎آید. ما در شب بارانی چه کار کرده بودیم؟ مرا لمس کن و بعد می‎دانی که ما چه کار کردیم. برای آنا دانستن اینکه من به اندامش فکر می‎کنم لذت بردن داغی بود. این نفسش را بند می‎آورد، طوریکه عشق قریب‎الوقوع می‎گشت.
   
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 1:17  توسط سعید از برلین  |