قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

هفته‎های متوالی در یک آبادی استراحت می‎کنیم. در آن نزدیکی یک شیر ماده، یک شیر نر و یک ببر زندگی می‎کردند. زمانی که شیر نر در کویر بود شیر ماده با ببر وفاداری زناشوئی خود را می‎شکست. شیر نر متوجه قضیه نمی‎شد، زیرا شیر ماده هر شب قبل از آنکه همسرش به خانه بازگردد در چشمه خود را می‎شست. من این موضوع را پنهانی گوش کرده بودم و از سر ناآرامی کار شریری انجام دادم. فریفتن حیوانات برای انجام کارهای انسانی بی‎حرمتی به طبیعت و اهانت به خداست! یک روز دستور دادم دور چشمه را با سنگ دیوار بکشند. شیر ماده آمد. شیر ماده بدگمان گشت. او چنگ بر زمین کشید؛ خاک را زیر رو کرد. این سو و آن سو رفت. سریع‎تر و سریع‎تر. او جستجو می‎کرد. من هم به دنبال چیزی بودم! چشمانش جرقه می‎زدند. چشمانش بی جلا می‎گردند. او نفس نفس می‎زد. او خسته شده و به ستوه آمده بود. او دراز می‎کشد. ببر می‎آید، او را می‎بیند و به سمت دیوار خیز برمیدارد. سرش به دیوار می‎خورد و به خونریزی می‎افتد. او برمی‎گردد، خیز می‎گیرد و دوباره به سمت سنگ‎ها می‎پرد. سنگ‎ها از جایشان تکان نمی‎خوردند. ببر برای سومین بار آزمایش خود را تکرار می‎کند؛ او کاملاً سست و ضعیف شده بود. با نیروی عظیمی مانند فنر به سمت سنگ ظالم می‎جهد. این بار با جمجمه‎ای درهم شکسته بر خاک می‎افتد و می‎میرد. شیر ماده با چشمانی از عشق و ناامیدی صحنه را تماشا می‎کرد. او در نوبت سوم جهیدن ببر پنجه چپش را با خستگی کمی بالا می‎آورد؛ و هنوز آن را بر زمین نگذاشته بود که ببرش می‎میرد. در این لحظه شیر نر از میان شاخ و برگ‎ها ظاهر می‎گردد. ابتدا نعره‎ای می‎کشد؛ شیر ماده می‎خواهد عقب بکشد و برود اما جرئت این کار را نداشت. ناگهان شیر نر ساکت می‎شود. او خود را چمباته و آماده پریدن کرده بود. چشمان پرسش‎گرش گاهی به سمت ببر مرده و گاهی به سمت شیر ماده که در حال لرزیدن بود می‎چرخیدند و در انتظار پاسخ بودند. او سرش را بلند می‎کند؛ سوراخ‎های بینی‎اش می‎لرزیدند و بوی غریبه را به درون خود می‎کشیدند. سپس می‎پرد و شیر ماده را می‎درد. و بعد میان شیر ماده و ببر دراز می‎کشد و مدتی طولانی همانطور که سر خود را به سوی همسرش نگاه داشته بود باقی می‎ماند. سحرگاه در سکوت و آرام به کویر می‎رود. او دیگر بازنگشت. من مدتی طولانی به این ماجرای بزرگ اندیشیدم و در این حال بی‎قراریم را فراموش کردم. به زودی در شب صدای زوزه شنیدم؛ سگ‎های بزدل کویری آبادی را محاصره کرده بودند. به ضرب تازیانه آدم‎هایم را در همان شب مجبور به ساختن تابوتی از سنگ برای شیر ماده و ببر کردم. صبح باز هم ناآرامی قلبم را در چنگ گرفت. من یک بار دیگر شتربان را تازیانه زدم؛ ما آبادی را ترک می‎کنیم و در میان کویر براه می‎افتیم! ما انسان‎ها، شتربانان! حیوانات، شترها!. در روستائی عربی یک یهودی پیشم آمد. او به زور می‎خندید. من به او توجه‎ای نکردم، زیرا من در این لحظه فرمان برپا ساختن چادر را می‎دادم. او از جایش تکان نخورد. او در گوشم زمزمه کرد. بدون آنکه بدانم او از من چه می‎خواهد سری به علامت تائید تکان دادم. او با عجله دور می‎شود. و وقتی او دوباره بازگشت با خود یک زن آورده بود. زن مانند یک حیوان زیبا بود. من به او نگاه کردم. زن به چشمانم نگاه کرد و بعد سرش را به آرامی خم کرد. من یک کیسه سکه نقره برای دلال محبت پرت می‎کنم. پیرمرد خودش را به زمین می‎اندازد و قصد بوسیدن پاهایم را می‎کند. من لگدی به او می‎زنم. او با شوق زیادی کیسه پول را می‎بوسد. من دست زن را می‎گیرم و با او داخل چادر می‎شوم. من ابداً او را لمس نکردم. پس از چند ماه باز براه افتادیم. زن وقتی رفتم را دید گریه کرد. من اما خیلی کم به عقب سر خود نگاه می‎کردم. برای یک لحظه فکر کردم که پوست گربه پر از طلای خود را برایش پرت کنم. زن به دنبالم می‎آمد. من از یک چشمه سواره گذشتم. زن باز به دنبالم می‎آمد. در این وقت پوست گربه پر از طلا را در آب گودی پرتاب کردم. بعد ما دوباره از میان کویر گذشتیم. یک کاروان کوچک. کاروانی از ناامنی و بی‎قراری. هنگامی که من پس از هفته‎ها در یک بندر آفریقائی سوار یک کشتی تجارتی شدم هنوز هم صدای هق هق گریه زن را می‎شنیدم.

مدت‎ها بر روی دریا می‎راندم. وقتی شب‎ها طوفان زوزه می‎کشید من آرام‎تر می‎گشتم. فقط در آشفتگی عناصر آرامش می‎یافتم. اما از باد هم کلمه "چه کسی؟" را می‎شنیدم. من بر روی عرشه کشتی به این سو آن سو می‎دویدم. من به کابینم هجوم بردم، چمدانم را برداشتم، با عجله به عرشه بازگشتم و آنچه در آن بود را در دریا ریختم. سپس شروع به خندیدن کردم. خنده‎ام چنان بی صدا بود که حتی طوفان هم دچار سکوت می‎گشت. و در دوردست‎ها بر روی دریای شبانه خنده‎های بی‎صدا شنیده می‎شد. بی‎قراریم بزرگ بود. بی‎قراریم چنان بزرگ بود که دیگر نمی‎توانستم دچار تردید شوم. در کشتی همه از من اجتناب می‎کردند. من با خنده‎هایم تنها بودم. در سنگاپور لنگر انداختیم و تمام مسافران پیاده شدند.
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:2  توسط سعید از برلین  |