قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

هنگامیکه خواهرم فوری برای فرزندش، پسرخوانده من، یک لاتاری خرید، من هم به فکر کردن پرداختم، ساعتها فکر و خیال میکردم که چه کسی از این نسل که در حال رشد کردن است راهم را ادامه خواهد داد؛ کدامیک از فرزندان زیبا و بازیگوش خواهران و برادرانم که در حال شکفتن اند گاو پیشانی سفید نسل آینده خواهد گردید؟ زیرا که ما یک خانواده ویژه میباشیم و خانواده ویژه ای نیز باقی خواهیم ماند. چه کسی آیا خود را ناگهان وقف نقشه های دیگر خواهد ساخت، نقشه هائی بی عیب، نقشه هائی بهتر؟ من مایلم بدانم، من مایلم به او گوشزد کنم، زیرا که ما هم تجربه هائی کسب کرده ایم، شغل ما نیز قوانین بازی خود را داراست، قوانینی که میتوانم به اطلاع او برسانم، به جانشینم، جانشینی که موقتاً هنوز گمنام میباشد و مانند گرگی در لباس میش در دسته دیگران مشغول بازیست ...

اما من احساس میکنم که مدت کمی برای زنده ماندن دارم تا بتوانم او را بشناسم و او را با رازها آشنا سازم. پس از مرگم و بعد از منقضی گشتن موعود تعویض جانشین او ظهور خواهد کرد، خود را آشکار خواهد ساخت و با چهره ای خشمگین در برابر والدین خود خواهد ایستاد و خواهد گفت که جانش به لب رسیده است، و من در خفا این امید را دارم که بعد از مرگ مقداری از پولم باقی بماند، زیرا که من وصیتنامه ام را تغییر داده ام و دارائی ام را به آنکسی تخصیص داده ام که اول از همه علامتی خطاناپذیر که نشان دهد برای جانشینی من تعییین شده است از خود بروز دهد...

مطلب عمده اما این است که او به آنها چیزی بدهکار نماند.

 

_ پایان _

باتقدیم به تو که خوشبختی دیگران برایت ارزشمندتر از هر چیزیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 17:58  توسط سعید از برلین  |