قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

زن گم شده بود. من تنها بودم. و دوباره سؤال قدیمی آمد: چه کسی؟ بیقراری همراه همیشگی‎ام بود. من لعنت شده بودم، زیرا که ناشکیبا بودم. من عجولم، اما دلیلش را نمی‎دانم. و جواب سؤال "چه کسی؟" که مانند خاک و همزمان طوفان است را هم نمی‎دانم.

من قصرم را آتش زدم. قصر سوخت و خاکستر گشت. زمانی که دیگر چیزی از آن باقی نماند مانند گذشته شروع به خندیدن کردم. خنده‎ام بی‎صدا بود. خدمتکارم گریست و از پیشم رفت. دوباره من و خنده‎هایم در جهان تنها ماندیم. شکوه ‎کردن و خاکستر بر سر ریختن بی‎فایده بود. من این را می‎دانستم. بنابراین طلا در میان مردم می‎ریختم و انسان‎ها را شریرتر از آنچه که بودند می‎ساختم. من کوچ می‎کنم. من یک گدا بودم. من یک گدای ثروتمند بودم. من در میان قاره آسیا به سفر پرداختم. من سوار یک کشتی شدم. من بر روی دریا راندم. من در استرالیا به خشکی رسیدم. من از میان شهرها می‎رفتم، از کوه‎ها و از دشت‎های وسیع می‎گذشتم. همیشه بی‎قراری و سؤالم "چه کسی؟" مرا همراهی می‎کرد. شب‎ها در خرابه‎ها می‎خوابیدم و با خنده‎هایم خود را می‎پوشاندم. تمام حیوانات، همچنین حیوانات وحشی هم از من اجتناب می‎کردند.

جاده خاکی از دل جنگل بیرون زده و تاریک بود. تمام شب را از میان جاده عبور می‎کردم؛ نزدیک صبح دلم می‎خواست شمایل عیسی مسیح را ببوسم. اما صلیبی نداشتم؛ من فقط یک پارچه پاره و کثیف و یک عصای گره‎دار محکم داشتم. یک وسیله مقاوم راهم را مسدود می‎سازد. ضربه آهسته‎ای به در ساخته شده از چوب بلوط می‎کوبم. اینجا در زیر دستگیره‎ی در یک سوراخ کرم‎خورده در چوب بود. در این لحظه دست بر پیشانی می‎گذارم، تنفسم شدیدتر و چشمانم گشاد می‎گردند. من بی‎صبرانه و محکم به در می‎کوبیدم. در باز می‎شود. من به عصای خود تکیه می‎دهم و مستقم نگاه می‎کنم. آنجا یک قصر بود. یک خدمتکار آنجا ایستاده بود. او سؤال نمی‎کرد. کسی احتیاج ندارد از ژنده‎پوش دیوانه‎ای سؤال کند. آدم صبر می‎کند تا او خود تمنا کند. من مدت درازی از در به تاریکی درون قصر نگاه کردم؛ بعد ناگهان داخل می‎شوم، به خدمتکار نگاهی نمی‎اندازم، مستقیم نگاه می‎کردم، فقط مستقیم. مصمم و محکم می‎گویم: "اینجا خانه من است." خدمتکار مرا از رفتار خشونت‎آمیزم شناخت. او دست‎هایش را بالا برد، چرخید، دوید و فریاد کشید: "ارباب برگشته، آیا می‎شنوید، اربابمان آمده است!" همه با عجله می‎آیند و گریه می‎کنند. در این موقع از خودم منزجر می‎گردم. زیرا من، کسی که همیشه آنها را کتک می‎زده، کسی که حالا مانند ولگردی بازگشته است، من لیاقت اشگ‎های آنها را نداشتم. حالت چشمانم خشمگین می‎گردند. آنها عقب می‎نشینند و اطاعت می‎کنند. من داخل قصرم می‎شوم. من گرد و خاک جاده و زمین و سال‎های نشسته بر تن را پاک می‎شویم. وقتی از آب خارج می‎شوم، با تحقیر به بقچه محقرم نگاه می‎کنم؛ بعد جامه‎های تازه می‎پوشم. دوباره خدمتکاران با ترس این سو آن سو می‎رفتند. دوباره یک فعالیت آهسته دیوانه کننده‎ای در خانه بر قرار بود. سایه‎ها در اتاق‎ها و در دالان‎ها بیشتر از روشنائی بودند. تمام روزها اینطور بود. من در اتاق سیاه و بزرگ بر روی یک صندلی راحتی با روکش سبز رنگ می‎نشستم. من خیره به روبرویم نگاه می‎کردم. من فقط رویا می‎دیدم؛ اتاق مرده و ساکت بود. من یک اراده و نیروی تازه‎ای داشتم. من نمی‎خواستم در آن مورد دیگر فکر کنم. من نمی‎خواستم به هیچ چیز فکر کنم. شب‎ها هم بر روی همان صندلی می‎نشستم. به نظر می‎آمد که نیروهای شر هیچ قدرتی بر کسی که بر روی صندلی سبز نشسته است ندارند. یک روز صبح یک مگس مرا از خواب بی‎حدم بیدار ساخت. من ضربه‎ای زدم. او بر زمین افتاد و مرد. من ناگهان کاملاً بیدار بودم و وحشت‎زده. من تا حال هرگز حیوانی نکشته بودم، نگاهم منجمد می‎گردد. من به یک آگاهی دست می‎یابم که نه خوب بود و نه وحشتناک. پس از آن این فکر به سراغم می‎آید که این قتل پیش‎درآمد قتل‎های بعدی باید باشد. حالم ناگهان طوری می‎شود که انگار در تاریکی شب در کنار ساحل دریا ایستاده‎ام: من زوزه طوفان را می‎شنیدم، اما تاریکی شب جلوی چشمانم را گرفته بود. من دریای غضبناک و سیاه را نمی‎دیدم؛ من فقط می‎دانستم که او آنجاست، کاملاً نزدیک. حالا دلم می‎خواست گریه کنم، اما نمی‎توانستم. من می‎خواستم بخندم، اما نمی‎توانستم. خورشیدی در این صبح نمی‎دیدم؛ فقط مه خود را په شیشه پنجره می‎فشرد و روز را خاکستری رنگ می‎ساخت. همیشه قلبم در پائیز به طرز وحشتناکی می‎کوبد. چرا؟ من مانند آدم شکسته‎ای روی صندلی راحتی نشسته و به سوئی نگاه می‎کردم. من هیچ چیز نمی‎دانستم. من چیزی نمی‎دانم. اگر آدم می‎دانست که من مگسی را کشته‎ام، و این کار را بعنوان دانستن به حساب می‎آورد، بنابراین باید من خیلی بدانم.

