قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

اما تمام این آدمها بطرز ماهرانه ای طوری اینسو و آنسو میرفتند که مجبور نشوند مستقیماً در مسیر ما قرار گیرند؛ آنچه که از زندگی ردی از خود در خیابان نشان میداد بیست قدم قبل از رسیدن ما محو میگردید، هر کس سعی میکرد سریع داخل مغازه ای شود یا به گوشه و کناری بپیچد، گاهی هم بعضی ها داخل خانه ناشناسی میشدند و در پشت در با ترس انتظار خاموشی صدای قدمهای ما را میکشیدند.

فقط یکبار وقتیکه ما از چهارراهی میگذشتیم مرد مسنی رو در رویمان قرار گرفت و من خیلی سریع در او نقش مدیر مدرسه را تشخیص دادم؛ او دیگر نمیتوانست جاخالی بدهد و حالا به زحمت افتاده بود، بعد از آنکه ابتدا طبق مقررات به پلیس سلام باید میداد (بدین شکل که به نشانه اخلاص و افتادگی بی قید و شرط سه بار با کف دست بر سر خود کوبید)، بنابراین باید سعی میکرد که وظیفه اش را هم خوب انجام دهد، وظیفه ای که از او مطالبه میکرد سه بار به صورتم تف بیندازد و مرا با فریاد الزامی "خوکِ خائن" محکوم سازد. او خوب هدف گیری کرد، اما چون هوا گرم بود میبایست گلویش خشک بوده باشد، زیرا که تنها چند قطره رنجور و تا اندازه ای بی خاصیت به صورتم نشست که من _ بر خلاف مقررات_ غیر ارادی سعی کردم با آستین پاکش کنم؛ به این دلیل پلیس لگدی به نشیمنگاهم میزند و با مشت وسط ستون فقراتم میکوبد و با صدائی آرام می افزاید: "مرحله یک" که چنین معنی میداد: اولین و ساده ترین شکل تنبیه که بوسیله هر پلیس قابل بکار گیریست. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:13  توسط سعید از برلین