قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

"منظورت را نمیفهمم."

"چونکه آنها نمرده اند. هیچکدامشان نمرده اند، میفهمی؟"

"من اینرا خوب میفهمم، اما به آن معتقد نیستم."

"تو حالا هنوز کمی ستوان یکم هستی. خوب! طبیعیست که حالا کمی طول بکشد. خدای من، من خوشحال میشوم وقتی تماشگران خوششان بیاید. آنها خاموشند، من آنها را کمی غلغلک میدهم و اجازه میدهم برای اینکار به من پول بدهند. شاید یکنفر، تنها یکنفر، به خانه رود و مرا فراموش نکند. شاید هم بگوید: >آن پرتاب کننده چاقو، لعنتی، او اصلاً ترس نمیشناخت و من همیشه میترسم، لعنتی.< چونکه آنها همگی همیشه میترسند. آنها ترس را مانند سایه سنگینی بدنبال خود میکشند، و من خوشحال میشوم اگر ترس را فراموش کنند و کمی بخندند. این دلیلی برای لبخند زدن نیست؟"

من سکوت کردم و به غلغل آب گوش سپردم. یوپ در کاسه حلبی قهوه ای رنگی آبجوش میریزد، و بعد به ترتیب از کاسه حلبی قهوه ای رنگ نوشیدیم و به همراهش از نان من خوردیم. در بیرون آسمان بیصدا شروع به غروب کردن میکند، و مانند شیر خاکستری رنگی لطیف به درون اطاق جاری میشود.

یوپ میپرسد: "راستی تو چه کار میکنی؟"

"هیچ ... سعی میکنم زنده بمانم."

"یک شغل خیلی سخت."

"آره _ برای این نان باید صد سنگ پیدا کرده و خردشان میکردم. کارگر موقتی ام."

"هوم... آیا مایلی یکی از تردستی هایم را ببینی؟"

و چون سرم را تکان داده بودم بلند میشود، برق را روشن میکند، بطرف دیوار میرود و پرده ای را که مانند فرش بود بکناری میزند؛ بر روی دیوار قرمز رنگ طرح درشت مردی که با ذغال کشیده شده بود نمایان میگردد: یک برآمدگی عجیب و غریب در محلی که جمجمه باید قرار میداشت و احتمالاً باید یک کلاه را به نمایش میگذارد. با دقت بیشتری متوجه میشوم که تصویر مرد بطور ماهرانه ای بر روی یک در مخفی کشیده شده است. من کنجکاوانه نگاه میکردم که حالا یوپ چگونه از زیر بار و بندلیش یک چمدان زیبای قهوه ای رنگ را بیرون کشیده و آنرا روی میز قرار میدهد. قبل از باز کردن در چمدان بطرفم می آید و چهار ته سیگار را روبرویم گذارده و میگوید: "ازشون دو تا سیگار نازک درست کن".

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:14  توسط سعید از برلین  |