قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

   هنگامیکه من در آن کنار ایستاده بودم به همه این چیزها فکر می‎کردم.
   فروشنده قاچاقچی من که حالا درست‎کار شده است، مرا گاهی با شک و تردید نگاه می‎کرد. این خوک مرا به خوبی می‎شناسد، طبیعی‎ست وقتی کسی را دو سال ببینی و تقریباً هر روز با او صحبت کنی او را به جا می‎آوری. شاید فکر می‎کند می‎خواهم چیزی از او بدزدم. من آنقدر هم احمق نیستم که آنجا دزدی کنم، جائیکه مردم در هم میلولند و جائیکه تراموا هر دقیقه از آنجا می‎گذرد، جائیکه حتی یک پلیس هم در گوشه‎اش ایستاده است. من از محل‎های دیگری دزدی می‎کنم: البته من گاهی ذغال و از این قبیل چیزها می‎دزدم. و همینطور چوب. اخیراً حتی یک نان از نانوائی دزدیدم.
   این کار فوق‎‎العاده سریع و ساده انجام گرفت. من خیلی ساده نان را برداشتم و بیرون رفتم، من آرام می‎رفتم، و وقتی به اولین پیچ رسیدم تازه شروع به دویدن کردم. آدم حالا دیگر اعصاب ندارد.
من از یک چنین محلی دزدی نمی‎کنم، گرچه گاهی این کار آسان است، اما من اعصاب این کار را ندارم. ترامواهای زیادی می‎آیند، همینطور تراموای من، و من دقیقاً دیدم که وقتی تراموای من رسید چطور ارنست از گوشه چشم مرا می‎پائید. این خوک حتی هنوز می‎داند که من دقیقاً با کدام تراموا می‎روم!
   اما من ته‎سیگارم را دور انداخته و دومین سیگار را روشن می‎کنم و همانجا می‎مانم. حالا کارم به جائی رسیده که سیگار نیمه کشیده را دور می‎اندازم. اما کسی خودش را نزدیک می‎کند و سیگار را از روی زمین برمی‎دارد. آدم باید به همقطارانش هم فکر کند. هنوز افرادی وجود دارند که ته‎سیگار از زمین جمع می‎کنند. این افراد همیشه یکسان نیستند. من در دوران اسارت سرهنگ‎ها را می‎دیدم که ته‎سیگار از زمین جمع می‎کردند، این یکی اما سرهنگ نبود. من او را زیر نظر داشتم. او سیستم خود را داشت، او هم مانند عنکبوتی که در شبکه خود چمباته می‎زند بر روی توده خاک و زباله در جائی ستاد اصلی‎اش را داشت، و وقتی یک تراموا می‎رسید و یا حرکت می‎کرد، او از ستادش خارج می‎گشت و کاملاً آرام به سمت ایستگاه می‎آمد و در آن اطراف ته‎سیگارها را جمع می‎کرد. دلم می‎خواست پیش او می‎رفتم و با او صحبت می‎کردم، احساس می‎کردم که به او تعلق دارم: اما می‎دانم که این کار بی معنی است؛ این دسته از مردم حرف نمی‎زنند.
   من نمی‎دانم چه بر من می‎گذشت، اما در آن روز میل نداشتم به خانه بروم. واژه خوبی است: خانه. حالا همه چیز برایم بی‎تفاوت بود، یک تراموای دیگر هم حرکت می‎کند و من می‎مانم و یک سیگار دیگر روشن می‎کنم. من نمی‎دانم کمبود افرادی مانند من چیست. شاید روزی یک پرفسور این را کشف کند و در روزنامه بنویسد: آنها برای همه چیز یک توضیح دارند. من فقط آرزو می‎کردم کاش برای دزدی اعصابی مانند زمان جنگ می‎داشتم. آن زمان دزدی خیلی صاف و سریع انجام می‎گشت. آن زمان، در جنگ، همیشه وقتی چیزی برای دزدی وجود داشت باید به دزدی می‎رفتیم؛ آنجا گفته می‎شد: او این کار را می‎کند، و ما برای دزدی می‌رفتیم. بقیه فقط در خوردن غذا و در نوشیدن عرق شریک می‎شدند، اما آنها به دزدی نمی‎رفتند. اعصابشان مانند جلیقه‎هایشان بی‎عیب و نقص بود.
