قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
آنا غالباً کجا بود؟
با آنچه من می‎دانم و حدس می‎زنم، باید او غالباً در پاریس بوده باشد. در هر صورت اغلب به تنهائی و برای اینکه در آنجا وسیله نقلیه داشته باشد با ماشین سفر می‎کرد. پاریس شهر اوست و در آنجا زندگی کرده است، من اما به ندرت در پاریس بوده‎ام و هرگز در آن شهر زندگی نکرده‎ام، همراه آنا فقط یک بار آنجا بودم. روزهای ماه نوامبر خود را در هتل میرابو Mirabeau در اتاق زیر شیروانی آبی رنگ ارزان قیمتی گذراندیم، در رطوبت زمستانی و خاکستری رنگ پاریس، با پیاده‎روی عاشقانه در شب‎های بارانی و بی هدف. خیابان de la Harpe، خیابان des Ecoles و خیابان de Vaugirard. تیره از مه، نور برزخ، ظهرهای تاریک و بارانی که ما در تخت گذراندیم، از نفس افتادن زیبای خود گم کردن، دو جسم تنها در اتاقی که کرایه‎اش پرداخت شده بود، دستنویس‎ها و روزنامه‎ها روی تخت قرار داشتند و یک ماشین تحریر اشتراکی و قدیمی. آنا گفت، بخاطر میاری که من پاسپورتم را یک جائی در بولوار یا در میکده‎ها گم کرده بودم و بعد صبح روز بعد دوباره در هتل پیدا شد، پاسپورتم توسط زن پیری که لباس عربی بر تن داشت به هتل آورده شده بود، چطور چنین چیزی ممکن است، ما زن را تا قبل از آن هرگز ندیده بودیم، پس چطور می‎توانست کسی بداند که ما کجا زندگی می‎کردیم ــ خیلی مبهم است. و آن شروع بی خیالی در تقویم آینده بود، روزها و شب‎ها را در یک نفس گذراندیم (شهر عشاق، رز خاکستری ــ با وجود آنکه شانسون‎ها روی اعصابم راه می‎رفتند، حتی وقتی که آنها را دوباره در دویسبورگ شنیدم).
من حالا مطمئنم که پاریس محل مورد نظر است، عمدتاً بخاطر Bercy-les-Landes. آیا هنوز هم به آن خانه در Bercy-les-Landes و کفشهای زیادی که در راهرو قرار داشتند فکر میکنی؟ به دوچرخه در انباری، به قبرستان اتوموبیل کنار قصر، به قورباغههای شبهای تابستان در حوضچه و انبوه گزنههائی که در آنجا بوی غبار و یُد میدادند؟ من این اطمینان را بدست آوردم: Bercy-les-Landes یک دهکده در Ile de France است و نیم ساعت با قطار از Gare de Lyon فاصله دارد. این امکان وجود دارد که اطلاعات بیشتری بدست آورم. امروز هنگام شام خوردن از محل‎هائی تعریف کردم که ما از پاریس به آنجاها رفته بودیم: Malmaison، Saint Luc، Villededon، Le Faur ــ آیا ما در Bercy-les-Landes هم بودیم؟ آنا سرش را تکان می‎دهد، و من احساس کردم که می‎خواهد چیزی به من بگوید. اما کمی قبل از آنکه حرف بزند گیلاس شراب را بین انگشتانش چرخاند و ساکت به رومیزی نگاه کرد. من او را تشویق به گفتن نکردم. گرچه این امکان هم وجود دارد که من اشتباه می‎کردم. زیر نظر داشتن او مرا درمانده ساخته است. حالا، چند ساعت دیرتر مطمئن شده‎ام که او در این فکر نبوده است که به من چیزی بگوید؛ که او به هیچ وجه قصد گفتن چیزی را نداشته است.
آنا تمام روز را در صندلی راحتی گذراند، روزنامه را کناری قرار داد و درخت‎ها را تماشا کرد، رودخانه را که نور خورشید بر آن تابیده بود، ابرها و دسته پرندگان را. او به روبروی خود خیره شده بود، دوباره روزنامه را در دست گرفت، کمی غذا خورد، کمی نوشید، و به ندرت به خودش حرکت داد.
(او فکر می‎کند که نامه را نابود ساخته است. شاید یک مدرک برای پایان رابطه؟)
(نمیخواهم هیچ چیزی هدیه یگیرم و نمیخواهم چیزی را از قلم بیندازم
آنا هیچ چیز را از قلم نینداخته بود.
او امکان خودش را شناخته است و شاید آن را در عدم امکان ادامه داده باشد. او دوست دارد، این کل ماجراست. این بیش از حد است. این کافی نیست. من همچنان به نامه‎اش فکر می‎کنم. اشتیاق ناامیدانه زیادی در آن قرار دارد، سرگردانی در میان سطور، قسم دادن خوشبختی. من آنا را می‎شناسم و هم او را نمی‎شناسم. من هنوز این کار را در پیش رو دارم: شناختن آنا را).
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:16  توسط سعید از برلین  |