قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

Heinrich Böll: Der Mann mit den Messern

 

یوپ Jupp نوک تیغه چاقو را در دست داشت و با تکان دادن آرام به آن چاقو تنبلانه الاکلنگ بازی میکرد، یک چاقوی دراز و باریک نان بری که تیز بودنش بخوبی دیده میشد. یوپ با حرکتی سریع و ناگهانی چاقو را به بالا پرتاب میکند، چاقو مانند ملخ هواپیما وزوز کنان میچرند و در حالیکه تیغه براقش در دسته ای از آخرین پرتو خورشید مانند ماهی قرمزی برق میزد رو به بالا به پرواز آمده و با برخورد به سقف از نوسان می افتد، بعد با زوزه تیزی مستقیم به سمت کله یوپ پائین می آید؛ یوپ مانند برق یک تخته ی چوبی را روی سرش قرار میدهد؛ چاقو با صدا و محکم در چوب فرو میرود و لرزان برجای میماند. یوپ تخته را از روی سر برمیدارد، چاقو را بیرون میکشد و با حرکتی خشمگینانه به سمت در پرتاب میکند، جای پری که چاقو بعد از پایان لرزش آهسته به زمین می افتد...

یوپ آهسته میگوید: "تهوع آور است. من فکر میکنم مردمیکه بلیط میخرند، بیشتر مایلند برنامه هائی ببینند که سلامتی یا زندگی را به خطر می اندازد _ درست مانند سیرکهای رومی _، آنها میخواهند لااقل بدانند که خون جاری خواهد شد، میفهمی؟" او چاقو را از زمین برمیدارد و با حرکت آهسته دست آنرا به سمت بالای پنجره چنان محکم پرتاب میکند که شیشه ها جرنگ جرنگ به صدا آمده و میخواستند از بطونه ورقه ورقه گشته جدا شوند. این پرتاب _ مطمئن و آمرانه _ مرا به یاد آن ساعات غمگین گذشته می اندازد، زمانی که او چاقوی جیبی اش را به سمت بالا و پائین ستونهای چوبی پناهگاه پرتاب میکرد. او ادامه میدهد: "میخواهم همه کار بکنم تا برای تماشاگران لحظه مهیج کوتاهی بسازم. من میخواهم گوشهایم را ببرم، اما متأسفانه کسی پیدا نمیشود که آنرا دوباره سر جایش بچسباند. با من بیا." او در را باز میکند، میگذارد که من اول بروم. ما داخل راه پله ساختمان میشویم، جائیکه تکه های کاغذدیواری تنها آنجاهائی دیده میشد که بخاطر سریشم قوی کنده نشده بودند تا با آنها اجاق را روشن کنند. بعد از میان حمامی پوسیده و خراب میگذریم و به تراسی میرسیم که کف بتونی اش ترک برداشته و از خزه پوشیده شده بود.            

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 16:41  توسط سعید از برلین  |