قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

افکاری درباره سعادت.

سعادت یک «چگونه» است و نه «چه»، یک «استعداد» است و نه «شیء».
(از "مجموعه نامه‎ها" جلد اول)
 
***
دوست من، سعادت همه جا است، در کوه و دره، در گل و کریستال.
(از "قصه‎ها")
 
***
زیبائی کسی را که دارای آن است سعادتمند نمی‎سازد، بلکه کسی را که عاشق زیبائی است و آن را پرستش می‎کند.
(از "لذت‎های کوچک")
 
***
به نظر من چنین می‎آمد که برای بسیاری از انسان‎های مبتلا به بیماری سخت روحی از دست دادن ثروت و به لرزش افتادن اعتقادشان به مقدس بودن پول ابداً فاجعه نیست، بلکه مطمئن‎ترین، آری، تنها راه نجات آنها معنی می‎داد، و همچنین به نظرم می‎آید حس بازی در لحظه اکنون و آماده بودن برای پیشامد که چیزهائی مطلقاً مطلوبند در میان زندگی امروزی ما غایبند و ما همگی بخاطر نبودشان سخت در رنجیم.
(از "استراحت استعلاجی")
 
***
بخاطر افکار ترسناکی که فردا چه رخ خواهد داد امروز را، لحظه اکنون را و با آن واقعیت را از دست می‎دهیم. به امروز، به روز، به ساعت، به لحظه حقشان را بدهید!
(از نامه‎ای منتشر نشده.)
 
***
سعادت عشق است و نه هیچ چیز دیگر. کسی که می‎تواند عاشق شود، سعادتمند است.
(از "سعادت‎های کوچک")
 
***
انسان از خواهش خواست سعادت پر است، اما نمی‎تواند مدتی طولانی آن را تحمل کند. در زندگی تک تک افراد اینطور است، سعات آدم را خسته و تنبل می‎سازد، و سعادت بعد از مدتی دیگر سعادت نیست! چیزیست زیبا و دوست‎داشتنی، اما مانند گلی‎ست پژمرده گشته.
(از "سیاست وجدان")
 
***
زیبائی قسمتی از جادویش را از ناپایداری بدست می‎آورد.
(از "موسیقی")
 
***
بهشت زمانی خود را بعنوان بهشت می‎شناساند که ما از آن رانده شده باشیم.
(از "برگ‎های یادبود")
 
***
آدم نمی‎تواند با تمام وظایف، تمام اخلاق‎ها و تمام احکام‎ها دیگری را سعادتمند سازد، زیرا کسی نمی‎تواند با آنها حتی خود را هم خوشبخت سازد. انسان فقط زمانی می‎تواند انسانی «خوب» گردد که سعادتمند باشد.
(ار "سعادت‎های کوچک)
 
***
نیروی لذت بردن و نیروی یادآوری وابسته به یکدیگرند. لذت یعنی شیرینی یک میوه را بدون باقیمانده گرفتن. و خاطره هنر محکم نگاه نداشتن لذت، بلکه همیشه خالص‎تر به آن شکل دادن است.
(از "کتاب مصور")
 
***
زیبائی یکی از ظواهر حقیقت است.
(از "نامه‎های انتخابی")
 
***
سعادت را فقط زمانی می‎توان صاحب گشت که نتوان آن را دید.
(از "برگ‎های یادبود")
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:48  توسط سعید از برلین  |