قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

او از زن بخاطر مهمان‎نوازی تشکر گرمی می‎کند، گرچه قلبش او را برای رفتن تحت فشار گذارده بود، اما جرأت نمی‎کرد از رفتن حرف بزند. و فقط با اکراه با وی به اتاق غذاخوری می‎رود، جائی که زن برای او غذا آماده می‎سازد، با اشاره به او اجازه نشستن می‎دهد و بعد نام او و مقصدش را می‎پرسد. خیلی زود آن دو مشغول صحبت با هم می‎شوند. زن شروع می‎کند از خود گفتن و اینکه همسرش یک افسر رومی می‎باشد که او را از سرزمینش ربوده و به اینجا آورده است، و زندگی او در یکنواختی و دور از همنوعانش می‎گذرد و زیاد لذت بخش نیست. و چون فرماندار پونتیوس پیلاتوس Pontius Pilatus دستور به دار آویختن سه مجرم را داده است باید شوهرش تمام روز را در شهر بماند. و به این ترتیب بدون آنکه به چهره ناآرام و بی‎قرار او توجه کند از بسیاری چیزهای بی‎اهمیت دیگر هم با حرارت صحبت کرد. و گاهی اوقات نیز نگاه عجیب و خندانی به او می‎انداخت، زیرا که او مرد جوان و زیبائی بود.

ابتدا او متوجه چیزی نمی‎شود، زیرا او به زن توجه نمی‎کرد و می‎گذاشت که کلمات مانند صدای بی‎معنی از کنارش بگذرند. تمام افکارش تنها دور یک موضوع می‎چرخید و آن این بود که باید دوباره به رفتن ادامه دهد تا بتواند در همان روز ناجی را ببیند. اما اندامش در اثر شراب قوی‎ای که او بی احتیاط نوشید سنگین و خسته شده بود، و کم کم احساس ملایم تنبلی بر او حاکم می‎گردد. و وقتی نیروی اراده رو به کاهش‎اش او را بعد از غذا برای خداحافظی به کوشش ضعیفی مجبور می‎سازد، زن بدون هیچ زحمتی به بهانه گرمای بعد از ظهر او را از این کار بازمی‎دارد.

زن از اینکه او بخاطر فقط چند ساعت اینطور خساست به خرج می‎دهد لبخند زنان سرزنش‎اش می‎کند: تو چند ماه در این کار درنگ کرده‎ای، بنابراین یک روز نمی‎تواند چندان مهم باشد. و با آن لبخند عجیبش مرتب تکرار می‎کرد که او در خانه تنها است، کاملاً تنها. و در این حال نگاه مشتاقش را به نگاه او می‎دوخت. بر او نیز ناآرامی عجیبی مستولی شده بود. شراب خواسته‎ی مبهمی را در او بیدار ساخته و خون به جوش آمده از حرارت داغ خورشید به طور عجیبی در رگ‎هایش می‎تپید و بیشتر و بیشتر بر فکرش پیروز می‎گشت. و وقتی زن یک بار صورت خود را به سمت صورتش نزدیک ساخت و او بوی فریبنده موها را استنشاق کرد، زن را به سمت خود می‎کشد و سریع و فراوان او را می‎بوسد. و زن مقاومتی نمی‎کند ...

و او اشتیاق مقدسش را فراموش می‎کند و تمام بعد از ظهر تابستانی و شرجی را تنها به زنی که در آغوش تب‎زده‎اش جای داده بود می‎اندیشد.

او سپیده دم دوباره از گیجی خارج می‎شود. ناگهان، و تقریباً خصمانه خود را از بازوان زن جدا می‎سازد، زیرا این فکر که عیسی مسیح را به خاطر خواست یک زن از دست داده باشد او را وحشی و وحشت‎زده ساخته بود. با عجله لباس‎هایش را می‎پوشد، عصایش را به دست می‎گیرد و با اشاره خاموش دست خداحافظی و خانه را ترک می‎کند. زیرا که او حس می‎کرد اجازه تشکر کردن از این زن را ندارد.

با شتاب به سمت اورشلیم به راه می‎افتد. شب رو به پایان بود، و در تمام شاخه‎ها و ساقه‎ها زلزله بر پا شده و جهان را از خود پر ساخته بود. در دوردست، در مسیر رو به شهر چند ابر سنگین و سیاه قرار داشتند که آهسته در قرمز‎ی شب شروع به گداختن می‎کنند. قلب او با دیدن این نشانه نافذ به وحشتی غیر قابل درک دچار می‎گردد.
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:15  توسط سعید از برلین  |