قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
من امشب تنها هستم. آنا رفته است پیش افرادی که در طول تابستان در محل شناخته، پیش پزشکان و وکلای شهرستان. مسافران تابستانی محل را ترک کرده‎اند، خانه‎های ییلاقی خالی مانده و موش‎های صحرائی کنار آشغالدانی‎ها در حال لاغر و  وحشی شدن‎اند. شبی بارانی و در گاراژ چراغ روشن است، آب از روی بام روی ایوان می‎چکد. صدای ضرب آب روی ایوان می‎توانست مانند گذشته برایم آرامش، خودفراموشی در مستی شرابی سبک معنا دهد، یا مشغول بودن با مقالات و عکس‎ها و تمرکز ذهن ــ اما حالا دیگر هیچ ارزشی برایم ندارد. این بدان معنی‎ست که من وقت زیادی برای خودم دارم، زیرا که افکار باطل در سرم مشغول سر خوردنند. دوست من، سعادت یک کلاه کهنه است، اما بازمانده سعادت بودن تازه ابتدای یک تجربه نو است. غار تنفس، مکان تصمیم گیری، جزیره کوچک تفاهم، خنده‎های بلند گاهی سوراخی‎‎اند در جهان کائنات، زمانی سوراخی لای دو پا. گاهی اوقات جوک در باره مگس است و گاهی در باره مگس کش. معشوقه بابلی! بی‎خوابی. غریبه‎ای شبیه به او در را قفل می‎کند، کلید را از پنجره به بیرون انداخته و بی حرکت روی تخت باقی ماند.
.It is a dog night dog night dog night
من امشب او را در حال پوشیدن لباس تماشا می‎کردم. خوشش می‎آید وقتی هنگام لباس پوشیدن کنار در ظاهر شوم و تعارف کنم (او می‎گوید تعارف‎ها فقط وقتی تحمل‎پذیرند که پوچ و تا اندازه‎ای مشکوک باشند). من نیمرخ برهنه‎اش را می‎دیدم، و سینه‎هایش را از زیر دست‎هایش، وقتی موهایش را شانه می‎کرد.  من پیش او نرفتم. او صورتش را آرایش می‎کرد و روی پلک‎هایش سایه می‎انداخت، او این کار را به ندرت انجام می‎دهد. من از او پرسیدم برای چه کسی خودش را اینچنین با دقت آرایش می‎کند.
جواب او: تو هم با من به پارتی بیا، بعد خواهی دید.
بجز این دیگر هیچ چیز نگفت، فقط یک لبخند سریع، یک بازی قدیمی.
او مطمئن بود که من نقش قدیمی‎ام را بازی می‎کنم.
ما خبرنگار هستیم. داشتن شغل یکسان یعنی اینکه توافق یک مسئله فرعی‎ست، اما این معنی را هم می‎دهد که ما باید اغلب و برای مدت طولانی از هم جدا بمانیم. آنچه مربوط به وقت آنا می‎شود می‎توان تصور کرد که او یک زندگی دیگری هم داشته باشد. او اغلب چندین هفته تنها در راه است. گزارش‎هایش از میلان، لندن و مونیخ، تحقیقاتش در بروکسل و تلفن‎های شبانه‎اش از یک هتل نباید حتماً اعتبار داشته باشند. ممکن است که او از تختخواب یک مرد تلفن کند و اینکه این تختخواب کاملاً جای دیگری قرار داشته باشد.
عشق، امید، اعتماد ــ کلماتی بودند که وقتی ما آنها را برای خود به کار می‎بردیم با آنها بازی می‎کردیم. آنها کلماتی ضروری برای ما نبودند. ما بدون کلمات با هم در سازش بودیم و خودمان می‎دانستیم که عشق یعنی چه. اما من از زمانی که زندگی مشترکمان در معرض خطر قرار گرفته است از ارزش کلمات اطلاع پیدا کردم، اعتماد، اعتماد چه چیزی بود؟ من مطمئن بودم که آنا کار درست را انجام می‎دهد. این غیر ممکن است که او را با یک سؤال مقصر شناخت. مأموریت‎هایش، مقصدهای سفر و آدرس‎هایش جای اعتراض نداشتند. اعتماد یعنی مساعده‎ای نامحدود برای آنچه که به آنا مربوط می‎گشت و این یعنی آنچه را او به من می‎گفت باور می‎کردم و در آنچه نمی‎گفت تردید نمی‎کردم. ایمنی، وضعیتی‎ست بالدار و کلمه مورد علاقه آنا در باره آن 'facilite است. من دروغ اساسی را امکان پذیر نمی‎دانستم.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 15:42  توسط سعید از برلین  |