قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

"هرچه چاقو بیشتر به بالا پرواز کند تأثیرش مطمئناً بهتر خواهد بود. اما من در آن بالا احتیاج به یک وسیله مقاوم دارم، جائیکه چاقو به آن برخورد کند، از نوسان بیفتد و بتواند تند و مستقیم درست سمت کاسه سر بیفایده ام پائین آید. نگاه کن." او به حاملهای داربست آهنی یک بالکن مخروبه که در بالای سرمان پیدا بود اشاره میکند.

"یکسال تمام من اینجا تمرین میکردم. دقت کن!" او چاقو را به هوا پرتاب میکند، چاقو با یک نظم و یکنواختی شگفت انگیز صعود میکند، مانند پرنده ای بنظر میآمد که ملایم و بدون زحمت به بالا پرواز میکرد، بعد به یکی از حاملها اصابت میکند و با سرعتی که نفس را در سینه حبس میساخت به پائین فرود می آید و با شدت با تخته چوبی برخورد کرده و در آن فرو میرود. تحمل ضربه برخورد به تنهائی میباید سخت باشد، اما یوپ حتی مژه هم نزد. چاقو چند سانتیمتر در چوب فرو رفته بود.

میگویم: "یوپ، این اما خیلی عالی بود، باید اینرا به رسمیت بشناسند، به این میگویند نمایش!"

یوپ چاقو را خونسرد از چوب بیرون میکشد و میگوید: "آنها این کار را تائید میکنند، آنها به من دوازده مارک برای هر شب میپردازند، و من اجازه دارم مابین دو نمایش بزرگ یک کمی با چاقو بازی کنم. اما این نمایش خیلی ساده است. یک مرد، یک چاقو، یک تخته چوبی، میفهمی؟ من باید یک همکار زن نیمه عریان میداشتم که چاقوها را خیلی دقیق و با سرعت از کنار بینی اش پرتاب میکردم. بعد تماشگران به وجد می آمدند. اما مگر چنین زنی پیدا میشود!"

او از جلو به راه می افتد و ما به اطاقش بازمیگردیم. او چاقو را با احتیاط روی میز گذارده، تخته چوبی را در کنارش قرار میدهد و دستهایش را به هم میمالد. بعد در سکوت روی جعبه کنار اجاق مینشنیم. من نانم را از جیب خارج کرده و میپرسم: اجازه دارم به نان دعوتت کنم؟"

"با کمال میل، اما من میخواهم قهوه درست کنم. بعد تو با من می آئی و برنامه ام را میبینی."

او مقداری چوب در اجاق انداخته و دیگ را روی اجاق میگذارد و می گوید: "ناامید کننده است، فکر کنم که قیافه ام خیلی جدی دیده میشود، شاید کمی شبیه به سرجوخه ها! نطر تو چیه؟"

"چرند میگی، تو هرگز یک سرجوخه نبوده ای، وقتی تماشگران دست میزنند آیا لبخند میزنی؟

"معلومه _ تعظیم هم میکنم."

"این کار از من ساخته نیست. من حتی قادر نیستم در قبرستان هم لبخند بزنم."

"این اشتباه بزرگیست، مخصوصاً در قبرستان باید آدم لبخند بزند."

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:23  توسط سعید از برلین  |