|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|

در بیرون بارانی سرد، یکنواخت و آهسته میبارید. ما یقه ها را بالا کشیدیم و لرزان خودمان را مچاله کردیم. مه شامگاهی آغشته به رنگ نیلی ظلمت شب در خیابان جاری بود. در بعضی از زیرزمینهای وبلاهای ویران گشته نوری رنجور در زیر برتری سنگین و سیاه یک مخروبه غول آسا سوسو میزد. خیابان بطور نامحسوس از میان کوچه باغی گل آلود میگذشت، جائیکه در تراکم غروب چنین بنظر می آمد که آلونکهای چوبی تیره سمت چپ و راست باغهای نحیف مانند کشتیهای تهدید کننده بر روی قسمت جدا شده ای از یک رود کم عمق به شنا مشغولند. بعد مخالف جهت حرکت تراموا رفته و در چاله چوله های حومه شهر غوطه ور میگردیم، جائیکه میان آشغال _ و محلهای دفن زباله هنوز چند خانه در کثافت باقی مانده بود، تا اینکه ناگهان به خیابانی پر رفت و آمد میرسیم؛ مقدار درازی از راه را بوسیله جاری بودن جمعیت به جلو رانده شدیم و بعد به کوچه ای پیچیدیم که نور نافذ چراغهای آگهی <هفت آسیاب> خود را بر آسفالت درخشنده منعکس ساخته بود.
مدخل ورود به واریته خالی بود. مدتی از شروع نمایش میگذشت و از میان پرده نخنمای سرخرنگ دربانی سر و صدای جمعیت بگوشمان میرسید.
یوپ خندان عکسی را در جعبه اعلانات نشانم میدهد، عکسی که او را در لباسی کابوئی میان دو رقاصه خندان که پستانهایشان با منجوق های رنگارنگ رویه کشی شده بود نشان میداد و زیر آن نوشته شده بود: "مردی با چاقوهایش".
یوپ دوباره میگوید "بریم" و قبل از آنکه متوجه شوم به محل ورود باریک و غیر قابل تشخیص و باریکی کشیده میشوم. ما از پله های تنگ و تاریک مارپیچی بالا میرویم و بوی عرق بدن و بزک اطلاع از نزدیک بودنمان به صحنه نمایش را گواهی میداد.
یوپ از جلو میرفت _ و ناگهان در انحناء یکی از پله ها توقف میکند، بعد از پائین گذاردن چمدان شانه هایم را در دستانش گرفته و از من آهسته میپرسد: "آیا شجاعت داری؟"