قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
در یک روز از ماه نوامبر با تعدادی از دوستان از خانه خارج شدیم؛ کاری کردیم که تا حال انجام نداده بودیم، ما پیاده به اطراف شهر رفتیم. با شروع تاریک شدن هوا به شهر رسیدیم. در خیابان رفت و آمدی تقریباً خروشان در جریان بود. ویترین مغازه‎ها مانند آتش می‎درخشیدند: این چنین روشن بودند. مردم همه عجله داشتند. ما گروهی راه می‎رفتیم، آهسته و از چیزهائی بی اهمیت صحبت می‎کردیم. حالا ما در خیابان اصلی بودیم. رفت و آمد مردم و ماشین‎ها بی‎اندازه زیاد بود. گاهی عابر پیاده عجولی خودش را به پالتویم می‎مالید و می‎گذشت. من به کسی نگاه نمی‎کردم، با این وجود سرها یکی بعد از دیگری از کنارم می‎گذشتند. دریائی از صورت‎ها. ناگهان کاملاً اتفاقی و پراکنده در کنارم او را دیدم: نفسم بند آمد، خون در رگهایم یخ بست، نمیتوانستم به رفتن ادامه دهم ــ او از کنارم گذشت. یک مرد. چشمانش به من نگاه می‎کردند؛ به نظر می‎آمد چشمانش شیشه‎ای‎ هستند. او کاملاً معمولی به چشم می‎آمد؛ چیز بخصوصی در او نبود. مرد بی‎تفاوتی در میان بی‎تفاوتان روزمره دیگر. مردی از جمعیت و در میان جمعیت. من به خود می‎آیم. می‎خواهم دقیق‎تر نگاه کنم، اما او رد شده بود. من سرم را چرخاندم. ناپدید شده بود. دوستان با تعجب از من پرسیدند "چرا ایستادی؟ به چه کسی نگاه میکردی؟" من دستم را با بی اعتنائی حرکتی دادم. به پشت سرم برگشتم؛ نبود. سریع‎تر رفتم؛ نبود. دویدم؛ نبود. من دوستانم را گم کردم. من به سر خیابان دویدم، من تا ته خیابان دویدم. آهسته، سریع. بی قرار. ساعت‎ها گذشتند. شب شده بود؛ اواخر شب. خیابان خلوت بود. به ندرت آدمی در خیابان بود. چراغ‎ها خاموش شده بودند و فقط چند فانوس به خیابان نور می‎دادند. من هنوز در خیابان به بالا و پائین می‎رفتم. قدم‎هایم صدائی تو خالی می‎دادند. یک سؤال دوباره و دوباره در سرم تکرار می‎گشت: این مرد چه کسی بود؟ ــ او چرا به تو نگاه کرد؟ بعد با صدای گرفته‎ای خندیدم: "ای احمق دیوانه! یک آدم ناشناس، یک مرد در میان جمعیت! یک آدم بیتفاوت! تصادفاً تو را نگاه کرد، تصادفاً تو او را نگاه کردی، تصادفاً نگاه‎تان به همدیگر افتاد؛ تصادف، و نه چیزی بیشتر!" من بر پیشانی‎ام می‎کوبم و فریاد می‎زنم: "گل! گل!" من خسته شده بودم. به یک فانوس تکیه می‎دهم. سردم شده بود. حالا تازه متوجه گشتم که کلاه و پالتویم را گم کرده‎ام. هنوز به خودم نیامده بودم که دوباره سؤال در باره مرد غریبه در سرم غوقا به پا کرد. من فریاد کشیدم: "تو کی هستی؟". در این وقت شنیدم که کسی می‎پرسد: "آقا، حالتون بده؟ اجازه دارم براتون تاکسی خبر کنم؟"و من خودم را می‎دیدم که با سر جواب مثبت می‎دهم. بعد دیگر هیچ چیز نمی‎دانستم. فقط از راه دور می‎شنیدم که انگار کسی برای گرفتن کمک فریاد می‎کشید: چه کسی؟ چه کسی؟
 
از خواب بیدار شدم. من روی تخت قرار داشتم. من در خانه بودم. مستخدم مخصوصم در اتاق نشسته بود. من فریاد زدم: "آیا او را دیدی؟ آیا آنجا بود؟" "نه، آقا!" من ناگهان بلند می‎شوم و می‎نشینم و به چهره مستخدم مخصوصم خیره می‎شوم: "جان John، تو پیر شدی، تو موهای سفید داری!" "همیشه داشتم، آقا، همیشه داشتم،" به نظرم می‎آمد که انگار مستخدم سالخورده از روی اجبار اینجا در کنار تخت من نشسته است. من دستور می‎دهم: "بیرون!" او می‎رود. من از تخت بیرون می‎جهم. منگوله پرده پنجره را باز می‎کنم. جان برمی‎گردد. من به او یک سیلی می‎زنم. او محکم و شق می‎ایستد. من به او اجازه رفتن می‎دهم. او می‎رود. من به تنهائی لباس بر تن می‎کنم. صورتم را با آب سرد می‎شویم. در معده احساس خالی بودن می‎کنم. با این وجود اما صبحانه نمی‎خورم. به اتاق مطالعه می‎روم؛ اتاق را گرم نکرده بودند. من پشت میز تحریر می‎نشینم و فکر می‎کنم. من شروع به خندیدن می‎کنم. زیرا که او فقط یک آدم معمولی در میان جمعیت بود. یک ناشناس. یک غریبه که تصادفاً به من نگاه کرد. تصادفاً، تصا ...؟ بله، این مرد که بود؟ تصادف وجود ندارد، نه، نه! او چرا به من نگاه کرد؟ آیا مگر من یک فرد فرومایه‎ام که هر کس تصادفی از کنارم می‎گذرد بتواند نگاهم کند؟ و چرا من که هرگز در خیابان عادت به نگاه کردن کسی ندارم در این لحظه به چشمان او نگاه کردم؟؟ من با مشت بر روی میز می‎کوبم: "من باید این آدم را پیدا کنم، من باید بدانم که چرا او به من نگاه کرد!" من زنگ را به صدا می‎آورم. یک مستخدم وارد می‎شود. من دوباره زنگ را به صدا می‎آورم. مستخدم دوم ظاهر می‎شود. من برای بار سوم زنگ را به صدا می‎آورم. سومین مستخدم هم ظاهر می‎گردد. و بعد ایماء و اشارات، دستورات و دشنام‎ها داده می‎شوند.

روزهای پس از آن واقعه وحشتناک و بی‎پایان بودند. من اطلاعیه در روزنامه به چاپ رساندم و جایزه‎ای تعیین کردم: این مرد چه کسی بود؟ این مرد چه کسی است؟ همه بی جواب ماندند. شب‎ها تنها بودم. هیچ زنی در تخت‎خوابم نبود. همه خدمت‎کاران زن را اخراج کردم. نوکرها و خادمین اسب‎ها را بیرون کردم. افراد جدیدی را استخدام کردم. و چون می‎پنداشتم که موهای مرد غریبه را دیده‎ام و رنگ قهوه‎ای داشته است، بنابراین همه مستخدمین جدید باید دارای موهای قهوه‎ای رنگ می‎بودند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:45  توسط سعید از برلین  |