قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

البته در فصل پائیز هنوز کمی ناآرام بودم؛ قلبم در هفته‎های این فصل کاملاً در اضطراب بود. من از پلیس‎ها که هرگز از آنها ترسی نداشتم می‎ترسیدم. همیشه خیال می‎کردم می‎تواند هر لحظه از تاریکی کسی به سویم بپرد و تعقیبم کند. من نیرومندتر و محکم‎تر بر روی زمین تف می‎کردم. من با امیالم خود را مست می‎ساختم. با تمام این احوال خوب جارو می‎کردم. شب بود. من گاری‎ام را رو به جلو هل می‎دادم. در این وقت کسی در سر راهم ایستاده بود. کوچک و با لباس ژنده. او یک دختر بود. من پیش او می‎روم. دختر سخت می‎گریست. من می‎پرسم "چرا گریه میکنی؟". "من خیلی شپش و کک دارم". "مگر کسی تو را نمی‎شورد؟". "پدر و مادرم مرده‎ن". "چکار می‎کنی؟ کجا زندگی می‎کنی؟". "من تو خیابون گدائی می‎کنم". در این وقت به دختر دلداری می‎دهم و دستم را روی سرش می‎گذارم. من از شپش‎ها نمی‎ترسیدم. به او گفتم "با من بیا" و دستش را دردستم گرفتم، با دست چپ گاری را بلند کردم و از پشت سرم آن را کشیدم. ما کاملاً آهسته می‎رفتیم. وقتی به خانه در نوومبرپلاتس رسیدیم به دختر گفتم که صبر کند. من از جلو رفتم تا ببینم که دوستانم چه می‎کنند. آنها در خواب بودند. من دوباره بالا رفتم و دختر را با خود به پائین بردم. در گوشه‎ای که من می‎خوابیدم، برایش جای خوابی آماده کردم. بعد هر دو برای خوابیدن دراز کشیدیم. دختر در کنار من خوابید. من از شپش‎ها نمی‎ترسیدم. صبح فردا وقتی دوستانم دختر را دیدند اصلاً شگفت‎زده نشدند. وقتی به آنها گفتم که دختر چه کسی است، آنها دلشان برای دختر سوخت. آنها خود را نشستند و آب مانند یخ سرد شستشوی خود را که در کوزه بود به دختر واگذار می‎کنند. من آب را در یک قابلمه می‎ریزم و روی آتش گرم می‎سازم. بعد لباس کودک را در می‎آورم و او را می‎شورم. یکی از مردها موهای دختر را کوتاه می‎کند، دیگری پیراهن تمیزش را که تنها در کریسمس به تن می‎کرد به او می‎دهد. مرد دیگر مدتی طولانی در گوشه‎ای جستجو می‎کند تا عاقبت یک دامن قرمز پشمی که متعلق به همسر فوت شده‎اش بود بیرون می‎کشد. من بلوز پاره را تا جائیکه امکان داشت خوب تمیز می‎کنم. بعد یک پالتوی کهنه پیدا می‎شود که من آن را اندازه تن او می‎کنم. یکی ناگهان می‎پرسد: "اسمت چیه؟". دختر با خجالت جواب می‎دهد "ماریا". حالا او آنجا ایستاده و تمیز بود. یکی می‎گوید "ما می‎خوایم تاس بریزم ببینیم پدرت چه کسی باید بشه!". ما چمباته زدیم و تاس ریختیم. "یک!". "سه!" "شش!" من باقی مانده بودم. من تاس می‎ریزم. "نه!". آنها می‎گویند: "تو باید پدر باشی! خوب ازش مواظبت کن!". در این صبح آنها عرق نخوردند. آنها حتی به سر کار رفته و خودشان جارو کردند. من آخرین نفر بودم که اتاق را ترک کردم. ماریا می‎گوید: "پدر، تو خیلی پیری؟". من می‎پرسم: "چرا؟". "چون موهات خیلی سفیده". انگشت‎هایم را داخل موهایم می‎کنم و چند تار از آنها را می‎کنم. آنها در دستم بودند. من به آنها نگاه می‎کنم. موها سفید بودند. من جوابی نمی‎دهم و خارج می‎شوم. من کارم کمتر شده بود. دیگر هرگز رفقایم در خانه نماندند و عرق ننوشیدند. آنها دیگر حرف‎های خشن نمی‎زدند و شوخی‎های مبتذل نمی‎کردند. آنها مانند من با ماریا به مهربانی رفتار می‎کردند. فقط یکشنبه‎ها به می‎خانه می‎رفتیم؛ وقتی به خانه برمی‎گشتیم دختر در خواب بود. گرچه ما مست بودیم اما باز برای بیدار نساختن ماریا سر و صدا نمی‎کردیم.