روزی خدمتکاران مرا به طور غریبی نگاه کردند. عجب روزی بود. دومین نگاه‎شان گستاخانه بود. من سرزنشان کردم. آنها خندیدند. بعد ناگهان مردی با کلاه سبز رنگ داخل اتاق می‎گردد. او از لای دسته‎ای کاغد سندی خارج می‎کند و آن را به من می‎دهد. چهره مرد نه خشن بود و نه مهربان. او نه می‎خندید و نه گریه می‎کرد. در نگاهش نه رنجش می‎شد دید و نه رضایت. من کاغذ تاشده را می‎گیرم، آن را باز کرده و می‎خوانم؛ در آن لحظه حتی قدرت برای تعجب کردن هم نداشتم. ولی بعد تعجبم تمام می‎شود. من می‎خواستم فریاد بکشم، اما صدائی از میان لبان تلخم خارج نگشت. چشمم به روبرو در سیاهی ِ خلاء خیره بود. به آرامی متوجه شدم که بدهی‎ام بیشتر از دارائیم می‎باشد. پول‎های نقدم تمام شده بودند. من تهی‎دست بودم. من بدون خانه بودم. من این را می‎دانستم. من برخاستم و گفتم: "بله!" بعد آهسته ادامه دادم: "بردارید، هرچه به شما تعلق دارد بردارید." و به این ترتیب من می‎روم.

بولیسلاو Boleslav در نزدیکی قصر در یک کلبه ذغال‎سازی زندگی می‎کرد. من به آرامی از میان جنگل گذشتم. من فکر نمی‎کردم، من همه چیز را فراموش کرده بودم. ذهنم از فکر پاک شده بود. در این وقت بولیسلاو روبرویم ایستاده بود. با صورتی سیاه شده از ذغال و پیشبندی کثیف. من در گذشته به او فحش می‎دادم و او را کتک می‎زدم. حالا اما لال بودم. زیرا نمی‎توانستم هنوز التماس کنم. بولیسلاو خود را به زمین می‎اندازد و پایم را می‎بوسد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:19  توسط سعید از برلین  |