قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

اگر میتوانستم آرزوئی طلب کنم که میدانستم برآورده خواهد گردید، بدینسان داشتن قطعه نانی برایم میتوانست بهترین آرزو باشد تا آنرا خوراک پرندگان دریائی میکردم، خرد و ریز ریزش کرده و بر پروازهای بی نقشه شان نقظه سفیدی مینشاندم، هدفی معیین میکردم که پرندگان بسویش پرواز کنند؛ این تعلیق جیغ آلودِ مسیر نامنظم را بوسیله انداختن قطعه نانی محکم میساختم و مانند چند تکه گره برای قاپیدن میپاشاندم در مسیرشان.

من هم مانند آنها گرسنه و خسته اما با وجود حضور غم خرسند بودم، زیرا که آنجا ایستادن با دستانی در جیب، پرندگان دریائی را تماشا کردن و ماتم نوشیدن زیبا بود.

ناگهان اما دستی مانند دست مأموران خود را روی شانه ام گذارده و صدائی میگوید: "با من بیائید!" همزمان دست سعی داشت مرا از ناحیه شانه محکم بکشد و بسوی خود بچرخاند. من بیحرکت ایستادم، دست را از روی شانه ام به کناری زده و آرام گفتم: "شما دیوانه اید!"

کسیکه پشت سرم ایستاده و هنوز دیده نمیشد به من گفت: "رفیق، من به شما اخطار میکنم."

پاسخ دادم:"آقای محترم و نه رفیق".

عصبانی داد زد: "آقائی وجود ندارد. ما همه همرزمیم."

حالا او خود را کنارم قرار میدهد و از پهلو با دقت به من نگاه میکند، و من مجبور میشوم نگاه ولگرد و خرسندم را بازگردانم و در چشمان مطیع او خیره گردانم: او مانند گاومیشی جدی بود که سالیان درازی بجز وظیفه چیز دیگری نشخوار نکرده بوده است.

داشتم سؤال میکردم "به چه دلیل..." که او گفت: "صورت غمناکتان دلیلی کافیست."

من خندیدم.

"نخندید!"، خشم اش حقیقی بود. اول فکر کردم که چون هیچ فاحشه ی ثبت نشده ای، هیچ ملوان تلو تلو خوری، نه دزد و نه فراری ای را برای دستگیری پیدا کرده است حوصله اش سر رفته، اما حالا میدیدم که ماجرا جدیست: او قصد داشت مرا بازداشت کند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:29  توسط سعید از برلین