قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من نمی‎توانستم بخوابم. به این نمی‎شود خوابیدن گفت، به خواب رفتن، برای اینکه آدم در خواب بداند که خوابیده است، که آدم ناآرام خوابیده است. گاهی اوقات از رختخواب بیرون می‎پریدم و با لباس کمی بر تن می‎دویدم و به پارک می‎رفتم. آن بالا در آسمان ستاره‎های زیادی بودند. حتی آنجا هم در جستجو بودم. من همیشه در حال جستجو کردنم. مرد! مرد! این مرد چه کسی بود؟ اما ستاره‎ها جواب نمی‎دادند. سکوت، ستاره‎های درخشان. من به سمت بندر می‎روم و داخل کلبه‎ ماهیگیران می‎شوم. من پولی پرت می‎کنم. به من اجازه می‎دهند آنجا بخوابم. من نمی‎توانستم بخوابم. در این وقت صدای بلند خنده‎ام سکوت شب را می‎شکند. کسی که جستجو می‎کند و پیدا نمی‎کند نمی‎تواند بخوابد. حتی اگر او مانند همسر آن مرد ماهیگیر که در خواب خرناسه می‎کشد و توسط فرزندانش احاطه شده است سالم باشد باز هم نمی‎تواند بخوابد. چون من باید برای این کار اول شپش‎ها و کک‎ها را می‎کشتم. اما من حیوانات را نمی‎کشم. هرگز. من در این کلبه تقریباً دو ساعت ماندم. بعد دوباره به بیرون فرار کردم. بندر تاریک و قادر مطلق بود. بندر ترسناک بود. کشتی‎های قاره پیما و کشتی‎های بزرگ بادبانی در لنگرگاه سایه‎های تهدیدآمیزی بر ساحل می‎انداختند. همه جا چهره‎های بی‎نامی با پوزخند استقبالم می‎کردند. به سمت چپ نگاه می‎کردم، آنها در آنجا بودند. به سمت راست نگاه می‎کردم باز هم آنجا بودند. حتی ماه هم که حالا از پشت ابرهای طوفانی بیرون آمده بود نتوانست یأسم را بکشد. گناهان بزرگی وجود دارند. قوانینی سخت و مجازات‎های خشنی وجود دارند. اما چیزی وحشتناک‎تر از خواهش دیدار چهره‎ای که آدم آن را نمی‎شناسد نمی‎باشد. آدم چیزی در مورد او نمی‎داند. آدم فقط می‎داند که او آنجاست. اما کجا، کسی این را نمی‎داند. و من او را دیدم. کاملاً از نزدیک. فقط نمی‎دانم که او کجاست. من می‎خواهم او را ببینم. کجائی تو؟ کجائی تو؟

دوستانم سلامتی عقلم را زیر سؤال می‎بردند. من آنها را بیرون انداختم. من نمی‎خواستم کسی را ببینم. سالن مهمانی خانه‎ام غمگین و متروک شده بود. خدمتکاران از من وحشت داشتند. من آقای سختگیری بودم. و اغلب خیلی عصبانی. گاهی اوقات هم بی رحم. روزها خدا را استهزاء می‎کردم؛ شب‎ها خودم را لعنت می‎کردم. هیچ کدام اما کمکی نمی‎کردند. روزهایم نفرین شده بودند. شب‎هایم لعنت شده بودند. من حتی به آن بعد از ظهر که آن مرد ناشناس را در خیابان دیدم لعنت می‎فرستادم. من مردم زیادی را برای پیدا کردن محل اقامت آن آدم استخدام کردم. هزینه زیادی داشت. اما هیچ فایده نکرد. دیگر صبرم تمام شده بود. من تصمیم تازه‎ای می‎گیرم. من به سفر می‎روم.

هنگامیکه من به مصر رسیدم، ابرها را دیدم که به دور اهرام انباشته شده بودند. بومیان به من گفتند که پس از هزاران سال بار دیگر ابرها به دور اهرام می‎چرخند. قطعاً بلا بر سرزمین نازل خواهد گشت. من گوش می‎دادم و سکوت کرده بودم. بعد فکر کردم که آیا او را اینجا پیدا خواهم کرد. در نتیجه دست دادن یک حمله عصبی یکی از شتربانان را زدم. بقیه تهدیدم کردند. من طلا دادم. آنها به من سلام دادند. البته با طلا می‎توان مرگ را هم خرید. ولی نه مرگ خود را. وقتی باران بارید من خندیدم. شتربانان من نماز می‎خواندند. چون من نمی‎توانستم نماز بخوانم با صدای بلند خندیدم. تا حال کسی برای یک مسلمان در وقت نماز مزاحمت ایجاد نکرده بود. من آن را انجام دادم. اینجا، من در کویر، دور از سُدم Sodom و نزدیک به گومورا Gomorrha برای اولین بار متوجه قدرت طلا گشتم. و من با صدای بی‎اندازه بلند می‎خندیدم. و بعد تازیانه‎ام پارسایان را رم داد و در کویر پراکنده ساخت. در کویر! من همیشه می‎خواستم در احاطه یک افق ابدی باشم. من می‎خواستم با شن‎های کویر حمام کنم، خورشید بنوشم و طوفان تنفس کنم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:2  توسط سعید از برلین  |