قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

به نظر می‎رسید که مسافرین عجله دارند. کاپیتان کشتی منتظرانه نگاهم می‎کرد. من متوجه بی‎قراری در چشمانش شدم. من این بار نخندیدم، این بار فقط لبخند زدم. من به آرامی، تقریباً به طرز وحشتناکی آرام ده سکه طلا را کف عرشه قرار دادم و شمردم. بعد سکوت برقرار شد. من در کشتی می‎مانم. و دوباره کشتی بادبان می‎کشد و بر روی دریای باز به راه می‎افتد. و دوباره طوفان بود، و دوباره خنده بود. خنده بی‎صدا. تمام عصب‎های بدنم می‎لرزیدند، هر صدای شکسته باد خشن و بدون هیچ دلیلی فریاد می‎زد: کجاست مردی که به من نگاه کرد؟ من نمی‎‎توانستم هیچ پاسخی بدهم. من فقط می‎توانستم بخندم. کارکنان کشتی به من عادت کردند. به محض نزدیک شدن به ساحل من پول می‎پرداختم. به این ترتیب من سال‎ها بر روی کشتی ماندم. من اقیانوس‎های جهان را از هر چهار جهت با کشتی راندم. من می‎دانم، اقیانوس بزرگ است، پهناور و بی انتها. اما بزرگ‎تر و بی‎انتهاتر بی‎قراری من است. یک بار در یک شب طوفانی تصور کردم که او را بر روی عرشه می‎بینم. من او را به اندازه وزش کوچک یک باد فراموش کردم، بعد چشمانم دوباره به آن سمت رفت. من وحشی‎تر و غران‎تر از خروش طوفان فریاد کشیدم "تو!"، و او به جلو پرید. اما او سکاندار کشتی بود. من به زمین افتادم. هنگامی که بیدار شدم، هفته‎ها گذشته بود. من از تب زرد جان سالم به در برده بودم. من ضعیف شده بودم؛ من به ساحل آورده شده بودم. هنگامی که من در قایقی کوچک به ساحل برده می‎شدم، سرنوشتم مرا با آن سؤال وحشتناک "چه کسی؟" به هراس انداخت و من بلند فریاد کشیدم؛ یک چینی سرش را دوستانه تکان داد. من در هنگ‎کنگ بودم. 

من زبان چینی صحبت نمی‎کردم. من را همیشه درک می‎کردند. طلا تنها زبان بین‎المللی است. من برای خودم یک قصر خریدم؛ دورافتادگی آن قصر حالم را خوش ساخت. اینجا زنانگی زمین را شناختم. من اشتیاق داشتم، اشتیاقی ناخودآگاه. من احساس ضعیفی داشتم که اگر بتوانم زنی را بیابم این پرسش جاودانی بی حس خواهد گشت. چشمان خدمتکار چینی من هنگام تلفظ کردن نامش می‎درخشیدند. من او را فراموش کردم. او همیشگی نبود. زمان و مکانی هم که من او را برای اولین بار دیدم همیشگی نبود. خدمتکار تعظیم کرد، خدمتکار صحبت کرد و از جلو براه افتاد. من به دنبالش رفتم. این شهر چینی نفرت‎انگیز و افسانه‎وار بود. او از پیش می‎رفت. من به دنبالش. یک دشت وسیع خود را گسترش می‎دهد. پاهای لخت پینه بسته و بی تردید درد داری ایستاده بودند. مردم زیادی آنجا بودند، بزرگ و کوچک، جوان و پیر، چینی‎های خوب و چینی‎های بد. چهره همه آنها جدی بود. حالا تازه متوجه می‎شوم که فقط مردها آنجا ایستاده‎اند. هیچ زنی آنجا دیده نمی‎شد. در میان دایره‎ای که بسته بودند خالی بود. در این لحظه مستخدم من می‎ایستد؛ و با اشاره به من می‎فهماند که صبر کنم. من ایستادم و مستقیم به جلو نگاه کردم. در این هنگام ناقوسی به صدا می‎آید. همه گردن‎های خود را دراز می‎کنند؛ عده‎ای به میان دایره داخل می‎شوند. پیرمردی آنها را هدایت می‎کرد. همه می‎خواستند دست‎هایشان را بلند کرده و برای تشویق کف بزنند.؛ اما آنها دوباره دست‎هایشان را بی‎صدا پائین آوردند. تنفس کردن برایم سنگین شده بود؛ و من نمی‎دانستم دلیل آن چیست. در این لحظه پیرمرد دستش را بالا می‎برد و به کنار می‎رود؛ ما همراهانش را می‎بینیم: مردانی جوان، و آنها همه نابینا بودند. آنها خود را در یک ردیف قرار داده و ساکت ایستادند. یک ناقوس به صدا می‎آید. بعد سه شیپور به صدا می‎آیند. و ناگهان یک زن داخل دایره می‎شود. همه دست‎هایشان را بالا برده و بلند فریاد کشیدند. زن تقریباً برهنه بود. زن به بالا می‎جهد و آرام می‎رقصد. من به چهره و بدنش نگاه می‎کنم. او بیشتر اروپائی به چشم می‎آمد تا آسیائی؛ پوستش سفید بود. چهره‎اش شبیه به باد وصف‎ناپذیر جنوب بود. سکوت کاملی حاکم بود. هیچ صدائی شنیده نمی‎شد. فقط یک چهره بود: رقص او. او چنان می‎رقصید که آن کشتزار خاکستری که زن با پاهای برهنه‎اش می‎بوسید شبیه به فرش مخملی می‎گشت. ما صامت بودیم و این را میدانستیم. ما از وجد نمی‎توانستیم خود را حرکت دهیم. ما سنگ بودیم. در این لحظه بک صدا از دهان پیرمرد خارج می‎شود. ما نگاه کردیم؛ ما نگاه پیرمرد را تعقیب کردیم. نگاهمان به مردان جوان رسید. اشگ در چشمانمان جمع می‎شود. طلسم شکسته بود. ما دست‎هایمان را رو به آسمان بالا بردیم و با صدای بلند فریاد کشیدیم: جوان‎ها بینا شده بودند. بنابراین باید زن زمین رقصیده باشد. حالا آنها بدون مبالات ساکت و شدید گریه می‎کنند. مستخدم من روی ماهیچه پایم می‎زند، من وحشتزده شده و می‎شنوم: "آقا بفرمائید برویم، رقص تمام شده است!" من خودم را چرخاندم و بهت‎زده و خاموش بدنبال مستخدم رفتم. این یک لحظه کوتاه از خوشبختی بود؛ من تقریباً آن سؤال ناهنجار را فراموش کرده بودم: چه کسی؟ چه کسی؟ این سؤال حالا با همان جملات به صدا می‎آمد، اما دیگر رنج و پریشانی در آن نبود، امید بود و آرامش. در چشمان خدمتکارم اشگ نشسته بود؛ حرکت دست‎هایش به نظر می‎آمد که وعده تحقق می‎دهند. سپس زن در مقابل من ایستاده بود، زن زمین. من او را خیلی زیاد دوست داشتم. اما چرا من نام زن را فراموش کرده‎ام؟

زمان آسایشم اما کوتاه بود. زن ناگهان یک روز رفت و دیگر نیامد. شاید کسی را به قتل رسانده بود. شاید فقط کسی مرا کشته بود. روزهای پس از آن تاریک بودند. خدمتکارم هیچ خیری از او نداشت. من گذاشتم که به دنبالش بگردند. بیفایده. هیچ کس خبری از زن برایم نیاورد. حتی در ازای طلا.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:25  توسط سعید از برلین  |