قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صحنه پنجم.

ازمیرنوف: آدم نمی‎دونه چی باید بگه؟ خلق و خو! هفت ماه پیش شوهرش مرده! اما من بهره وامی که گرفته‎ام را باید بپردازم یا نه؟ من می‏‎پرسم، باید بهره را بدهم یا نباید بدهم؟ بسیار خوب، مرد مرده است، و خلق و خو و انواع مسخرگی ... مدیر لعنتی هم که رفته است یک جائی، حالا، شما بفرمائید من چه باید بکنم؟ باید با بالون از دست طلبکارانم فرار کنم؟ می‎رم پیش گروسدیف، آقا در خانه نیستند، ایروشویتچ هم که خیلی راحت مخفی شد، با کورسین تا حد مرگ اوقات تلخی کردم و نزدیک بود از پنجره پرتش کنم بیرون، مازوتوف وبا گرفته و این خانم هم اینجا ــ خلق و خو! هیچ حرومزاده‎ای نمی‎خواهد بدهکاری خود را بپردازد! و دلیل همه اینها این است که من همه آنها را بد عادت کرده‎ام، زیرا که من آدم بدبختی‎ام، یک قاب‎دستمال، یک پیرزن هستم! من با لطافت با آنها برخورد می‎کنم! اما فقط صبر کنید! شما مرا خواهید شناخت! من به کسی اجازه نخواهم داد با من شوخی کند، لعنت بر شیطان! من اینجا می‎مانم و تا زمانی که خانم پولم را ندهد از جایم تکان نمی‎خورم! برررررر! ... چقدر امروز عصبانیم، چه وحشتناک عصبانیم! تمام مفصل‎هام از خشم خشک شده و نفسم بند آمده ... تف، خدای من! حالم هم دارد بهم می‎خورد. (او فریاد می‎کشد.) خدمت‎کار!
لوکا داخل می‎شود.

صحنه ششم.

لوکا: چه خدمتی می‎تونم براتون انجام بدم؟
ازمیرنوف: برام شربت یا آب بیار!
لوکا می‎رود.
ازمیرنوف: نه، آدم به این کار چه باید بگه! خانم پول در دسترس ندارند! این چه منطقیه! چاقو رو گردن یک انسان گذاشتند، او احتیاج به پول دارد، او در آستانه حلق‎آویز کردن خود است، و خانم نمی‎پردازند، زیرا که حال حوصله مشغول کردن خود با مسائل مالی را ندارند. نگاه کن! این هم از منطق واقعی خانم‎ها! به همین دلیل هم نخواستم هرگز با خانم‎ها صحبت کنم، و حالا هم با کمال میل این کار را نمی‎کنم. برای من نشستن روی یک بشگه باروت راحت‎تر از صحبت کردن با خانم‎هاست. برررررر! ... عرق سرد از تمام بدنم جاری شده، اینطور این زن مرا عصبانی کرد! فقط کافیه که من یک چنین مخلوق شاعری را از دور ببینم، بعد از عصبانیت عضلاتم می‎گیرند. آدم برای کمک گرفتن! مجبور به فریاد کشیدن می‎شود.          
لوکا داخل می‎شود.

صحنه هفتم.

لوکا (به او آب می‎دهد.): خانم بیمارند و کسی را نمی‎پذیرند.
ازمیرنوف: فوری گمشو!
لوکا می‎رود.
ازمیرنوف: بیمارند و کسی را نمی‎پذیرند! لازم هم نیست ... نپذیرند! من می‎مونم و اینجا می‎شینم تا تو پول را بپردازی ... حتی اگر یک هفته بیمار بمونی، یک هفته هم من اینجا خواهم نشست ... حتی اگر یک سال بیمار بمونی، یک سال اینجا خواهم ماند ... مادر تعمیدی، من پولم رو خواهم گرفت! تو منو با لباس عزا نمی‎تونی از اینجا تکون بدی، با آن فرورفتگی‎های روی گونه‎هایت هم نمی‎تونی ... ما این فرورفتگی‎ها را می‎شناسیم! (او از پنجره به بیرون فریاد می‎کشد.) زیمیون، اسب‎ها را برای استراحت کردن باز کن! ما به این زودی حرکت نمی‎کنیم! من اینجا می‎مونم. برو به اصطبل بگو که به اسب‎ها جو بدهند! هی مردکه گاو، دهنه به دور گردن اسب دست چپی گیر کرده. (او را مسخره می‎کند.) عیب نداره ... بهت نشون می‎دم، هیچ مهم نیست ... (از کنار پنجره می‎رود.) هوا خیلی بده ... گرما غیر قابل تحمله، هیچکس بدهکاری خود را پس نمی‎دهد، دیشب بد خوابیدم و اینجا هم این مجسمه ماتم با خلق و خو ... سرم درد می‎کند ... شاید باید یک استکان عرق بنوشم؟ آره، یک استکان می‎نوشم ... (فریاد می‎کشد.) خدمت‎کار!
لوکا(داخل می‎شود): چه میل دارید؟
ازمیرنوف: یک استکان کوچک عرق!
لوکا می‎رود.
ازمیرنوف (می‎نشیند و لباسش را تماشا می‎کند): اوه! فیگور خوبیه! نمی‎شه اینو انکار کرد! گرد و خاک، چکمه‎های کثیف، حمام نرفته، شانه نکرده، کاه بر روی جلیقه؛ خانم حتماً من را بجای یک دزد اشتباه گرفت. (او خمیازه می‎کشد.) ظاهر شدن با این لباس در یک اتاق پذیرائی کمی بی‎ادبانه بود، حالا، مهم نیست ... من که اینجا مهمان نیستم، بلکه طلبکارم، و برای طلبکاران لباس مخصوص اجباری نیست.
لوکا (با استکان عرق می‎آید.) شما به خودتان خیلی اجازه می‎دهید، آقا ...
ازمیرنوف (عصبانی.): چی؟
لوکا: من ... من چیزی ... من در واقع ...
ازمیرنوف: تو با کی صحبت می‎کنی؟! خفه شو!
لوکا (خودش را کنار می‎کشد): چه افتضاحی! این هیولا خودش را روی گلوی ما نشانده است. (او می‎رود.)
ازمیرنوف: خدای من، چقدر عصبانیم! آنقدر عصبانی‎ام که به نظرم می‎آید تمام جهان مایل است به گرد و خاک تبدیل شود ... حتی حالم هم بد می‎شود ... (او فریاد می‎کشد.) خدمت‎کار!
 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:16  توسط سعید از برلین  |