قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

هنگامیکه من همچنان با زحمت و با پیروی از آن میل عجیبی که در ثانیه های مشخص بطور یکنواخت ما را در بر میگرفت نیمچه سرباز را حمل میکردم؛ و هنگامیکه ما همچنان بیوقفه سنگینی جهان را در حاشیه دهکده با خود میکشیدیم، آن آگاهی از ترسی مخوف که از پارچه کفن که بزرگ و بزرگتر میگشت و مانند زهر در من سرازیر میشد تقریباً محو گشت. من دیگر نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم، با این وجود آگاه به هر قسمت از حادثه بودم ...
پرتاب و زوزه نارنجک را نشنیدم. انفجار، تمام خیالهای خارق العاده و رنج نیمه آگاه را از هم دراند و من با دستان خالی به فضای خالی خیره ماندم، در حالیکه آن دورتر در مکانی کنار یک تپه پژواک انفجار مانند خنده بلندی چندین بار منعکس گردید و طوری از روبرو، از پشت سر و از سمت راست و چپ در گوشم پیچید که انگار در زندانی محصور از کوه محبوسم، و شبیه به چکاچک فلزین ِ آن سرودهای وطنی بود که در کنار دیوارهای پادگان به اینطرف و آنطرف سینه خیز میرفتند.
با کنجکاوی و هیجانی واهی منتظر اعلام درد در بدنم بودم یا حس کردن جاری شدن خون گرم از آن. هیچکدام رخ نداد؛ اما ناگهان حس کردم که نیمی از پاهایم بر بالای حفره ای ایستاده اند، حس کردم که نوک پاهایم تا نیمی از پا در فضای خالی تلو تلو میخورند، و هنگامیکه با کنجکاوی هوشیارانه یک فرد بیدار به پائین نگاه کردم، یک حفره بزرگِ سیاهتر از سیاهی جلوی پاها و پیرامون خود دیدم ...
من جسورانه جلو رفته و داخل حفره شدم، اما نه سقوط کردم و نه در آن فرو رفتم؛ همچنان بر روی خاک نرم حیرت انگیز در زیر طاق کاملاً تاریک گشته میرفتم. مدت درازی در حین پیشروی با خود اندیشیدم که آیا حالا باید به استوار بیست و یک، هفده یا چهارده نفر گزارش دهم ... تا اینکه ستاره بزرگ و زرد و روشنی از جلوی چشمانم صعود کرد و خود را بر طاق آسمان نشاند. ستاره های کم نور دیگری نیز دو به دو همدیگر را یافتند و خود را به شکل مثلثی کنار هم قرار دادند. در این هنگام میدانستم که من در جای دیگری هستم و باید صادقانه چهار و نیم نفر اعلام کنم، و هنگامیکه من لبخند زنان و آهسته میگویم: چهار و نیم نفر، صدای بلند و محبت آمیزی میگوید: پنج نفر!
_ پایان _
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:25  توسط سعید از برلین  |