قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من به کلبه اشاره می‎کنم. او از روی زمین بلند می‎شود و فروتنانه از جلو براه می‎افتد. در کلبه آتش روشن بود. اتاق بوی دود می‎داد، بوی صمغ، بوی برگ‎های سوخته درخت کاج. او برایم محلی برای خواب آماده و بعد به من گوشت و میوه تعارف می‎کند. من سرم را تکان می‎دهم، خودم را روی پوشال‎ها انداخته و به خواب می‎روم. در خواب صدای یکنواختی می‎شنیدم، انگار کسی دعا می‎حواند. من خودم را ندیدم، اما باید با ناامیدی کامل و ناخودآگاه در خواب لبخند زده باشم. صبح بولیسلاو به من شیر گرم گاو داد. من آن را نوشیدم. بعد دست‎های کثیفش را در دستم گرفتم، آنها را بوسیدم و گریه کردم. به نظر می‎آمد که بولیسلاو این کار را نمی‎تواند درک کند، تقریباً وحشت‎زده از جا می‎جهد و می‎گوید: "ارباب، ارباب، چه می‎کنید؟" به سختی می‎دانستم چه می‎گویم، اما ناگهان پس از مدت‎های بسیار بسیار طولانی احساس یک سعادت بی‎ثبات و آزاد کردم و مرتب می‎گفتم: بیا، با من گریه کن. با من گریه کن، زیرا سال‎های زیادی می‎گذشت که من گریه نکرده بودم. همیشه می‎خواستم گریه کنم، اما هرگز موقعیت آن را نداشتم. بولیسلاو، دستتو بده به من! تو آدم خوبی هستی. من تو رو کتک زدم، آیا دردت می‎گرفت؟ نگاه کن، من اینو نمی‎دونستم، وگرنه این کار را نمی‎کردم." بعد خودم را به سمت او خم و با لحن اسرارآمیزی زمزمه می‎کنم: "می‎دونی، اگر آن زمان قادر به گریه کردن بودم، بنابراین تو را هم نمی‎زدم. حالا می‎تونم گریه کنم! می‎دونی این برای من چه ارزشی داره؟" صدایم از آزادی خفه شده بود: "حالا می‎تونم گریه کنم، بولیسلاو، خوشحال باش، با من گریه کن!" بولیسلاو نمی‎دانست چه بگوید. او درمانده و ناشیانه با لکنت زبان می‎گوید: "ارباب، ارباب، ارباب ..." ناگهان به نظر می‎رسد که چیزی به خاطر آورده است؛ از جا می‎پرد و یک کاسه آب می‎آورد. من دست‎هایم را داخل آب می‎کنم و چشم‎ها و پیشانی‎ام را با آن تر می‎سازم. یک اسب در آن نزدیکی شیهه می‎کشد. بولیسلاو به بیرون می‎دود. من دیگر گریه نکردم. زیرا فکر تازه‎ای به ذهنم خطور کرده بود: در جهان انسان وجود دارد. نه! به این نمی‎خواستم فکر کنم وگرنه شاید آن سؤال "چه کسی؟" دوباره بازمی‎گشت. بولیسلاو دوباره داخل کلبه می‎شود. بولیسلاو یک انسان خوب بود. من آنجا ماندم. من به بولیسلاو ذغال‎ساز در کار کمک می‎کردم. من چوب می‎شکستم. من در آتش می‎دمیدم. من کاسه را می‎شستم. من از گاو شیر می‎دوشیدم. من در محافظت از اسب‎ها به او کمک می‎کردم. من پس از آن صبح دیگر گریه نکردم. زمان می‎گذشت. اما نمی‎دانستم که آیا سال‎ها گذشته‎اند یا فقط چند ساعت. بولیسلاو دیگر در برابر من مطیع و فروتن نبود. گاهی در چشمانش چیزی کمین کرده می‎دیدم که حتی حکم می‎راند، زیرا چشمان من دیگر دستور نمی‎دادند. گاهی وقتی صدایش می‎کردم غرولند می‎کرد. بله، او جرئت یافت مرا با اسم لعنتی‎ام صدا بزند. فصل‎ها تغییر می‎کردند. پوستم مانند چرم سخت شده بود. یک بار می‎خواستم سوار اسب بشوم و در جنگل اسب‎سواری کنم. در این وقت صدای بولیسلاو مرا از این کار بازداشت. من گوش نکردم. در این وقت او به دنبالم دوید، پایم را گرفت و مرا از اسب به پائین کشید و کتک زد. من هم با خشم فراوان او را زدم. ما بر روی زمین می‎غلتیدیم. نیروهایم ضعیف بودند. او مدتی طولانی مرا زد، تا اینکه من دیگر چیزی احساس نمی‎کردم. بعد او مرا در سوراخی انداخت که قبلاً خوک‎هایش را در آن نگهداری می‎کرد. من نمی‎دانم چرا بولیسلاو به من حمله کرد. شاید او در آن لحظه احساس کرد که من دیگر ارباب نیستم، و تمام تواضع و افتادگی‎اش به خشمی بزدلانه تبدیل گشته بود. بولیسلاو روزهای زیادی مرا در آن سوراخ زندانی کرد. من تنها بودم. فقط خاک در اطرافم بود. من نمی‎توانستم از آنجا خارج شوم، زیرا حصار درب از شاخه‎های سختی ساخته شده بود. اما من تنها نبودم! بر روی دستم مگسی به اینور و آنور می‎رفت. من نگاه کردم، نگاه کردم، نگاه کردم. اشگ از چشمانم به بیرون زد، گرم و خوب. من دیگر با خاک تنها نبودم! یک مگس آنجا پیش من بود و درد مشترکی داشتیم. کسی نمی‎داند در تنهائی و در گوشه‎گیری پیدا کردن یک حیوان همیشگی چه لذت‎بخش است. من این را می‎دانم مگس خوب. وقتی یک روز بولیسلاو برایم آب و میوه به درون سوراخ انداخت، آهسته گفتم "بولیسلاو" در این وقت او مرا آزاد ساخت. برای قدردانی از او در کلبه آتش بزرگی برای ساختن ذغال روشن کردم. صبح میوه و گوشت خشک شده برداشتم، یک بطری سفالی پر از آب به گردن آویختم، به بولیسلاو دست دادم و رفتم.

آنجا شهر کوچکی با چشمه‎های لوله کشی شده در کنار بازار بود. نزد یک بشکه‎ساز پذیرفته می‎شوم. من برای او بعد از ساعت کار کتاب مقدس می‎خواندم. روزها به همسرش کمک می‎کردم، بچه‎ها را می‎شستم و مانند خدمتکاری خدمت می‎کردم. یکشنبه‎ها برای استاد صورت حساب هفته را می‎نوشتم. به این ترتیب در ازاء مسکن و غذای ناچیزی به همنوعان خود کمک می‎کردم. من سعی کردم همه چیز را فراموش کنم. من به هیچ چیز نمی‎اندیشیدم. 
         
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:57  توسط سعید از برلین  |