قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
شب‎ها با کمال میل جزء آخرین مهمان‎ها بودیم. ما در میان میزهای خالی احساس گمشدگی نمی‎کردیم. صدای به هم خوردن ظرف‎ها در آشپزخانه، جرنگ جرنگ پنجره و بطری‎های شراب مزاحم ما نمی‎گشتند. ما نیاز به هیاهوی بذله‎گوئی نداشتیم، ما نه موسیقی راک و نه تازه‎ترین اخبار را از دست می‎دادیم. صبح‎ها اما طور دیگری بود. ما برای خوردن صبحانه در کافه اسپرسو همدیگر را می‎دیدم، نزدیک دستگاه پخش موزیک می‎ایستادیم و از درهای باز به عبور و مرور نگاه می‎کردیم. ما روزنامه‎ها را می‎خواندیم و بلند صحبت می‎کردیم و نه غرغره کردن دستگاه قهوه ساز مزاحم ما بود و نه سوت زدن گارسونی که خاک اره‎های کف زمین را از بین کفش‎ها جارو می‎کرد. اما هنگام شام خوردن بیشتر مایل بودیم که تنها باشیم. آنا می‎گفت، تنها بودن، این شانس ما در کاری‎ست که رقابت با ضربه آرنج انجام می‎گیرد. ما با کمال میل به پارتی‎های خوب می‎رفتیم، اما از آن پارتی‎ها هم با کمال میل دوباره خارج می‎گشتیم. با افراد مختلف کنار دکه‎های مشروب فروشی مست می‎کردیم، اما بدون مشروب هم مایل بودیم با هم باشیم. در حالت مستی می‎راندیم، اما با کمال میل در صندلی عقب هم می‎نشستیم و گوش می‎دادیم که بقیه چه می‎گویند. وقتی ما تنها بودیم هیچ کمبودی نداشتیم. آنا می‎گفت، هیچ کمبودی از تو و خودم ندارم، اگر خوشبختی وجود داشته باشد باید چنین چیزی باشد ــ عدالتی بی زحمت برای دو نفر. تنهائی ما ضروری بود، شرط اول و آخر برای خشنودی. اما ما به خشنودی احتیاج نداشتیم، بلکه به زمان؛ زمان نه، بلکه به شادی بدون کار؛ شادی بدون کار نه، بلکه استقلال در آرامش شبانگاهی. استراحت ضروری بود تا بتوانم آنا را بعد از روزها یا هفته‎ها غیبت تماشا کرده و متوجه گردم که کدام دستبند را به مچ دارد و چه لباسی پوشیده است. شب‎های زیادی لازم بود تا شاید بتوانم مطلع شوم که کدام وحشت و افسون‎هائی در لحظه‎ای که من شاهدش نبوده‎ام در او اتفاق افتاده است. زمان ضروری بود، تا بدون سؤال چیزی از او دستگیرم شود. زمانی نامحدود لازم بود تا آنا را به چالش بکشم یا اینکه او را راحت بگذارم. شب و عشق یکی بودند.
چنین به نظر می‎رسد که آنا تمام روز را خوابیده باشد. من او را صبح دیدم، بعد دوباره در شب. او کنار میز آشپزخانه ایستاده و در حال درست کردن قهوه بود. بدون نگاه کردن به من پرسید که حالم چطور است. خسته به نظر می‎رسید، یک لبخند گمشده در چهره داشت. ظاهراً این را ناممکن می‎داند که من تغییر ماهیت‎اش را متوجه شده باشم. پیشترها او را در آغوش می‎گرفتم.
من باید او را در آغوش می‎گرفتم.

خیابان‎ها خالی، روزهای زمستانی در شهرستان، رانندگی سریع در نورآفتاب و مه. تاکستان‎ها در باران و فریاد کلاغ‎ها در غروب. مسیرهای پهن شنی میان دیوارها، رد چرخ‎های پر از آب و کله‎های خالی و پوسیده گل‎های آفتابگردان. آنا گفت، چمن طوری به نظر می‎رسد که انگار از یک تشک کنده شده است، آجره‎های خیس سنگین‎تر از آنچه هستند به چشم می‎آیند. آخرین برگ‎های سیاه شده زیر قطرات آبی که از بوته‎ها می‎چکیدند در حال ژیمناستیک کردن بودند. ساقه‎های بی پوست درختان بالای خندق‎های خیابان، هوای سرد و گزنده. مانند مرغ پا بلند از میان گودال‎های آب رد می‎شدیم و همدیگر را محکم نگاه داشته بودیم، ما از روی چاله‎ها می‎پریدم و همدیگر را می‎گرفتیم. وقتی برگی در سکوت می‎افتاد آنا توقف می‎کرد، برگ‎ها بی صدا از ساقه‎ها جدا می‎گشتند و می‎افتادند و در میان برگ‎های جمع‎شده روی زمین ناپدید می‎گشتند. ما پشت سر هم از میان بیشه خیس می‎رفتیم، گلوله آب از بالای یقه پالتو کمانه می‎کرد و صورت آنا را می‎بوسید. آنا گفت، اینها اما قطرات اشگ نیستند، من غالباً گریه نمی‎کنم. او غالباً نمی‎گرید، چشم‎هایش شفاف‎اند و گونه‎هایش مانند سیب‎های بورزدورف Borsdorf می‎مانند؛ وقتی که او هشتاد و پنج سالش بشود، یک بانوی خمیده، دو پف‎کردگی کوچک زیر چشم پیدا خواهد کرد، اما حالا تهی از اشگ جوان است، او زیباست مانند ــ آنا می‎پرسد، زیبا مانند چه. هیچ مقایسه‎ای به یادم نمی‎افتد.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۱ساعت 15:54  توسط سعید از برلین  |