قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

چشم‎های ریز ماهی کوچکی شب اول ماه مه از گرسنگی گشاد شده بود و به ماه خیره نگاه می‎کرد! ماه از دور چشم‎های او را می‎بیند، آهی می‎کشد، و برایش دعا می‎کند که کاری پیدا کند تا از گرسنگی نمیرد و ستاره‎های زمین کم نشوند.

***
سگ می‎شوم، با لگد می‎رانیم!
گربه می‎گردم، می‎سوزانیم!
گنجشک و سنگ و تیرکمان!
مار و سوراخ و زبان!

***
آه ای واژه‎های بی‎گناه!
دهانتان را بستند
تعجب چرا!؟
همه آگاهند
و خوب می‎دانند که دروغ در سنگ فرو رفتنی‎ست.
و تو ای اقیانوس‎ شور
آگاه باش
ماهی‎هایت همگی بی‎نمکند!
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:56  توسط سعید از برلین  |