قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من به جبهه می‎روم. آنچه که چشم‎های انسان قادر به دیدن است، من دیدم. من به جبهه رفتم. جنگ در جلوی جبهه غوقا به پا ساخته بود. به پشت جبهه می‎توانستیم بعنوان دستیار پزشک برویم؛ اینجا وحشتناک‎تر از آن جلو بود. من تمام اینها را دیدم؛ من امیدی نداشتم، و ناامید هم نبودم. به این ترتیب هفته‎ها گذشتند؛ ماه‎ها. یک سال. دو سال. نه پایانی، نه آغازی. شهرها، دهکده‎ها، کشورها با فریاد سربازها، سر و صدای گلوله‎ها، تعقیب و آزار و اذیت‎ها دگرگون شده بودند. هرکجا که ما می‎رفتیم ناامیدی بود و مرگ. من این را تجربه کردم. آنجا مرد پیری در کنار کلبه ویرانش نشسته بود. او از دو سال قبل وقتی که روس‎ها دهکده را ترک کرده و ما آنجا منتقل شده بودیم تا حال اینجا نشسته بوده است. زن و فرزندش را جنگ از او گرفته بود. خانه‎اش مرده بود. تنها او باقی مانده بود، او و گاوش. او آنجا می‎نشست و طناب گردن گاو را در دست نگاه می‎داشت. بعد وقتی ما عقب نشینی می‎کنیم و از میان دهکده دوباره می‎گذریم او هنوز هم آنجا نشسته بود. پیش گاوش. گاهی او بلند می‎شد و برای گاوش علوفه می‎آورد. بدون سرپناه، در هوای خوب و بد او آنجا می‎نشست و از گاو مواظبت می‎کرد. حالا او دوباره آنجا نشسته بود. پیش گاوش. هنوز هم در همان محل قبلی. آیا چند بار ممکن است که دوست و دشمن از کنار او گذشته باشند؟ امروز اینها، فردا آنها. او با گاوش نشسته بود. انسان‎های خوب و بد از کنارش رژه می‎رفتند. خوب‎ها آن دو را می‎دیدند، بدها به سمت دیگری نگاه می‎کردند. کسی برای آن پیرمرد کاری انجام نمی‎داد؛ همینطور برای گاوش. دور تا دور ویرانی بود و مرگ. فقط آن دو باقی مانده بودند. یک انسان و یک حیوان. یک مرد و یک حیوان مؤنث. بعنوان نشانه‎ای از قدرت زندگی، بعنوان ماهیت غیر قابل ویرانی طبیعت. حالا او به گاوش علف می‎دهد. گاو می‎خورد. پیرمرد شادی کودکانه‎ای داشت؛ او پوست گاوش را با دستانی لرزان عاشقانه نوازش می‎کند. نگاهش روشن و طور غیر انسانی‎ای خوب بود. و اگر هم جنگ تا ابد ادامه یابد، این دو در اینجا پیروز خواهند گشت و ساکت انتظار امید را خواهند کشید. آنها از جنگ جان سالم به در خواهند برد. مرد و گاو. انسان و حیوان. به سختی به رفتن ادامه می‎دهم. در این برهه از زمان بسیاری از انسان‎ها را دیدم. انسان‎هائی از کشورهای مختلف. انسان‎هائی بدون تکبر و تسلی. با این وجود کسی را که من می‎جستم نیافتم. همیشه بی‎قرار بودم. همرزمانم مسخره‎ام می‎کردند. پزشک گروهان هر شب با زور کلاهم را تا صورتم پائین می‎کشید و با دیگران به شکل وحشتناکی می‎خندیدند. من نمی‎خندیدم. من زخم‎ها را پانسمان می‎کردم و هرگز نمی‎خندیدم. اینجا در دهکده اسلوونی Slowenien در جلوی جبهه بودیم. مردم آرام بودند، طوریکه انگار جنگی وحود ندارد. تا اینکه بعد شبی فرا رسید که ویرانی در آن بزرگ بود. با قدم‎های طوفانی عقب‎نشینی کردیم. ما حمل کننده‎گان مجروحین در جلوی جبهه بودیم. سپس، بعد از هفته‎ها ما هم عقب‎نشینی کردیم. از دهکده بجز ویرانه و دود چیزی باقی نمانده بود. من آنجا چیزهای وحشتناکی دیدم. از هر خانه‎ای چیز اندکی باقی مانده بود. اینجا نیمه‎ای از یک دیوار، آنجا پایه‎های یک خانه، در وسط قلوه سنگ و الوار. سنگ و چوب، چوب و سنگ در دردناکترین بی‎نظمی. و بالا آسمان ایستاده بود. من ناگهانم می‎خواستم فریاد بکشم؛ فریاد اما مانند چوب در حال دودی در دهانم فرو می‎رود. در تمام جاهائیکه قبلاً خانه‎ها ایستاده بودند، اینجا و آنجا، و آنجا و اینجا گربه‎ها نشسته بودند. آنها از جایشان تکان نمی‎خوردند. آنها گربه‎های سیاه‎رنگی بودند، نیمه جان، اسکلت‎های سیاه‎رنگ. فقط چشمانشان مانند آتش مرده‎ای می‎گداختند. آنها نه زنده بودند و نه مرده، آنها مرده بودند اما زندگی می‎کردند: آنها دیوانه بودند. آهسته از روی آوارها به جلو می‎رفتم. گربه‎ها کنار نمی‎رفتند، به خودشان تکان نمی‎دادند. مانند شکایات گنگ و سیاهی در برابر هرآنچه انسانی‎ست اینجا نشسته بودند و خیره نگاه می‎کردند: آخرین ستون خانه. هنگامیکه من از کناره توده زباله گذشتم، زانویم مانند سرب سنگین شده بود. من نمی‎خواستم به بالا نگاه کنم؛ با این حال احساس می‎کردم یک نگاه به من دوخته شده است و من به چشمان دیوانه یک گربه مادر نگاه کردم که بر روی شکمش دو توله قرار داشتند. چشمان توله‎ها مانند چشمان مادرشان پیر و دیوانه‎وار دیده می‎گشت. نفس زنان و با زحمت تکه نانی برایشان پرت می‎کنم. آنها از جایشان تکان نمی‎خورند. من پیش همرزمانم رفتم، می‎خواستم این ماجرای وحشتناک را برایشان تعریف کنم، اما لال بودم. آنها خندیدند. من سکوت کردم، زیرا که باید سکوت می‎کردم. طبل‎ها خفه به صدا می‎آیند، خفه‎تر طبل‎ها طنین می‎اندازد، جنگ، جنگ، او شکست نخورده است. من زخمی‎ها را پانسمان می‎کردم و ساکت بودم. یک روز، در سومین سال جنگ و در ماه نوامبر ما زیر آتش توپخانه دشمن قرار گرفتیم. دشمن در تعقیب ما بود. ما فرار کردیم. همینطور من. خیلی‎ها تعقیبم می‎کردند. من مانند خرگوشی درمزارع می‎دویدم. ناگهان دردی احساس کردم. جلوی چشمانم سیاه شد. من افتادم و بیهوش شدم. وقتی بهوش آمدم، همه چیز در اطرافم غریب بود. زبان، انسان‎ها، مکان. من نمی‎توانستم حرف بزنم. آهسته متوجه می‎شوم که آنجا یک خانه روستائی در دهکده کثیف گالیسین Galizien است. مردم رفتارشان با من لاقیدانه و خوب بود.
  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 2:52  توسط سعید از برلین  |