قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

Heinrich Böll: Mein trauriges Gesicht

 

هنگامیکه کنار بندر ایستاده بودم تا مرغان دریائی را تماشا کنم، صورت غمناکم توجه پلیسی را به خود جلب کرد که برای سرکشی به این محل آمده بود. من کاملاً مجذوب منظره پرواز پرنده هائی بودم که بی نتیجه برای یافتن اندکی غذا اوج میگرفتند و رو به پائین شیرجه میرفتند: بندر ویران بود. آب مایل به سبز و پوشیده از روغنی کثیف که بر روی آن انواع آشغالها شناور بودند. هیچ کشتی ای دیده نمیشد. جرثقیل ها زنگ زده و انبار بندر ویرانه ای بیش نبود و چنین به نظر می آمد که حتی موشهای صحرائی هم در این مخروبه ی سیاه کنار اسکله مایل به سکنی گزیدن نیستند. سکوت بر قرار بود. سالیان درازی میگذشت که هر تماسی با خارج قطع شده بود.

من مرغ دریائی مشخصی را نشانه کرده و پروازش را زیر نظر داشتم. ترسان مانند پرستوئی که هوای طوفانی را حدس زده باشد نزدیک سطح آب در نوسان بود، تنها گاهی جسارت میکرد جیغ زنان به بالا اوج گیرد تا مسیرش را با دیگر همقطاران متحد گرداند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 14:25  توسط سعید از برلین