قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

او یک بار دیگر به ساعتش نگاه می‎کند. ناگهان زنگ در به صدا می‎آید: درست سر ثانیه! چیزهای با اهمیت چه وقت‎شناسند! او با عجله در راهرو را باز می‎کند، یک نفر با صدای بلند و خوشحال سلام می‎دهد. بزودی صدای ترومپتی او با خنده‎های مانند ناقوس زنانه‎ای مخلوط می‎گردد. مدیر به همراه خانم شیک و جوانی دوباره ظاهر می‎شود: آلیس! آلیس کوچولو! اول کمی نزدیک‎تر بیا، آلیس کوچولو! بیا طرف نور! من باید ببینم که آیا تو همون آلیس کوچولوی عالی و جذاب بهترین روزهای دوران مدیریت دولتی من هستی یا نه؟! دختر، من به تو راه رفتن یاد دادم! من اولین قدم برداشتن‎ها را بهت آموختم ــ صحبت کردن را! تو همیشه بجای رئیس می‎گفتی رئیییس! ها ها ها! امیدوارم که اینو فراموش نکرده باشی.
آلیس روتربوش: ببینم مدیر، نکنه شما فکر می‎کنید که من زن ناسپاسی‎ام؟
مدیر هاسن‎رویتر حجاب او را برمی‎دارد: دختر، تو که جوان‎تر شدی!
آلیس روتربوش با خوشحالی گوش می‎کند: آدم باید خیلی دروغگو باشه اگه ادعا کنه تو هم تغییر کردی. اما می‎دونی، اینجا کاملاً تاریک و کمی ترسناکه، اگر مایلی یک پنجره را باز کن! اینجا هوا کمی سنگینه.
مدیر هاسن‎رویتر
پیلی‎کوک Pillicock بر کوه پیلی‎کوک نشسته بود!  
ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ـــ ــ ــ ــ
توماس اما هفت سال تمام فقط
موش‎ و موش صحرائی و چنین جانورانی می‎خورد.
جدی، من زمان‎های سخت وسیاهی را گذراندم! گرچه من چیزی برات ننوشتم، اما تو آلیس عزیز باید از این موضوع با خبر باشی.
الیس روتربوش: اما حتی یک کلمه جواب ندادن به نامه‎های تمیز و طولانی من خیلی هم دوستانه نبود.
مدیر هاسن‎رویتر: چرا، ها ها ها، به دختر کوچلوئی جواب بدم، وقتی که آدم با خودش به اندازه کافی کار داره و در هیچ رابطه‎ای نمی‎تونه سودآور باشه؟ «!Sessa! Ex nihilo nihil fit» به آلمانی یعنی: از هیچ چیز هیچ چیز بدست می‎آید! بید و خاک! خاک و بید! ها ها ها! این تمام چیزی است که من از فعالیت‎های فرهنگی آلمانی‎ام در مرز غربی برداشت کردم.
الیس روتربوش: پس تو وسائل تآتر را به مدیر کورتس Kurz ندادی؟
مدیر هاسن‎رویتر: "آه استراسبورگ، آه استراسبورگ، تو شهر خیلی قشنگ." نه، کوچولوی من، من آنها را در استراسبورگ جا نگذاشتم! این گارسون سابق، گارسون کافه و اجاره کننده سالن‎های رقص بدنام جانشین من شد ــ این آدم احمق وسائل تآتر را نمی‎خواست! من وسائل تآتر را آنجا نگذاشتم: اما در عوض چهل هزار مارک پول بخاطر تورهای نمایش پانتومیم کاسبی کردم! بعلاوه پنجاه هزار مارک دارائی همسر با کفایتم. ــ وانگهی برای من جای خیلی خوشحالی بود که می‎تونستم وسائل تآتر را هم نگه دارم.ــ بفرما! ها ها ها! این هم از جوانک‎ها ــ او چند جوشن را لمس می‎کند ــ تو اینا رو هنوز می‎شناسی؟
آلیس هاسنرویتر: من هنوز سواران زره پوشم از پاپن‎هایم را می‎شناسم.
مدیر هاسن‎رویتر: بسیار خوب: من ژنده جمع کن قدیمی و اجاره دهنده ماسک را بعد از هجرت این جوانک‎های زره پوش از پاپن‎هایم و آنچه در اینجا می‎جنبد حقیقتاً زنده نگاه داشته است! ــ اما بهتره که از موضوعات شاد صحبت کنیم: من با خوشحالی در روزنامه‎ها خوندم که تو از طرف جناب متعهد به بستن قراردادی برای برلین خواهی شد.
آلیس روتربوش: برام مهم نیست! من خیلی بیشتر دوست دارم پیش تو بازی کنم، و تو باید به من قول بدی، وقتی دوباره مدیریت یک بازی رو شروع کردی ... به من قول بده که با من بلافاصله قرارداد می‎بندی! ــ مدیر به قهقهه می‎افتد. ــ من سه سال تمام برای پیدا کردن نقشی تو استان مشکل داشتم. برلین رو دوست ندارم! و تآتر درباری هم اصلاً حرفشو نزن.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:36  توسط سعید از برلین  |