قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

خیابانها خالی بودند، تا پاسگاه راه دوری نبود، و اگر چه میدانستم که آنها بزودی دلیلی خواهند یافت تا مرا دوباره به زندان محکوم کنند، با این حال اما قلبم شکست، زیرا که او مرا با خود از میان مکانهای زمان جوانیم میبرد، مکان هائی که من بعد از تماشای بندر قصد دیدارشان را داشتم: باغهائی که در گذشته پر از گل و بوته بودند، زیبا از بی نظمی، مسیرهائی که از میان درختان میگذشتند_ تمام اینها را حالا اما صاف و هموار کرده بودند، منظم، تمیز، چهار ضلعی هائی که برای اتحادیه های وطنی ساخته بودند، اتحادیه هائی که دوشنبه ها، چهارشنبه ها و شنبه ها در آنجا رژه میرفتند. تنها آسمان مانند گذشته بود و هوا مانند روزهائی که قلب من پر از رویا بود.

اینجا و آنجا در حال عبور میدیدم که در بعضی از پادگانهای عشق علامت دولتی برای کسانی آویخته شده است که چهار شنبه ها نوبتشان بود تا شادی بهداشتی نصیبشان گردد؛ همچنین به نظر می آمد که به بعضی از میخانه ها اختیار داده شده است تا علامت برای مشروب تولید کنند، یک لیوان آبجو از حلبی منگنه کاری شده در رنگهای امپراطوری به شکل خطوط مورب: قهوه ای روشن _ قهوه ای سیر _ قهوه ای روشن. حتماً در دل آنانی که در لیست دولتی ِ میگساران روزهای چهارشنبه قرار داشتند و آبجوهای چهار شنبه نصیبشان میگردید شادی بر قرار بود.

به تمام افرادیکه با ما مواجه میشدند آشکارا علامت تعصب چسبیده بود، مایع آبگونه نازکِ جد و جهد آنها را در خود فرا گرفته بود، و بیشتر نیز به این دلیل که چشمشان به مرد پلیس افتاده بود؛ همه تندتر میرفتند، قیافه کسانی را بخود میگرفتند که وظیفه خود را کاملاً انجام داده اند، و زنانی که از مغازه ها بیرون می آمدند کوشش میکردند به صورتهایشان آن نوع شادی را بنشانند که از آنها انتظار میرفت، زنانیکه به آنها دستور داده شده بود شادی از خود نشان دهند، یک شادی سرزنده بخاطر وظایف زن خانه دار بودن، زن خانه داری که شبها کارگران دولتی را با غذای خوب سر حال نگاه میدارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 2:13  توسط سعید از برلین