قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

ما سفرهای طولانی خود را در پائیز وقتی توریست‎ها کم می‎شدند انجام می‎دادیم. آنا می‎گفت، آدم در ترافیک فصل تعطیلات دچار بیماری ازدحام‎هراسی می‎شود، این چه جهانی‎ست که اتوبان‎ها پر هستند و نیمی از بشریت در محل‎های چادرزنی به دنبال هوا برای تنفس می‎گردد. اشباح با شلوارهای ورزشی را در نظر نمی‎آورم. ما می‎توانیم همه جا بخوابیم، بر روی زمین، داخل ماشین، در یک فاحشه خانه در شهری کوچک، اما در یک محل چادرزنی این کار ممکن نیست. تابستانی گرم، کاهش نور، فصل پائیز آدم را آسوده‎خاطر می‎ساخت و بهترین زمان بود، پائیز همیشه بهترین فصل سال بوده است. ما بعد از ظهر به شهری رسیدیم، چمدان‎هایمان را به هتل بردیم، دوش آب سرد و گرم گرفته و لباس‎هایمان را عوض کردیم، در یک بار خلوت جین نوشیدیم و تا وقتی هوا روشن بود در خیابان ماندیم. شب‎ها پرسه می‎زدیم. ما در بارهای مختلفی که هالیوود، زد و خورد بزرگ یا چس فیل نامیده می‎شدند مشروب می‎نوشیدیم و می‎رقصیدیم، آنا می‎گفت، راستی چرا چس فیل، از معنای چنین اسم‎هائی اصلاً نباید پرسیده شود. آنا عاشق راک و تانگو بود، اما از تانگو بیشتر خوشش می‎آمد. تانگو در واقع نقطه اوج بود. بعد از رقص، نشستن در بین مردمی که عرق کرده‎اند و آبجوی سرد در گلو خالی می‎کنند زیبا بود. مردم هنگام رقص مانند لیلیت برای شیطان عشوه‎گری می‎کردند و در زیر نور چراغ‎های صورتی رنگ جمع بودند. آنا گفت، من رنگ صورتی را دوست دارم، رنگ صورتی مؤثرتر از رنگ سبز چمنی‎ست و معنی آن بیهودگی در خلسه است، من این را در لغت‎نامه خوانده‎ام، رنگ صورتی رنگ آینده و رنگ خوشبختی‎ست. در مخمل پرزدار و رنگ صورتی دود گرفته نشسته بودیم و شانه‎هایمان همدیگر را لمس می‎کردند. دوله گفت، طوری نشسته‎ایم که انگار امروز همدیگر را تازه شناخته‎ایم. من می‎توانم همیشه عاشق تو شوم، آیا تو هم دوباره عاشق من می‎شوی؟ آیا دوباره یک بار دیگر عاشق شده‎ای؟ بگو که تو عاشق من هستی. بی کله باش و مرا ببوس!
بعضی از مناطق را فقط در شب می‎شناختیم، شهرها در منطقه صنعتی و تفرجگاه کنار دریاچه را. شب‎ها گاهی نمی‎دانستیم کجا هستیم و هتل ما کجا قرار دارد. ما در اینجا کاری نداشتیم و چیزی گم نکرده بودیم، هیچ شرط اداری‎ای در کار نبود، نه قراری و نه گزارشی. آنا گفت، راز و بی خیالی، هیچکس مطلع نخواهد شد که ما کجا هستیم! ما نیمه شب، وقتی که تاکسی‎ها بدون مشتری آهسته عبور می‎کردند، سانس سینماها به پایان می‎رسید و دسته‎های موتورسوار در میان ایستگاه‎های قطار چکمه‎هایشان را نشان می‎دادند از میان شهر پر از سطل‎های واژگون گشته زباله می‎گذشتیم. شب‎های گرم با جشنواره نورافکن‎ها و تشویق‎ها؛ خیابان‎ها بوی قهوه و ادرار می‎دادند، رستوران‎ها خالی و بارها پر از مشتری بودند، ما زیر سایه درخت‎ها وقت می‎گذراندیم و هیچ چیزی آرزو نمی‎کردیم. آنا گفت، شاید ما برای اولین و آخرین بار اینجا باشیم، کدامشان را بیشتر مایلی: یک بار بودن یا دوباره آمدن به اینجا را؟ آیا با یک فاحشه همخواب شده‎ای؟ من نمی‎توانم تصور کنم که تو با فاحشه‎ای همبستر نشده باشی. وقتی مردی در سفر است، تنها در شب و احتمالاً در شهری غریب، و او در پارک‎ها عشاق و زنان زیادی را می‎بیند ــ این باید حتماً او را دیوانه سازد. این همه زیبائی وقتی که آدم تنها باشد قابل تحمل نیست. من مایل نیستم در چنین شب‎هائی تنها باشم.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:31  توسط سعید از برلین  |