قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

تقریباً روبروی او میله‎های باریکی نصب شده بود و در پشت آن زمین شخمزده قرار داشت. از میان نرده‎ها به داخل می‎خزد، بر روی کود تازه پاشیده شده می‎دود و در مقابل چیز بلندی می‎ایستد، چیزیکه بلندتر، و پهن‎تر از یک درخت بود. او پنجه‎اش را با احتیاط به آن تکیه می‎دهد و سنگ سردی را احساس می‎کند. آنجا یک شکاف با یک برآمدگی تاریک وجود داشت، او سرعت می‎گیرد و با یک جهش داخل منطقه ناشناخته می‎گردد. اینجا زمین نرم و قرمز رنگ بود؛ درختان بطور عجیبی درهم فرو رفته و کاملاً غیر قابل تشخیص به نظر می‎آمدند. در آنجا سقف آسمان دیده نمی‎گشت؛ اما با این وجود همه چیز می‎درخشید و رنگ‎برنگ می‎گشت. او می‎پرد، ــ این بار از ترس ــ و به شی‎ئی برخورد می‎کند و آن را می‎اندازد و می‎شکند. صدائی می‎پیچد، طوری که انگار پرندگان کوچکی کشته شده‎اند. با شوق در امان بودن نزد مادر راهی برای خروج جستجو می‎کند. او راهی نمی‎یابد و خود را به گوشه‎ای می‎فشرد، به ضربان قلب کوچک و به خس خس ریه‎های‎ تحریک شده‎اش گوش می‎سپارد. چشمانش در این ضمن در جستجو بودند اما چیزی نمی‎یافتند. فریاد و هیاهو مانند لرزش زمین بود. غرش ضربه‎ای در هوا می‎پیچد، یک موجود عجیب که فقط بر روی دو پا راه می‎رفت به داخل هجوم می‎آورد. یک نفس نفس زدن تمام هوا را پر می‎سازد و فریادی آن را تعقیب می‎کند. یک موجود دیگر، شبیه به موجود اولی، فقط کمی بزرگتر، به داخل می‎پرد، جیغ تیزی می‎کشد ــ شبیه به صوت هیچ حیوانی نبود ــ مانند فنر می‎جهد و گلوی دیگری را می‎فشرد. یکی فشار می‎آورد، دیگری مقاومت می‎کرد، و بعد هر دو به زمین می‎افتند. در این وقت چیزی در هوا می‎درخشد: خرگوش وحشت‎زده در چنگ موجود بزرگ‎تر چیزی بلند و تیز مانند منقار دارکوب می‎بیند که صفیر کشان پائین می‎آید، یک ناله، یک نفس نیمه کاره: لایه قرمز زمین قرمزتر می‎گردد. موجود بزرگ‎تر دست از موجود اولی می‎کشد و از جا بلند می‎شود. خرگوش نمی‎توانست از ترس به خودش حرکت بدهد. او فلج شده بود: دو چشم وحشی نورانی آن موجود، که نه حیوان بود، نه حیوان درنده، نه حیوان خوب، بلکه یک هیولا، وحشت‎زده و گشاد گشته به چشمان خرگوش خیره مانده بود. خرگوش می‎لرزید. و این باعث نجات او می‎گردد. نگاه لرزانش ناگهان شکاف منحنی شکل را می‎یابد: بلافاصله یک جهش، گرچه لرزان، اما به اندازه کافی بلند و دور انجام می‎دهد. خرگوش می‎دود و از چشم دور می‎گردد.

من همیشه رفتگر نبودم. زمانی ثروتمند بودم. توصیف بیشتر از جزئیات زندگی‎ام بی فایده خواهد بود؛ من خواب رویاهائی از نقره و آلاباستر می‎دیدم. و اگر یک اتفاق عجیب وجود بسیار محدودم را به داخل آزادی زندگانی پرتاب نمی‎کرد شاید هم می‎توانستم بعنوان مردی ثروتمند بمیرم. 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:36  توسط سعید از برلین  |