|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
عجیب بود که من درست در روز خاکسپاری عمو اُتو به سن قانونی رسیدم، بنابراین اجازه داشتم مبلغ ده هزار مارک سهم ارثیه ام را بگیرم و فوری به تحصیل در دانشگاه که تازه شروع کرده بودم پایان داده تا با نقشه های دیگری خود را مشغول سازم. با وجود گریه پدر و مادر از خانه پدری به اطاق عمو اُتو نقل مکان کردم، چیزی مرا به آنجا میکشاند، و باوجودیکه موهای سرم زمان درازیست شروع به کم شدن کرده اند اما من هنوز در آنجا زندگی میکنم. لوازم خانه نه زیاد شده اند و نه کم. امروز میدانم که بعضی چیزها را اشتباه آغاز کرده بودم. کوشش کردن برای موسیقیدان یا آهنگساز شدن بیهوده بود، من استعداد این کار را ندارم. امروز این را میدانم، اما این حقیقت را با یک دوره تحصیل بی نتیجه با این اطمینان که به شهرت یک آدم تنبل و بیکاره دست یابم پرداختم، از این گذشته تمام ارثم در این راه خرج شد، اما مدت درازی از این ماجرا گذشته است.