قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
او بقیه راه را خسته و از نفس افتاده پشت سر می‎گذارد، و حالا مقصد جلوی چشمانش قرار داشت. او اما مدام فکر می‎کرد به دعوتی که از او شده بخاطر یک لذت زودگذر بی‎وفائی کرده است، و سنگینی قلبش نمیخواست سبکتر شود، و از خود می‎پرسید آیا او دیوار روشن و برج‎های درخشان شهر مقدس و برجهای درخشان معابد را خواهد دید.

او فقط یک بار در پیاده‎روی خود توقف کرد. نزدیک شهر، بر تپه کوتاهی، جمعیت زیادی را می‎بیند که در هم فشرده و وحشیانه خود را جلو می‎کشیدند و چنان شلوغ می‎کردند که او صداها را از راه دور می‎شنید. بر فراز سرشان سه صلیب برافراشته گشته خود را سیاه و تیز به سمت دیواره آسمان کشیده بودند. آسمان اما از شعله آتش روشنی لبریز بود، طوریکه انگار روی تمام جهان آتش درخشانی ریخته و در درخششی تهدید کننده فرو برده باشند. و نیزه‎های براق سربازان طوری می‎گداختند که انگار به خون آغشته‎اند ...

مردی در جاده متروکه با گام‎های بی هدف و بی‎قرار به سوی او می‎آمد. از او سؤال می‎کند که چه اتفاق افتاده است، و لحظه‎ای بعد بی‎اندازه شگفت‎زده می‎گردد. زیرا چهره مرد وقتی سرش را بلند می‎کند چنان از وحشت از شکل افتاده و منجمد گشته بود که انگار ماری به ناگهان نیشش زده است، و قبل از اینکه سؤال کننده بتواند متوجه گردد، مرد غریبه انگار که شیاطین در پی او باشند با ناامیدی وحشیانه‎ای از آنجا شتابان می‎گریزد. او شگفت‎زده مرد را صدا می‎زند. غریبه اما برنمی‎گردد، بلکه دورتر و دورتر می‎دود، به نظر مرد مسافر چنین آمد که در غریبه مردی از کریوت Kerioth به نام یودا ایشاریوت Juda Ischariot را شناخته است. اما نتوانست رفتار عجیب او را درک ‎کند.

از مرد بعدی که از آنجا می‎گذشت سؤال می‎کند. او عجله داشت و فقط می‎گوید که سه جنایتکاری را که پونتیوس پیلاتوس محکوم به مرگ کرده بود به صلیب کشیده‎اند. و قبل از آنکه بتواند سؤال بیشتری کند او رفته بود.

او حالا خودش به سمت اورشلیم به راه می‎افتد. یک بار دیگر به تپه پشت سرش که از ابرهائی مانند خون پوشیده شده بود سر می‎چرخاند و به سه مصلوب نگاه می‎کند. اول به نفر سمت راستی، بعد به نفر سمت چپی و در آخر به فرد وسطی. اما چهره مرد دیگر برایش قابل تشخیص نبود.

و او بی‎توجه از آنجا می‎گذرد و به سمت شهر می‎رود تا چهره ناجی را زیارت کند. ...
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:23  توسط سعید از برلین  |