   و هنگامیکه به وطن بازگشتیم، آنها از جنگ طوری کنار کشیدند که انگار از تراموائی که نزدیک خانه‎شان آهسته‎تر می‎راند پیاده می‎شوند، آنها بیرون جهیدند بدون آنکه پول بلیط را بپردازند. آنها پیچ کوچکی زدند، داخل خانه شدند، و چه دیدند: کمدچه هنوز سالم آنجا قرار داشت، فقط کمی گرد و خاک در کتاب‎خانه بود، زن سیب‎زمینی در انبار داشت و همینطور مربا؛ آدم زن را همانطور که معمول است کمی در آغوش می‎گیرد، و روز بعد برای پرسیدن اینکه آیا محل کارش هنوز خالی است می‎رود: محل کار هنوز خالی بود. همه چیز بی‎نقص بود، بیمه بیماری همچنان ادامه داشت، آدم از نازیست بودن خود کمی می‎کاهد ــ همانطور که آدم به سلمانی می‎رود تا ریش مزاحمش را اصلاح کند ــ، آدم از مدال‎ها تعریف می‎کند، از جراحات، از عملیات قهرمانانه و در نهایت متوجه می‎گردد که او پسر با شکوهی بوده: و در نهایت آدم چیزی بجز وظیفه انجام نداده است. حتی دوباره بلیط هفتگی برای تراموا وجود داشت، بهترین نشانه که واقعاً همه چیز روبراه بود.
   ما اما در این بین با تراموا به رفتن ادامه دادیم و منتظر ماندیم ببینیم که آیا در سر راهمان ایستگاه آشنائی می‎آید که ارزش ریسک کردن و پیاده شدن در آن برایمان باشد: این ایستگاه هرگز نیامد. عده‎ای هنوز با تراموا مقداری راندند، اما آنها هم در جائی از آن به بیرون پریدند و در هر حال اینطور نشان دادند که انگار به مقصد رسیده‎اند.
   ما اما همچنان می‎راندیم، قیمت بلیط بطور خودکار بالا رفت، و ما باید برای چمدان بزرگ و سنگین هم می‎پرداختیم: برای توده سربی پوچی که ما به همراه خود می‎کشیدیم؛ و تعداد زیادی بازرس آمدند، که به آنها با شانه بالا انداختن جیب‎های خالی‎مان را نشان دادیم. قطار با سرعت حرکت می‎کرد و آنها نمی‎توانستند ما را به بیرون پرت کنند ــ "و ما انسان هستیم" ــ، اما اسامی ما یادداشت می‎گشت، یادداشت می‎گشت، به کرات اسامی ما یادداشت گشت، قطار همچنان با سرعت می‎راند، کسانیکه زرنگ بودند به سرعت بیرون می‎پریدند، ما مرتب کمتر می‎شدیم، و خیلی کمتر شجاعت و میل به بیرون پریدن داشتیم. ما در خفا اراده کرده بودیم، چمدان را در قطار جا بگذاریم، آن را برای حراجی اموال پیداه شده به محض رسیدن به ایستگاه آخر در قطار بگذاریم، اما ایستگاه آخر نمی‎آمد، قیمت بلیط مرتب گران‎تر می‎شد، سرعت قطار مرتب تندتر، بازرس‎ها مرتب مشکوک‎تر، ما قبیله بسیار مشکوکی هستیم.
   سومین ته‎سیگار را دور می‎اندازم و آهسته به سمت ایستگاه می‎روم؛ من حالا می‎خواستم به خانه برانم. سرم گیج می‎رفت: من حالا می‎دانم که آدم نباید در حال گرسنگی این همه سیگار بکشد. من دیگر به آنجائی که فروشنده سابق قاچاقچی‎ام که حالا دارای کسب و کار مشروع است نگاه نمی‎کنم؛ قطعاً حق ندارم عصبانی باشم؛ او مؤفق شده بود، او با اطمینان و در لحظه مناسب از قطار به بیرون پریده بود، اما من نمی‎دانم مؤفقیت چه ربطی به این دارد که آدم با بچه‎هائی که پنج فنیگ برای خرید یک آب‎نبات چوبی کم دارند داد و فریاد کند. شاید در تجارت قانونی این کار معمول باشد: من نمی‎دانم.
   همقطارم کمی قبل از آمدن تراموای من در کمال آرامی به کنار ایستگاه می‎آید و از کنار پاهای مردمی که در انتظار قطارند ته‎سیگارها را جمع می‎کند. آنها این کار را با میل نگاه نمی‎کردند، من می‎دانم. برایشان خیلی بهتر بود که چنین چیزی وجود نمی‎داشت، اما چنین چیزی وجود دارد ...
   ابتدا بعد از سوار شدن، یک بار دیگر ارنست را تماشا کردم، اما او سرش را بطرف دیگر برگرداند و بلند فریاد کشید: شکلات، آب‎نبات، سیگار، جنس‎های آزاد! من نمی‎دانم چه خبر است، اما باید بگویم که او در گذشته بهتر مورد علاقه‎ام بود، زمانی که او لازم نداشت کسی را بخاطر پنج فنیگ از خود براند؛ اما حالا او یک کسب و کار درست و مناسب دارد، و معامله معامله است.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:37  توسط سعید از برلین  |