قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

آنچه را که ما می‎توانیم و باید تغییر دهیم خودمان می‎باشیم: ناشکیبائی خود را، خودپرستی خود را (از جمله روحانیون)، توهین گشته پنداشتن خود را، کمبود در عشق و گذشت خود را. من هرگونه تغییر دیگر در جهان را حتی اگر سرچشمه‎شان بهترین نیات باشند باز هم بی فایده می‎دانم.
 
***
من هیچکس را از پیوستن به حزب منصرف نمی‎سازم، اما به همه جوانانی که به آن می‎پیوندند می‎گویم که آنها در معرض این خطر هستند که نه تنها قضاوت‎شان را بخاطر مطلوبیت در جمع رفقا بودن بفروشند، بلکه من آنها را قبل از هر چیز به این نکته هشدار می‎دهم، حتی به پسرانم، که تعلق داشتن به حزب و برنامه‎هایش یک بازی نیست، بلکه باید اعتبار کامل داشته باشد: به این معنی که، هرکه خود را درگیر انقلاب می‎سازد، نه فقط جسم و زندگی‎اش در این راه قرار می‎گیرند، بلکه باید همچنین برای کشتن، کار با مسلسل و گاز مصمم و توانا باشد.
 
***
هنگامیکه مردم صادق و تا اندازه‎ای باهوش که تعداشان هم زیاد نیست با یکدیگر به چالش برمی‎خیزند، به این ترتیب باید تا حد امکان در آن رشد کنند و خود را تصفیه سازند.
 
***
اگر کارگرها کارخانه‎داران را بکشند، یا اگر روس‎ها و آلمانی‎ها به همدیگر شلیک کنند، فقط مالکین تغییر می‎کنند.
 
***
ما باید تمام آن چیزهائی که خودمان را بدانها موظف و متعهد و پاسخگو می‎دانیم خیلی جدی انگاریم ــ اما آنچه از خارج می‎آید، سرنوشت و چیزهائی که خارج از حیطه تأثیرات و تصمیمات ما قرار دارند را لازم نیست بیشتر از آنچه نیاز است جدی‎تر بگیریم و باید آنها را خیلی ساده در برابر منیت خود بگذاریم و در درون خویش راه ندهیم. وگرنه تحمل زندگی برای متفکرین (البته تعدادشان اندک است) ممکن نخواهد بود.
 
***
برنامه‎ها و ایدئولوژی‎ها برایم اصلاً جالب نیستند، و همیشه هم ساده‎تر و احمقانه‎تر می‎گردند. من نه برای ترومن و نه برای استالین می‎جنگم، بلکه با میلیون‎ها مردم مورد تجاوز قرار گرفته‎ای که برایشان حق زندگی و تنفس هوا هرچه بیشتر از جهان ناپدید می‎گردد هلاک می‎گردم.
 
***
برای من دو تاریخ بشری وجود دارد، یکی تاریخ سیاسی و دیگری تاریخ معنوی. چیزی بعنوان پیشرفت در این دو تاریخ قابل تشخیص نمی‎باشد. هیچ فرق نمیکند، چه سامسون با استخوان فلیستر Philister را بکشد یا هیتلر موشک به انگلستان شلیک کند، هر دو یکی می‎باشند. و از فلسفه اوپانیشادها تا هایدگر هم هیچ پیشرفتی قابل مشاهده نیست. از طرف دیگر اما این دو تاریخ خیلی از هم تفاوت دارند. اگر تاریخ جهان را تماشا کنیم، می‎بینیم که تمام بخش‎هایش زشت، بی رحمانه و اهریمنی‎ست. اما تاریخ زبان‎ها، تاریخ تفکرات، هنرها در هر مقطع خیلی زیباتر و با تصاویر و گل‎های دوستداشتنی‎ست.
 
***
دموکراسی یا سلطنت، دولت فدرال یا اتحادیه‎ها، برای ما یکسان‎اند، زیرا ما فقط از چگونه انجام دادن و نه از چه بودن می‎پرسیم. و اگر یک دیوانه‎ای بهترین کار را با تمام روح خود انجام دهد، خیلی بهتر از پروفسورهائی‎اند که احتمالاً با انعطاف‎پذیری مشابه‎ای به رژیم جدید می‎پیوندند، با رژیمی که قبلاً نزد شاهزادگان و محراب تعظیم کرده‎اند. ما پیروان کور یک <ارزیابی مجدد تمام ارزش‎ها> هستیم ــ اما این ارزیابی مجدد نباید بجز قلب‎مان در جای دیگری رخ دهد.
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر ۱۳۹۱ساعت 18:23  توسط سعید از برلین  |