ماه نوامبر بود. من جارو می‎کردم. نزدیک ظهر بود. ماریا بزودی برایم غذا می‎آورد. در میان شلوغ‎ترین ترافیک، در میان بزرگترین ناآرامی آنجا ایستاده و آرام جارو می‎کردم. در این وقت سرم را اتفاقی بالا می‎آورم. یک نگاه مرا نشانه گرفته بود. کوتاه، بعد او دوباره می‎رود. او. آن مرد. چشم‎های او به من نگاه کرده بودند. چشم‎هایش محکم نگاه کرده بودند، مانند شیشه. او کاملاً معمولی دیده می‎گشت. چیز بخصوصی در او نبود. یک بی‎تفاوت در میان بی‎تفاوت‎های هر روزه. یک مرد از جمعیت و در میان جمعیت. گوش‎هایم می‎لرزیدند. چشم‎هایم می‎لرزیدند. لب‎هایم می‎لرزیدند. چانه‎ام می‎لرزید. دستانم می‎لرزیدند. زانوهایم می‎لرزیدند. من می‎لرزیدم. یک جریان به ذهنم هجوم می‎برد، داغ. بعد جریانی مخالف آن، سرد. کسی که من جستجویش می‎کردم آنجا بود، کسی که بخاطرش پیر گشته بودم. من می‎خواستم با عجله جلو بروم. در لحظه‎ای که او مرا نگاه می‎کرد قادر به این کار نبودم. در آن لحظه دلم می‎خواست فرار کنم. زیرا چیزی وادار کردنی و راندنی در چشمانش بود. اما حالا می‎توانم به سمتش هجوم ببرم! او دیگر به من نگاه نمی‎کرد. او از آنجا می‎رود. او خیلی دور شده بود. دیگر به زحمت می‎توانستم او را دوباره بشناسم. من فریاد کشیدم، خندیدم، دستور دادم، گریه کردم: " تو نباید از چنگم فرار کنی!" تو نه! یک زندگی انتظار تو را کشیدم. حالا باید به من بگوئی که هستی. تو زندگی‎ام را با نگاه کردن به من کشتی. حالا باید حساب پس بدهی. زندگی تو برای از دست رفتن زندگی من. این فکر طوفانی در من به راه انداخت و من شروع به دویدن کردم. در تعقیب او! من به گاری می‎خورم و می‎افتم. او کاملاً به پائین و گوشه خیابان رسیده بود. من به دنبالش می‎دوم. نفسم به خس‎خس کردن افتاده بود. او در گوشه آن خیابان بود. من سریع‎تر می‎دوم. گوشه خیابان به من نزدیک‎تر می‎گشت، گوشه حالا آنجا بود. من از کنارش می‎گذرم. من دیگر به او نگاه نکردم. من صبر کردم. اما، آنجا، آنجا، آنجا، او هم می‎دوید. او کاملاً بالای خیابان بود، در گوشه خیابان بعدی. من دوباره می‎دوم. بعضی از مردم قصد نگهداشتن مرا داشتند. من آنها را به کناری هل می‎دادم و می‎دویدم. من دیگر صدای خس خس ریه‎ام را نمی‎شنیدم، من دیگر هیچ چیز نمی‎شنیدم. من فقط نگاه می‎کردم. من او را می‎بینم. من کمی نزدیک‎تر می‎شوم. اما حالا او دوباره در آن گوشه خیابان بود. اما نه، تو نمی‎توانی از چنگم فرار کنی. نه، این بار نمی‎توانی.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:33  توسط سعید از برلین  |