قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
خانم جان: خدا رحم کنه به وقتیکه برونو به دنبال کسی باشه و من به عجله کردن وادارش کنم!
پیپرکارکا: خانم جان، من از اینجا خوشم نمیاد. اگه می‎خواین با من دوباره صحبت کنین، بهتره که روی نیمکت نزدیک واسرکونست Wasserkunst در کرویس‎برگ Kreuzberg باشه.
خانم جان: پائولینه، من برونو رو با سختی و نگرانی روز و شب بزرگ کردم. از کوچولوی شما بیست بار بهتر مواظبت می‎کنم. پس پائولینه، من وقتی بچه به دنیا بیاد برش می‎دارم، و قسم به پدر و مادرم که پیش خدا هستن و من هنوز هر یکشنبه به رویدرزدورف Rüdersdorf می‎رم و روی هر دو قبر شمع روشن می‎کنم: این کرم کوچولو پیش ما بهش خوش خواهد گذشت، بیشتر از بچه‎ای که بعنوان یه شاهزاده با شاهدخت به دنیا میاد. 
پیپرکارکا: من می‎رم و با آخرین فنیگ اسید می‎خرم ــ می‎پاشم، به چه کسی می‎پاشم! ــ می‎پاشم به زنی که با او می‎ره ــ می‎پاشم! ــ تو وسط صورتش می‎پاشم! بعد تمام صورت زیبای لعنتیشو می‎سوزونه و خراب می‎شه! می‎پاشم، به چه کسی می‎پاشم! برای من فرق نمی‎کنه! می‎پاشم که ریششو بسوزونه! چشم‎هاشو بسوزونه و کور کنه، حقشه وقتیکه او با زن‎های دیگه می‎ره. می‎پاشم ! به من خیانت کرده، زیر خاک بره، پولمو دزدید، بی‎عفتم کرد! سگ بی‎شرف منو از راه به در کرد، ترکم کرد، دروغ گفت، به بدبختی کشوند! می‎پاشم! باید کور بشه! باید اسید دماغشو بخوره! باید دیگه روی زمین نباشه!
خانم جان: البته پائولینه، به روح ابدی خودم قسم، از ساعتی که این کرم کوچولو پا به جهان بذاره ــ از همون لحظه ــ آره باید بهش خوش بگذره، تو ابریشم و مخمل بزرگش می‎کنم.  فقط باید اطمینان داشته باشین و آروم باشین! ــ من به همه چیز فکر کردم. من به شما می‎گم! این کار شدنیه، پائولینه، شدنیه، شدنیه. نه دکتر نه پلیس و نه صاحب کار شما از این موضوع با خبر می‎شن ــ و بعد صد و بیست و سه مارک پولی که من با خدمت‎کاری پیش مدیر هاسن‎رویتر پس‎انداز کردم می‎دم به شما.
پیپرکارکا: برام بهتره که بچه رو بعد از تولد خفه کنم! من اونو نمی‎فروشم! 
خانم جان: پائولینه، چه کسی از فروختن حرف می‎زنه؟
پیپرکارکا: من از اکتبر سال پیش تا حالا چه ترس وحشتناکی باید تحمل می‎کردم. عروس منو به کناری می‎زنه! او با عروسش منو به کناری هل می‎دن. جای خوابیدنمو لغو کردن. من چه کار می‎کنم که همه انقدر منو حقیر به حساب میارن و باید از طرف مردم لعنتی طرد بشم؟
خانم جان: منم که همینو می‎گم، دلیلش اینه که مردم هنوز شیطون رو بهتر از مسیح مقدسمون می‎دونن.
برونو بدون سر و صدا و بدون جلب توجه کردن، در حال تراشیدن تکه‎ای چوب پا به در اتاق می‎گذارد. برونو به شیوه‎ای مخصوص، نافذ، اما در عالم خود: لامپ‎ها!
پیپرکارکا: این آدم منو می‎ترسونه. بذارید که من برم! 
خانم جان با خشونت به طرف برونو می‎رود: برو تو تا موقع غذا بشه! من بهت گفتم که برای بیرون اومدن از اتاق صدات می‎کنم.
برونو مانند حالت قبل: من اما فقط گفتم لامپ‎ها.
خانم جان: دیوونه شدی؟ لامپ‎ها یعنی چی؟ 
برونو: هی! در ورودی به صدا نیومد؟
خانم جان می‎ترسد، گوش می‎دهد، پیپرکارکا را که قصد رفتن دارد با دست عقب نگاه می‎دارد: هیس، دوشیزه! ابست! یه لحظه صبر کنین!
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:49  توسط سعید از برلین  |