قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

والبورگا مظنونانه گوش می‎سپارد، با ترس می‎گوید: پاپا! آیا این بالا کسی است؟ پاپا! پاپا! او مدت درازی با هیجان و کنجکاوی گوش می‎سپارد و بعد می‎گوید: اینجا بوی نفت میاد! ــ او کبریت پیدا می‎کند، یک چوب کبریت را روشن می‎کند، می‎خواهد چراغ نفتی را با آن روشن کند که لوله داغ چراغ دستش را می‎سوزاند. ــ آخ! لعنتی، اینجا چه کسی هست؟ ــ فریادی می‎کشد و می‎خواهد بگریزد. خانم جان دوباره ظاهر می‎شود.
خانم جان: چی شده، دوشیزه والبورگا، چرا شلوغش کردین! کمی آروم بگیرین! مگه من ترسناکم؟
والبورگا: خدای من، اما بطور وحشتناکی ترسیدم، خانم جان.
خانم جان: برای چی، دوشیزه؟ شما روز یکشنبه اینجا دنبال چی می‎گردین؟
والبورگا دستش را بر روی قلب نگاه داشته: خانم جان، هنوز هم قلبم در حال ایستادنه.
خانم جان: چی شده، دوشیزه والبورگا؟ چه کسی شما رو می‎ترسونه؟ شما باید از پدرتون شنیده باشین که من یکشنبه‎ها و ایام هفته این بالا تو انباری با جعبه‎ها و صندوق‎ها سر و کار دارم و باید گردگیری‎شون کنم و بیدها رو از بین ببرم. وقتی بعد از سه/چهار هفته خوشحال از اینکه با هزار و دویست یا هزار و هشتصد لباس درب و داغون تآتر کارم تموم شده باید دوباره از نو شروع کنم به گردگیری و از بردن بیدشون.
والبورگا: خانم جان، من به این خاطر ترسیدم، چون لوله چراغ نفتی کاملاً داغ بود.
خانم جان: خوب بله، چراغ نفتی تا حالا روشن بود، و من همین یه دقیقه پیش خاموشش کردم. ــ او لوله چراغ را برمی‎دارد. ــ دست منو نمی‎سوزونه! من دستای زمختی دارم! او فتیله را روشن می‎کند. ــ حالا اینجا روشن می‎شه! خوب چی می‎تونه اینجا خطرناک باشه؟ من که چیزی نمی‎بینم.
والبورگا: اوه، شما مثل یک شبح دیده می‎شید، خانم جان.
خام جان: چطوری دیده می‎شم؟
والبورگا: آدم وقتی از بیرون که خورشیدی سوزان می‎تابه داخل این تاریکی می‎شه ... پاشو تو این دخمه بد بو می‎ذاره، انگار آدم توسط اشباح محاصره می‎شه.
خانم جان: خب، شبح کوچولو، به چه خاطر اومدین اینجا؟ ــ آیا تنها اومدین یا کسی باهاتون اومده؟ آیا پاپا هم بعد شما میاد اینجا؟
والبورگا: نه! پاپا برای یک شرفیابی مهم به پوتسدام Potsdam رفته.
خانم جان: پس شما حالا اینجا چی می‎خواین؟
والبورگا: من؟ من فقط برای هواخوری و پیاده‎روی اومده بودم.
خانم جان: خب، پس حالا می‎تونید دوباره برگردید! تو اتاق شلوغ پاپا آفتاب یکشنبه نمی‎تابه.
والبورگا: شما هم بهتره کمی بیرون برید تا آفتاب بهتون بخوره، خیلی خاکستری دیده می‎شید.
خانم جان: آخ، خورشید فقط برای آدمای محترمه! من باید اینجا چند کیلو گرد و خاک تو ریه‏ام داخل کنم ــ برو، دخترم، من باید کار کنم! ــ بیشتر از این چیزی لازم ندارم: من اینجا با گرد و خاک و گرد ضد بید زندگی می‎کنم. ــ او سرفه می‎کند.
والبورگا وحشت‎زده: احتیاجی نیست به پاپا بگید که من اینجا بودم.
خانم جان: من؟ من کارای بهتر از این دارم.
والبورگا ظاهراً آرام گشته: و اگر آقای اسپیتا از من پرسید ...
خانم جان: کی؟
والبورگا: مرد جوونی که پیش ما تو خونه درس خصوصی می‎ده ...
خانم جان: خوب، که چی؟
والبورگا: لطف کنید و بهش بگید که من اینجا بودم، اما دوباره فوری رفتم.
خانم جان: پس که اینطور، باید به آقای اسپیتا بگم شما اینجا بودین، ولی به پاپا نگم؟
والبورگا ناخواسته: بخاطر خدا، چیزی به پاپا نگید، خانم جان!
خانم جان: صبر کن! خوب دقت کن! بعضی از دخترها مثل تو بودن و از محله‎هائی که تو میائی اومده بودن، ولی بعداً کارشون به دراگونراشتراسه Dragonerstraße یا حتی به بارنیم‎اشتراسه Barnimstraße کشید و پشت پرده‎های آهنی زندان نابود شدن.
والبورگا: خانم جان، آیا شما با این حرف می‎خواهید بگوئید که در رابطه من با آقای اسپیتا چیزی ممنوع یا خارج از عرف وجود داره؟
خانم جان با وحشت تمام: دهنتو ببند! ــ کسی کلید کرد تو قفل در.
والبورگا: چراغو خاموش کنید!
خانم جان فوری چراغ را با فوت خاموش می‎کند.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:48  توسط سعید از برلین  |