|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|

برایم همه چیز بیتفاوت بود. میتوانستند زنده زنده به سیخ بکشندم؛ من یک شانه فلج شده داشتم، یک سیگار نازک کشیده بودم، فردا قرار بود برای هفتاد و پنج سنگ سه چهارم نان بدست آورم. اما فردا ... تشویق تماشگران صحنه نمایش را به لرزش انداخته بود. دلقک با صورتی خسته و غمگین تلو تلو خوران از میان شکاف پرده صحنه به سمت ما می آید، چند ثانیه ای آنجا با چهره ای عبوس می ایستد، بعد به صحنه بازمیگردد و با لبخندی مهربانانه تعظیم میکند. طبل های ارکستر به صدا می آیند. یوپ هنوز مشغول وسوسه کردن مرد کله طاس بود. دلقک سه بار از روی صحنه خارج و سه بار بر روی صحنه میرود و لبخند زنان تعظیم میکند!. بعد ارکستر شروع به نواختن مارش میکند و یوپ با قدمهای محکم و با چمدانی کوچک در دست به روی صحنه میرود. تماشگران با کف زدن خفیفی به او خوشامد میگویند. من با چشمانی خسته تماشا میکردم که چگونه یوپ ورقهای بازی را به میخهائی که از قبل آماده شده بودند وصل میکند و چگونه او چاقوهایش را پرتاب و درست در وسط آنها می نشاند. کف زدن شدیدتر میشود ولی هنوز به اوج خود نرسیده بود. بعد او با همراهی ضربه های بیوقفه و آهسته طبلهای ارکستر مانور با چاقوی بزرگ نان بری و صفحه چوبی را انجام میدهد. گذشته از تمام بیتفاوتیها احساس کردم که این مانور حقیقتاً کمی ساده بود. آنسوی صحنه چند دختر با لباسهای فقیرانه مشغول نگاه کردن بودند ... و بعد ناگهان مرد کله طاس مرا محکم میگیرد و با خود به سوی صحنه میبرد، با حرکت رسمی و مجلل دست به یوپ سلام میدهد و با صدائی مانند صدای پلیسها میگوید: "شب بخیر آقای بورگالِوسکی Borgalewski".
یوپ هم با صدائی باشکوه جواب میدهد: "شب بخیر آقای اِردمنگر Erdmenger".
"آقای بورگالِوسکی، من این دزد اسب و رذل واقعی را اینجا پیش شما آورده ام تا قبل از به دار آویختنش او را کمی با چاقوهای تر و تمیزتان غلغلک بدهید ... یک رذل ..."
صدایش بنظرم کاملاً مسخره می آمد، بصورت اندوهناکی مصنوعی، مانند گلهای کاغذی و ارزانترین بَزَک. من نگاهی به جایگاه تماشگران می اندازم، و از این لحظه به بعد به هیولای هزار سر شهوانی و کنجکاوی که در تاریکی آماده جهش نشسته بود بی توجه میگردم. برای من همه چیز بیتفاوت بود، نور چراغ نافذ نورافکن بر من افتاده بود و من در کت و شلوار نخ نما و کفشهای فلاکت بارم درست مانند یک دزد اسب به نظر می آمدم.
"آقای اردمنگر، او را اینجا پیش من بگذارید، من به حساب این مردک خواهم رسید."