قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

زندگی من عادلانه بود؛ حداقل ناعادلانه‎تر از زندگی بقیه مردم نبود. من وقتی در اتاقک کوچکم در سیاهی شب شمع می‎سوخت به شعله آن مدت‎ها نگاه می‎کردم. و من آتش می‎دیدم، چیزی بجز آتش نمی‎دیدم. دیگر اشباح و چهره‎های فراموش یا گم‎گشته از شعله آتش به سمت من خارج نمی‎گشتند. دیگر هیچ سؤالی محتاج جواب نبود. می‎توانستم ادعا کنم که تقریباً آزاد بودم. هر شب به جای دعا کردن به شعله شمع نگاه و بعد آن را خاموش می‎کردم. مردم می‎دویدند. درها و پنجره‎ها باز می‎شدند. ناقوس‎ها به صدا آمده بودند. بعد طبل‎ها خبر جنگ را به گردش انداختند. من این را شنیدم و خندیدم، خندیدم، خندیدم. بعد با صدای بلند در میان خانه فریاد زدم: "نه، نه، نه!" من به طرف بازار دویدم. من زن‎ها را با فریادم از کنار چشمه لوله‎کشی شده راندم. من برگشتم. از پله‎ها بالا رفتم و به اتاقک کوچکم رفتم. آنجا شیشه پنجره را شکستم. بعد پائین رفتم، دوباره برگشتم بالا. وقتی استادم از من پرسید: "کی می‎خواهی خودت را برای رفتن به جنگ معرفی کنی؟" به نظرم آمد که مغز از سرم می‎خواهد بپرد، خنده‎ام مانند غرش یک گاو نر بود؛ بعد اما ناگهان ساکت گشتم. من فقط صدای نفس‎هایم را می‎شنیدم. دوباره از پله‎های چوبی بالا دویدم و به اتاقم رفتم. آنجا خودم را روی تخت خم کردم و فقط مرتب با خود تکرار می‎کردم: "من نمی‎خواهم بازی کنم، من نمی‎خواهم! دور باد ورق پادشاه! دور باد!" بعد صدائی توهین آمیز و خفه در گوشم می‎پیچد: "تو باید، تو باید!" من دیگر نمی‎توانستم اینجا را تحمل کنم. در جلوی چشمانم یک دست همراه با ورق‎های بازی را می‎دیدم که ظاهر و دوباره محو می‎گشت. من از خانه به بیرون هجوم بردم، از میان شهر به سمت مزارع دویدم. ورق‎ها! ورق‎ها! آنها مرتب دایره‎وار به دور شهر می‎چرخیدند. دست و ورق‎ها عقب نمی‎نشستند. ماه روشن می‎شود؛ وقتی من دوباره له‎له زنان جلوی خانه بشکه‎ساز ایستاده بودم و آهسته، خیلی آهسته از پله‎ها برای رفتن به اتاقم بالا می‎رفتم ماه بی‎رنگ شده بود. من خسته بودم، اما نمی‎توانستم بخوابم. فقط یک رویای زنده می‎تواند محو نگردد. دست مانند سوسک بزرگ و بد شکلی می‎خزید و از پله‎ها بالا می‎آمد، ورق‎های بازی را بر روی لحافم می‎ریخت و صدائی بی‎طنین فریاد می‎کشید: "بازی کن!" ــ من داد می‎زدم: "من نمی‎خواهم!" و از سوی دیگر صدا می‎آمد: "تو باید بازی کنی. پادشاه این را می‎خواهد!" و در اتاق، ورق بازی با عکس پادشاه بسیار بزرگ شده بود. ــ "پادشاه خجسته باد، اما من هرگز ورق‎بازی نکرده‎ام، من نمی‎خواهم!" ناگهان چنین به نظر می‎آید که انگار کارت‎ها به من می‎خندند، اما سرد و محکم، مانند خنده قانون. و آن وحشتناک‎تر از خنده بی‎صدا بود. مطمئناً قانون به کسی که از قبل برای جنایت تعیین شده است و بخواهد بخاطر حفظ زندگی‎اش فرار کند، قبل از آنکه او دست به چنین عملی بزند به این نحو می‎خندد. در این وقت قانون خواهد خندید، بدون سر و صدا. حتی خطوط چهره‎اش هم نمی‎توانند خنده او را لو دهند و با این حال همه می‎دانند: اینجا کسی می‎خندد. درست به همان شکل هم ورق‎های بازی می‎خندیدند و از میانشان دستورها صادر می‎گشتند: "بازی کن! در این سمت پادشاه است؛ در سمت تو سربازان مزدور! اینجا دستور داده می‎شود، آنجا اطاعت می‎گردد. بنابراین اطاعت نما و بازی کن!". صدای من کاملاً آهسته شده بود: "نه، نه!" و از طرف مقابل گفته می‎شد: "شروع کن! ورق‎ها اینجا هستند، تو باید بازی کنی!". "من باید؟" این را من نپرسیدم، بلکه یک صدای دیگر از درونم آن را پرسید. "تو باید!" بعد به خوابی بدون رویا فرو رفتم. و گام‎ها دقیق و کوتاه می‎غریدند. طبل صدای خفه‎ای می‎داد. سوت صدای تیزی داشت. و آنها شروع به پیشروی کردند. خورشید بالا آمد و از پنجره نور تاباند. ضعیف و شکننده خودم را بلند کردم. اما در این لحظه دوباره در تخت فرو می‎افتم و یک فکر در من قدرت می‎گیرد: من نتوانستم آن مرد را در زمان صلح وقتی همه چیز روال منظمی داشت پیدا کنم. حالا جنگ است، حالا لحظه‎ای است که همه چیز درهم است، طوری که همه چیز برعکس گشته، ماهی به خشکی می‎پرد و موش صحرائی در آب؛ حالا هم می‎توانی او را پیدا کنی. تو می‎توانی او را بعنوان جنگنده پیدا کنی. شاید او بعنوان دشمن در مقابلت قرار گیرد. تو می‎توانی او را سوراخ سوراخ کنی، زیرا این کار حتی وظیفه تو می‎باشد. برای این کار به تو دستور داده می‎شود. اما او هم می‎تواند تو را بکشد، زیرا به او هم این دستور داده می‎شود. همه چیز یکسان است. یا اینطور و یا آنطور، در هر صورت از او رها خواهی گشت. "ورق‎ها برایم کافی‎اند! من بازی می‎کنم!"

زمین خود را سریع‎تر می‎چرخاند. طوفان‎ها و ابرها ترسناک بودند. نور ماه مانند خورشید می‎درخشید، نور خورشید مانند نور ماه سرد بود. درخت‎ها و سنگ‎ها تکه تکه شده بودند. بدون هیچ دلیلی در هوا انتقام موج می‎زد. افق‎ها خونین بودند، از کوه‎ها دود برمی‎خواست. رودخانه‎ها گرم و انسان‎ها سرد و خصمانه گشته بودند. برادر به برادر "شیطان!" می‎گفت و هر دو قبلاً از یک گاو شیر می‎نوشیدند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:15  توسط سعید از برلین  |