قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

حالا من هم در گوشه همان خیابان بودم. در این وقت او نزدیک من ایستاده بود. کاملاً آرام، کاملاً مطمئن و ساکت به من نگاه می‎کرد. من ناگهان می‎ایستم. من باید می‎ایستادم. من دوباره صدای نفس نفس زدنم را می‎شنیدم. او همچنان به من نگاه می‎کرد. من تمام جسارتم را از دست می‎دهم. می‎خواستم برگردم، فرار کنم. فرار، فرار! زیرا که حالا ناگهان لباسش را می‎شناسم؛ لباسش سبز بود. و بر روی کلاهش یک پر فرو رفته بود. و بر پشتش یک تفنگ آویزان بود. من از تمام این چیزها تازه با خبر می‏گردم. حالا به او نگاه می‎کردم. او آرام ایستاده بود و به من نگاه می‎کرد. نگاهش! نگاهش! حالا می‎دانستم که او چه کسی‎ است. او یک شکارچی بود. در این وقت او رویش را برمی‎گرداند و به رفتن ادامه می‎دهد. در همان لحظه طلسم رهایم می‎سازد. من می‎توانستم او را دوباره تعقیب کنم. اما من به سختی می‎رفتم. مغزم سرد شده بود. من این را می‎دانستم که باید او را تعقیب کنم. او از کوچه‎های زیادی می‎گذرد. من او را تعقیب می‎کردم. او در گوشه‎ای می‎پیچد. من هم. او سریع‎تر می‎رود. من هم. او آهسته‎تر می‎رود. خیابان‎ها متروک‎تر می‎گشتند. او هنوز هم می‎رفت. من هم. خانه‎ها به پایان می‎رسند. او گام برمی‎داشت و گام برمی‎داشت. من هم. او بر روی سنگی می‎نشیند و استراحت می‎کند. من هم. او دوباره بلند می‎شود و به رفتن ادامه می‎دهد. من هم. مزارع پیدا می‎شوند. ما از میانشان عبور می‏کنیم. جنگل شروع می‎شود. ما از میانش می‎گذریم. هنگامیکه ما از جنگل خارج می‎شویم ناگهان او می‎ایستد. آنجا آن پائین یک خانه بود. پشت خانه دوباره مزارع ادامه پیدا می‎کردند، و در پشت سر جنگل قرار داشت. مرد به سمت خانه گام برمی‎دارد. من او را تعقیب می‎کنم. او بزودی به آنجا می‎رسد. من قدم‎هایم را تندتر می‎کنم. او از در داخل خانه می‎گردد. من فوری تعقیبش می‎کنم. بر بالای در ورودی یک بوق آویزان بود. هنگامی که من با سر و صدا در چارچوب در ایستاده بودم مرد تفنگش را در راهرو به یک چنگگ آویزان می‎‌کند و کلاهش را بر روی یک میخ. او مرا نگاه می‎کند. اما من دیگر از او نمی‎ترسیدم. او کوچک‎تر از من بود. او آرام می‎پرسد: "چه می‎خواهی؟". من فریاد می‎کشم "تو را" و به جلو می‎پرم. او می‎خواست مرا از خود دور کند، من قوی‎تر بودم. نگاهش عصبانی‎ام می‎کرد و به من قدرت می‎بخشید. من او را محکم می‎گیرم و با فشار او را داخل یک اتاق می‎کنم. بر روی دیوار یک دشنه می‎بینم. من قبل از اینکه هر دو روی زمین بیفتیم خنجر را برمی‎دارم، و با فریادی فریادش را خاموش و غافلگیرانه خنجر را در قلبش فرو می‎کنم. من هنوز سخت نفس نفس می‎زدم، بعد نفس راحتی می‎کشم. او مرده بود. هیچ کس این را ندید. هیچ کس. من آزاد بودم. من دیگر احتیاج به جستجو کردن نداشتم. من یک انسان مانند بقیه انسان‎ها بودم. حالا باید سریع از آنجا می‎رفتم. من بلند می‎شوم. در این وقت عرق سردی بر بدنم می‎نشیند. نفسم به شماره می‎افتد. خونم لخته شده بود. و چشمانم خیره. من نمی‎توانستم خودم را حرکت بدهم. من فلج شده بودم: من وحشت‎زده و با چشمانی گشاد شده یک خرگوش را می‎بینم. من صدای ضربان قلبم را می‎شنیدم و همینطور صدای ضربان قلب خرگوش را. خرگوش می‎لرزید. نگاهش می‎لرزید. ناگهان او می‎پرد و ناپدید می‎گردد. من توانستم دوباره خود را حرکت دهم. در این وقت دیدم که یکی از پنجره‎ها باز است. خرگوش بر روی مزارع سبزرنگ می‎دوید. ناگهان در این لحظه می‎دانستم که چرا او می‎دود. با ترس نگاهم را از زمین محل وقوع عمل می‎دزدم، خودم را می‎چرخانم و از اتاق به بیرون می‎دوم، از میان راهرو و از خانه خارج می‎شوم. من می‎دویدم. من از خانه دور شده بودم.

