قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من داخل می‎شوم. پلیس‎ها آنجا نشسته بودند. آنها به زمین نگاه می‎کردند. بعد ناگهان نگاهشان را بالا آوردند. من ابتدا به لکنت افتادم، بعد اما محکم گفتم: "من یک قاتلم". صدای ناشناخته‎ای پرسید: "چه کسی را کشته‎اید؟" من دست چپ با بارش را بالا می‎آورم و می‎گویم: "این خرگوش را". چهره پلیس‎ها بخاطر دود پهن‎تر و درشت‎تر به نظر می‎آمد. یکی از آنها می‎گوید: "ببینید، اشتباهی در طبیعت رخ داده است. پلک‎های خرگوشی که او در دست چپش نگهداشته مانند پلک‎های انسان‎اند. و این مرد دارای پلک نیست، فقط چشم‎های بزرگ و خیره‎ای دارد." همان صدا دوباره می‎پرسد: "نام شما چیست؟". حال من طوری بود که انگار در اقیانوسی افتاده‎ام. بعد خشن و با نارضایتی فراوان می‎گویم: "من از کجا باید بدونم اسمم چیه، وقتی که من خرگوش را کشته‎ام!" بعد باید ناگهان به خواب رفته باشم. زیرا بعد از اینکه دوباره به هوش آمدم در خانه‎ای دراز کشیده بودم. و دیوارهای خانه رنگ‎پریده بودند.

یک روز باد خوبی می‎وزید. من از خانه خارج شدم و آزاد بودم. دیوارهای رنگ‎پریده پشت سرم قرار داشتند. من دوباره گاری، بیل و جارویم را بدست می‎آورم. من دوباره مشغول جاروکشی می‎شوم.

من گزارشم را دادم. این زندگی من بود. این را نمی‎دانم که آیا زندگی‎ام عادلانه بوده است یا نه. آدم بر حسب اتفاق زندگی را تماشا می‎کند. شاید زندگی من فقط زندگی‎ای بود که آدم در میان تجربه‎ها زندگی می‎کند. شاید هم من زندگی‎ای را زندگی نکردم، شاید زندگی من زندگی کس دیگری بود، یا زندگی‎ای که کسی آن را زندگی نکرد. بنابراین زندگی من زندگی نبوده است. این را نمی‎دانم. حالا اما آسایش دارم. حالا من با تمام انسان‎ها و خرگوش به صلح رسیده‎ام. گاهی نگاهم را بالا می‎برم و به چشمان فرار خانم‎های نجیبی که پرسشگرانه و سریع به دستان لاغر و دراز و بینی تاب‎دار عربی فرم من نگاه می‎کنند زل می‎زنم.
 
_ پایان _ 
 
با تقدیم به تو دوست مهربان و صبور، چشمانت بی‎بلا.     
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:0  توسط سعید از برلین  |