قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

شام خوردن ما گارسون را بیدار نگاه داشته و او تا حد امکان محجوبانه کنار راهروئی که به آشپزخانه منتهی می‎شد ایستاده بود. آنا گفت: ما نمی‎توانیم گارسون را تا نیمی از شب گذشته اینجا بیهوده نگاه داریم. بنابراین تصمیم گرفتیم بعد از کشیدن یک سیگار آنجا را ترک کنیم. اما ما گارسون را فراموش کردیم و ابتدا زمانی رفتیم که در گوشه‎ای چراغ خواموش گشت و صندلی‎ها به کنار هم با فشار هل داده شدند.
وقتی از رستوران بیرون آمدیم نیمه شب بود. به ما خوش گذشته بود، غذا زیاد خورده، شراب نوشیده و خندیده بودیم. مردم می‎توانستند حالا ما را ببینند و بگویند: چهره‎هایشان زیباست. ما از کنار جارختی‎های خالی گذشتیم و وارد خیابان شدیم و قفل شدن در رستوران را پشت سر خود شنیدیم. با پالتوهای بدون دگمه و باز در زیر بارانی که آهسته می‎بارید ایستاده بودیم. خیسی در درختان خش خش براه انداخته بود، برگ‎های درختان چنار اطراف فانوس‎ها در حرکت بودند. قدم‎های آنا مرددانه بودند، او انتظار می‎کشید که چه پیش می‎آید. آیا دوستانی بودند که می‎شد به آنها تلفن کرد؟ یک پارتی؟ یک جائی؟ برویم پیش تو یا اینکه برویم پیش من؟ آنا ایستاد و مرا نگاه کرد، چشم و لبم را. برای اینکه دریابم آنا به چه می‎اندیشد ایستادم و صورتش را و نور خفیف سیاهی چشمانش را جستجو کردم. همه چیز زیبا بود. شب و سکوت این را ممکن می‎ساختند که بگویم همه چیز زیبا بود. آنچه ما می‎گفتیم در تاریکی به وضوح قابل شنیدن بود و ما برای صحبت کردن و گوش دادن اجازه دادیم وقت بگذرد. از زبان ما واژه‎های آشنا جاری می‎گشت اما چنین به نظر می‎آمد که لحن تأکیدها تغییر کرده‎اند. در این شب هر واژه صدائی تازه داشت که هشیار می‎ساخت و وعده نوازش می‎داد. ما به اندازه‎ای سر حال بودیم که لازم نبود با واژها چیز بخصوصی بسازیم. ما یک نفس و درهم برهم صحبت می‎کردیم؛ واژه‎ها، بوسه‎ها، قطرات باران و بوی عطر آنا در میان چهره من و او پیچیده بودند. ما همدیگر را می‎کشیدیم و در پیاده‎رو هل می‎دادیم، در محل‎های خالی می‎دویدیم و بلند می‎خندیدم. آنا گفت، توقف کن، من قادرم صدای قدم‎های خود را بشنوم! ما توقف کردیم و باقیمانده خنده‎های خود را از میان دیوار خانه‎ها شنیدیم. چند خیابان دورتر باید فکر می‎کردیم که ماشین را کجا پارک کرده‎ایم. آنا گفت، من نمی‎توانم دقیق به یاد بیاورم، ولی نمی‎تواند بخاطر شراب باشد، ما بیشتر از همیشه شراب ننوشیدیم؛ بخاطر شراب نیست، ما فقط فاقد آن نگاه صد در صدی برای پیدا کردن جای پارک ماشین هستیم. با نگاهی که منظور آنا بود به این سمت و آن سمت می‎رفتیم و نمی‎توانستیم ماشین را پیدا کنیم. آنا گفت، من فکر می‎کنم پشت ساختمان موزه تاریخ طبیعی باشد. ما ساختمان موزه تاریخ طبیعی را پیدا کردیم، چند بار دور ساختمان چرخیدیم و متوجه گشتیم که ماشین نه در جلو و نه در پشت ساختمان موزه تاریخ طبیعی پارک شده است. ما پلاک ماشین‎ها را رمزگشائی می‎کردیم و از خود می‎پرسیدیم که ماشین ما چه نمره‎ای دارد و کجا آن را معمولاً و منطقاً و در ترافیک شلوغ می‎توانیم پارک کرده باشیم. آنا گفت، من نمی‎توانم ماشین‎ها را درست در یاد نگه دارم، من هنوز نمی‎دانم که ماشین تو چطور دیده می‎شود. بعد از آنکه عاقبت ماشین را پیدا کردیم (ماشین مثل همیشه جلوی رستورانی که در آن غذا خوردیم پارک شده بود)، قسم خوردیم که دفعه بعد بیشتر دقت خواهیم کرد. آنا گفت، یا اینکه کمتر شراب می‎نوشیم. ما میان شیشه‎های باران خورده ماشین نشسته بودیم و در حالی که موتور مشغول گرم شدن بود به این فکر می‎کردیم با باقی مانده شب چه می‎توانیم بکنیم. آنا گفت، شب و شراب یکی‎اند، من شام بدون شراب را نمی‎توانم تصور کنم. در شب شراب نوشیدن برای خوشبختی لازم بود، آدم شرابش را مانند یک کشاورز قدیمی با دقت می‎نوشید. در طول روز باید در محل و زمان‎های مختلف کار می‎کردیم، و عصرها ترجیحاً قهوه می‎نوشیدیم، یا فقط کمی شراب و قهوه فراوان، تا از سر درد، مستی و جنون جلوگیری کنیم. آنا گفت، ما همه کارهای خوب را در شب انجام می‎دهیم. من در واقع وقتی همراه تو هستم مایل نیستم منطقی باشم، اما اگر نیاز باشد می‎توانم عاقل هم باشم. شب‎ها بدون در فکر روز بودن شراب می‎نوشیدیم. شراب طبیعی نه سر درد و نه جنون به همراه داشت. شب و شراب یکی بودند.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:36  توسط سعید از برلین  |