جنگل، جنگل، جنگل، جنگل بی پایان بود. هوا آهسته تاریک می‎شود. هنوز هم می‎دویدم. عاقبت چراغ‎ها را می‎بینم. من آهسته‎تر می‎دوم. اولین خانه‎ها نمایان می‎گردند، حالا خیابان‎ها دیده می‎شوند. من دیگر نمی‎دوم. من می‎ایستم و عرق از پیشانی‎ام خشک می‎کنم. به یک انگشتم خون پاشیده شده بود. من خودم را خم می‎کنم و آن را در کود گرم اسبی فرو کرده و دوباره خارج می‎سازم. دیگر چیزی از خون دیده نمی‎شد. من لکه خون را پاک کرده بودم. به رفتن ادامه می‎دهم. دیر وقت بود که به خانه رسیدم. من دیوار را لمس می‎کنم. آنجا چهار گاری قرار داشتند. آیا باید تمام آنچه رخ داده فقط یک رویا بوده باشد؟ هوا تاریک بود. با این وجود وقتی پیش آنها رسیدم می‎دانستم که لبخند می‎زنم. آنها خر و پف می‎کردند. من در گوشه خودم دراز می‎کشم. من صدای تنفس یکنواخت ماریا را می‎شنیدم. به سمت چپ می‎چرخم و ناخرسند می‎خوابم. صبح همه از من می‎پرسند دیشب کجا بوده‎ام. سست می‎گویم "من دچار سرگیجه شدم، من به زمین افتادم؛ وقتی بهوش آمدم، پیش مردمان خوبی بودم. فکر کنم که سرایدار ویلای سبز در یگراشتراسه Jägerstraße بود" و عمیقاً از خودم بخاطر دروغ گفتن تعجب می‎کردم. ماریا می‎گوید "آره، آره، تو داری پیر می‎شی، پدر" و قهوه گرم را به من می‎دهد. "نمی‎دونی وقتی با غذا اومدم و تو رو ندیدم چقدر ترسیدم، فقط گاریت اونجا بود. یکساعت منتظرت شدم. غدا سرد شده بود. من اونو تو گاری گذاشتم، بیل و جارو را برداشتم و با ترس زیادی گاری رو به طرف خونه هل دادم." من می‎گویم: "بچه خوب، تو خیلی خوبی، خیلی خوب". یکی از مردها سینه‎اش را صاف می‎کند و می‎گوید: "بلند شید! دوباره باید کثافت زندگی رو یک بار دیگه از سمتی به سمت دیگه جارو کنیم. در هر صورت، کثافت کثافت باقی می‎مونه! برادرها حرکت کنید، بریم جارو بکشیم!" من می‎گویم "آره" و بعد از او از اتاق خارج گشتم.
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 2:6  توسط سعید از برلین  |